Wednesday, February 10, 2021

بلیط بخت آزمایی صددرصد برنده برای شازده و جناب سرهنگ

 

یک جوان ریش بزی. سرش از اتاق انتظار بیرون. خطاب به منتظران در راهرو. "لطفا هموطنانی که برای اولین بار اینجا تشریف آورده اند به اتاق روبرو مراجعه کنند."

سه نفر جدا شده از صف. ورود به اتاق روبرو.اتاقی کوچک با یک راهرو باریک در پیوند با اتاق دیگر.

 نشستن روی اولین صندلی. کنار یک خانم جوان. دلهره. صدای مردی حدود پنجاه ساله. "خانم میدانید چرا ما را جدا کرده اند؟ می خواهند با ما چه کار کنند؟"

خانم، "چه می دانم، حتما تشکیلات شان اینطوری است." تشکیلات! آژیر خطر. التهاب در درون. فتح الله (در اینجا کوروش، به فرنگی سای رس) فرورفته در عمق تفکر: یا کمونیست بوده یا مارکسیست اسلامی! همانطور نشسته.   رفتن چند پله بیشتر به عمق ذهن. خیره به نحوه لباس پوشیدن خانم: شرط می بندم این خانم در تمام عمرش اصلا حجاب نپوشیده! کمی بیشتر به عمق ذهن: اگر مارکسیست اسلامی بود حتما بلد بود چطور حجاب بپوشد پس حتما کمونیست بوده. آژیر قرمز. فوران خشم: حتما چریک بوده. نفرین. هر چه ما می کشیم از دست همین چپیها و ارتجاع سرخ است. مملکت را به ...ه کشیدند اینجا هم عین ...نده جلویمان سبز میشوند. نور به قبرش بباره اعلیحضرت اینها را خوب می شناخت اما حیف که دل رحم بود. چه خوب که این حکومت اشغالگر انیرانی حسابشان را کف دستشان گذاشت.

پرش از بحر تفکر... اسمش را خوانده بودند.

با شتاب و دلهره. درب اتاقی دیگر. ورود. یک میز، یک صندلی و یک خانم پشت میز با روسري ای تمیز و گلدار.

"بفرمایید بنشینید"

دلی قرص. نشستن روبروی خانم. صندلی ای راحت.

"اولین بارتان است اینجا تشریف می آورید.

"بعله خانم"

"خوب خیلی خوش آمدید. اینجا متعلق به همه ایرانیان است. خانه خودتان است."

"شما لطف دارید."

خنده ای روی لبش. نفس عمیقی در گلویش.

"بوی ایران می دهد اینحا. من عاشق ایرانم!" 

یک دم عمیق دیگر، شُش باد کرده. فضای زنانه. تبدیل دلهره به آرامش. زمزمه زیر لب: افسوس که خرابش کردند.

"ما همه عاشق ایرانیم! و آبادش می کنیم!

 دلی پایین ریخته. زردی رنگِ رو: چه گوشهای تیزی دارد!

 در صدد جمع و جور کردن خبط مرتکب شده. غرق تفکر. دلهره. خنده ملیح خانم در حال نیم خیز.  فرمی دراز شده به سویش. جا آمدن حال.

"لطفا برگردید به اتاق انتظار این فرم را پر کنید چند دقیقه بعد دوباره شما را صدا می زنم."

 

اتاق انتظار.

نام، نام خانوادگی، تاریخ تولد، شغل و آدرس دقیق محل سکونت در خارج و در ایران.

مدت اقامت در این کشور، وضعیت اقامت، شماره پاسپورت؟

آیا تا بحال فعالیتی علیه جمهوری اسلامی داشته اید؟

اگر آری، کجا، چگونه و با کدام گروه سیاسی و چه کسی، نام ببرید؟

آیا با منافقین هم رابطه داشته اید، توضیح دهید؟

آدرس و مشخصات کسانی که در محل سکونت شما فعالیت سیاسی  کرده اند یا می کنند را نام ببرید؟ (این پرسش هم شامل ایران و هم خارج می شود) لطفا در صورت کمبود جا یک صفحه جداگانه ضمیمه کنید.

ماخره؛ لطفا بدقت بخوانید و امضاء کنید "از فعالیتهای گذشته خود بر علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی اظهار ندامت و پشیمانی می نمایم و قسم می خورم و تعهد می دهم که دیگر آن را تکرار نکنم و برای جبران خطاهای گذشته هم هر کاری که از دستم بر می آید انجام دهم. امضا. تاریخ."

 

بازگشت به اتاق خانم. تحویل فرم پر شده به خانم. انتقال فرم به اتاقی دیگر توسط خانم. خنده ملیح خانم. انتظار. دلهره.

"زیاد طول نمی کشد، چایی میل می کنید؟"

"بی زحمت."

کمی بعد.

"دست شما درد نکند، چه طعمی، بوی وطن میدهد. مال شمال است؟"

"حرکت سر خانم به علامت تصدیق با خنده ای ملیح.

پایین رفتن آخرین جرعه. باز شدن دربی در اتاق خانم. ورود به اتاقی دیگر. جوان ریش بزی پشت میزی دیگر. فرم پر شده و برگ ضمیمه روی میز.

"بفرمایید بنشینید، جناب سرهنگ."

"چشم."

بدون مقدمه.

"عشق شما به ایران خیلی من را تحت تاثیر قرار داده جناب سرهنگ."

خجولانه همراه با کرنش.

"دل است دیگر. اگر آن عشق سوزان و عطش دیدار نبود، که اینجا پیدایم نمی شد."

اندکی مکث. جوان ریش بزی روبروی پنجره، پشت به سرهنگ. برگشتن و نشستن کنار سرهنگ.

"اسم من عباس است. شما میتوانید مرا در اینجا پرویز صدا کنید. راحت باشید. یک چایی دیگر بیاورم خدمتتان؟"

مکث.

خانم با چایی، خنده ملیح، قرص شدن دل.

"جناب سرهنگ اصلا نگران چیزی نباشید، عباس برادر خیلی نازنینی است."

کمی عشوه. خنده ای آرامبخش بر لبهای قیطانی. ترک اتاق. صدای عباس.

"میدانی جناب سرهنگ شما تمام عمرتان به وطنتان خدمت کرده اید. چرا حالا با وطنتان قهر کرده اید. حکومتها می آیند و میروند. شاه خدابیامرز دیگر نیست ولی ایران که هست. شما با آنهمه سابقه درخشان همین حالا هم میتوانید خیلی به کشور خدمت کنید."

سفر به گذشته های دور. باز شدن دروازه خاطرات جوانی. چه روزگاری!

سکوت!

"من فکر می کنم شما شرایط بازگشت به خدمت را دارید."

سرهنگ دو دل. هم نشاط هم دلهره.

عباس. صدای آرام. زمزمه وار زیر گوش. "جناب سرهنگ تشریفات را کنار بگذاریم. من مثل فرزند شما هستم. اصلا کاری هم ندارم که چه باوری دارید و چه کرده اید و می کنید. نمی خواهم شما را هم عوض کنم فقط بعد از خواندن فرم فکر کردم شاید بتوانیم کمی با هم همفکری کنیم."

"همفکری! خدمت! منظورتان را نمی فهمم! این حرفها چیه آقا! من فقط آمده ام پاسپورت بگیرم. نیامدم نوکری کنم. منظورتان این است که آخر عمری بیایم به یک عمر سابقه لگد بزنم و به دستگاه شما خدمت کنم؟ به ایران عزیزم خیانت کنم؟  از این گذشته من سرباز قسم خورده شاهزاده هستم و با او پیمان وفاداری بسته ام."

" بما نه، به ایران خدمت کنید و نه خیانت. به چیزی هم لازم نیست پشت پا بزند. هیچ پیمانی هم لازم نیست بشکنید. ما اتفاقا میخواهیم پیمان را محکمتر کنیم. ما می دانیم که شما چه چیزها را از دست داده اید و دلتان پراست."

"پس حتما میدانید که اگر من روزی صد بار به شما و خدا و پیغمبر فحش ندهم روزم شب نمی شود، چه خدمتی از من بر می آید. همه مرا می شناسند. من از انقلابیون 57تی و شما نفرت دارم."

"کاملا میدانیم. اتفاقا چیزی که ما میخواهیم همان نفرت شماست. نفرت شما میتواند اگر درست هدایت شود یک سرمایه مفید باشد، هرچه شدیدتر هم بهتر! فقط با همفکری هم باید کمی جهتش را عوض کنیم."

کمی هاج، اندکی واج. یک جرعه چای. طعم زعفران. یک لقمه گز. رسوخ شیرینی تا ته کام. قلب نرم. فضا باز.

"بگذار اینطور بگویم جناب سرهنگ. بهتر است با صراحت و رک صحبت کنیم. اصلا خدمت به ایران، عشق و این چیزها به کنار. برویم سر اصل مطلب. بیایید با هم بر علیه دشمنان مشترکمان همفکری کنیم. قول میدهم که صددرصد به نفع شما و شاهزاده باشد. تصور کنید که کسی می خواهد به شما یک بلیط بخت آزمایی بدهد که صددرصد برنده است. آیا شما آن را رد می کنید؟"

"مگر چنین چیزی هم امکان دارد؟"

"بله دارد اگر مایل باشید من برایتان این بلیط را معرفی می کنم و بعد اگر خواستید یکی به شما و یکی هم به شاهزاده اهدا می کنم."

"بفرمایید."

"یک حال داریم و یک آینده، درسته؟ شما از حال چه چیز را میخواهید؟ از آینده چه چیز؟ آرزویتان چیست؟…... تا من برمیگردم لطفا به آن فکر کنید."

بازگشت به اتاق. یک چای دیگر.

"آیا آماده اید وارد همفکری شویم جناب سرهنگ. در حال حاضر چه چیز می خواهید؟"

مکث.

"خوب معلوم است آمدم پاسپورت بگیرم دیگر."

"دیگه چی؟"

"دوست دارم هر وقت دلم خواست بروم ایران و کسی مزاحمم نشود."

 "دیگه چی؟"

"اگر ممکن باشد باغم را پس بگیرم. من عاشق باغم هستم."

خیره به پنجره: یادش به خیر چه عشق و حالی می کردیم آنجا.

"دیگه چی؟ مشکل مالی ندارید که بخواهید حل بشود؟ شهرت چطور؟ نمی خواهید به شاهزاده نزدیکتر شوید؟"

خاراندن سر.

"سر به سرم میگذارید؟"

"هرگز!"

"شما مگر جن  بطری علی بابا هستی که فکر می کنی می توانی هر آرزویی را برآورده کنی؟"

"نه ولی بلیط بخت آزمایی تضمینی را دارم. خوب برای آینده چه می خواهید. رک لطفا؟"

"والا...دوست دارم شما سر کار نباشید. نظام سقوط کند. یعنی آینده به گذشته برگردد. شاهزاده گرامی رضا شاه دوم بشوند. دوباره مثل زمان اعلیحضرت بشود و همان موقعیت گذشته به من برگردد."

"یعنی فکر می کنید این نظام واقعا سقوط میکند؟"

لبخندی بر لب. چرخش کف دستها برهم.

"خدا را چه دیدی، شاید کرد."

"خوب فکر می کنید در صورتی که این نظام سقوط کند چه کسی مزاحم تحقق آرزوی شما و شاهزاده می شود؟"

چرخش سر. نگاهی دوستانه.

"خوب معلوم است دیگر. تروریستها، خرابکاران زمان اعلیحضرت فقید دیگر. همانها که نمک خوردند و نمکدان را شکستند."

تغییر حالت نگاه. سایش دندانها. اندکی بر افروخته.

"مارکسیستهای اسلامی، کمونیستها، مصدقیها، روشنفکران، همان 57تی های خائن دیگر."

"فکر کنم اصل کاریشان منافقین باشد، موافقی؟"

"منافق را شما تازی پرستان می گویید، ما آریاییها می گوییم مارکسیست اسلامی. بگذریم. خوب حالا باید چه کار

کنیم."

صدای دوستانه.

" خوب باید با آنها مبارزه کنیم دیگر. باید تلاش کنیم این مزاحمین را از سر راه برشان داریم. شماها باید فعالیتتان را خیلی تشدید کنید. خود شاهزاده هم بهتر است بیشتر فعالیت کنند و خودشان را جلو بیاندازند تا جوانان به جای منافقین به سمت ایشان بروند. اینطور برای آینده اشان هم بهتر است. باید نگذاریم جوانان ایران دوباره به دام آنها بیفتند. باید به ایرانیان حالی کنیم که چه کسانی آنها را به این روز سیاه انداخته اند. همان 57تی های خائن را. باید با آنها بجنگیم. باید خشم و نفرت ایران پرستانی مثل خودت و جوانان را به سمت آنها جهت بدهیم. باید همین حالا یقه شان را بگیریم…؟"

کمی مکث، یک جرعه چای. کمی آرامش. ادامه.

"شما با یک تیر میتوانید دو نشان بزنید. با ما همراه شوید.هم خودتان را اپوزیسیون کنید و هم رقبایتان را برای بعد از سقوط نظام تضعیف کنید. این کمک می کند که شما در هر حال برنده شوید. خوب فکرش را بکن. تمام چیزهایی که در حال حاضر می خواهید را ما تضمین می کنیم و چیزی که در آینده میخواهید را هم از همین حالا دارید آن را خودتان تضمین می کنید. اگر نظام سقوط نکرد حال را دارید و اگر کرد آینده را. بلیط بخت آزمایی صددرصد برنده. هرچه هم بیشتر فعالیت کنید بلیطتان مقدار بیشتری خواهد برد."

مکث. سکوت. بالا و پایین رفتن سر.

"متوجه شدید جناب سرهنگ!"

باز بالا و پایین شدن سر روی سینه.

آرامش.

20 بهمن 99                                                                                               رضا شمس

 

 

Tuesday, October 29, 2019

استراتژی ترامپ در مقابله با ماجراجوییهای خامنه ای


،خامنه ای پس از تحریم کامل نفتی شدن توسط ترامپ، با گروگان گیرینفتکشها 
سرنگون کردن پهپاد آمریکایی، خارج شدن از تعهدات برجامی، و حالا هم حمله، به مراکز نفتی عربستان عکس العمل نشان داده و دارد منطقه را به آتش می کشد اما ترامپ تا به حال خویشتن داری نشان داده و علی رغم نظر برخی شخصیتهای مهم دولت خودش و حزب جمهوریخواه از درگیری نظامی پرهیز کرده و فقط به افزودن به تحریمها پرداخته. چرا؟ آیا نحوه برخورد ترامپ نشان دهنده ضعف اوست یا اینکه در برخورد او یک استراتژی معین نهفته است؟ آن استراتژی چیست؟ خامنه ای به چه امیدی دست به بحران آفرینی می زند و بالاخره عاقبت بحران آفرینی های رژیم چه خواهد شد؟ برای پاسخ به این سوالات باید قبل از هرچیز به منش ترامپ، موقعیت و برنامه او در سیاست داخلی و بین المللی پرداخت.
منش ترامپ: ترامپ منش یک سیاستمدار حرفه ای و الیت را ندارد. او شخصی بیرون از الیت سیاسی است و بر اساس شاخص های شناخته شده الیت سیاسی رفتار نمی کند به همین دلیل او در بین سیاسیون حرفه ای یا الیت چه در امریکا و چه در بیرون از آمریکا شخصیت محبوبی نیست. این عدم محبوبیت در بین الیت سیاسی که رقیب یا مخالف ایدئولوژیک او و حزبش هم هستند به خصوص در درون آمریکا، مضاعف و حتی هیستریک است. ضدیت با ترامپ در بخشی از حزب دمکرات و در بعضی از الیت فرهنگی و سیاسی آمریکا در حدیست که آنها را به ضدیت کور کشانده و هر کاری که او بکند آنها به شکل عکس العملی ضد آن را انجام میدهند. در خارج امریکا هم به خصوص در اروپا الیت سیاسی از موفقیت سیاستهای او چندان راضی نیستند و اگر بتوانند در مقابل او سنگ اندازی می کنند. متقابلا او هم هیچ احترامی برای الیت سیاسی قائل نیست و بدون پرده و حتی با تحقیر از آنها صحبت می کند. او الیت سیاسی آمریکا را مشتی احمق میداند که اجازه داده اند کشورهای دیگر از امریکا به ویژه در زمینه اقتصادی سوء استفاده کنند.
موقعیت ترامپ- این ویژگی و منش خاص ترامپ، جامعه آمریکا را بشدت پلاریزه و قطبی کرده است. او شاخص قطب بندی سیاسی در جامعه آمریکا است و فضای سیاسی حول محور ترامپ و ضد ترامپ می چرخد. ترامپ در بین لایه های پایینی حزب جمهوریخواه بسیار محبوب و در بین آمریکاییان مخالف او بسیار منفور است. محبوبیت او در لایه های پایین حزب جمهوریخواه الیت این حزب را که زیاد از او خوششان نمی آید را هم مجبور کرده - که حتی اگر شده بر خلاف میلشان- از او حمایت کرده و جرات خالی کردن پشت او را نداشته باشند. بنابراین موقعیت او در درون حزب جمهوریخواه بسیار مستحکم و بدون چالش است.
برنامه ترامپ، سیاست اول آمریکا: ترامپ معتقد است که تعهد دولت آمریکا اول باید نسبت به مردم خودش باشد نه تعهدات جهانی. او به اینکه آمریکا باید نقش پلیس جهانی داشته باشد باور ندارد اما همزمان از این نقش در صورتیکه برای آمریکا خرج آنچنانی نداشته باشد و مفید باشد بدش هم نمی آید. حرفش هم خیلی رک و ساده است او به متحدان آمریکا می گوید شما اگر می خواهید امریکا امنیت شما را تامین کند باید خرجش را بدهید چرا توقع دارید آمریکا از جیب مردم خود و با ارتش خودش امنیت شما را تامین کند؟ او معتقد است که امریکا باید در پی روابطی باشد که برای آن سودمند بوده و همزمان برتری آن را هم در تعادل قوا تضمین کند. این دیدگاه در دو حوزه امنیتی و اقتصادی روابط آمریکا را با دیگر کشورها به کلی دگرگون کرده، او از بیرون کشیدن آمریکا از قراردادها و پیمانهای اقتصادی- امنیتی هیچ ابایی ندارد چنانکه از همان ابتدا به اعضاء ناتو اعلام کرد که باید سهم خود در بودجه آن سازمان را بپردازند و گر نه آمریکا از آن خارج می شود. او تا بحال قرارداد نفتا بین کانادا، مکزیک و آمریکا را باطل و با قرداد جدیدی جایگزین کرده، تی پی پی- قرارداد بازرگانی کشورهای حوزه اقیانوس آرام- را باطل و با چین هم وارد جنگ تجاری شده است. خارج شدن از برجام هم از چنین دیدگاهی ناشی شده او معتقد است که برجام هیچ سودی برای آمریکا نداشته تهدید آخوندها را هم که مهار نکرده بنابراین هیچ دلیلی ندارد که آمریکا در آن بماند. او میخواهد با سیاست فشار حداکثری آخوندها را برای قراردادی جدید به میز مذاکره بکشاند. قراردادی که شامل برنامه های موشکی و دخالتهای تروریستی رژیم در منطقه هم باشد
.

برخورد ترامپ با ماجراجوییهای خامنه ای

آنچه خامنه ای می خواهد: تحریمهای حداکثری ترامپ، خامنه ای را به جایی کشانده که از فرط خفگی دچار نوعی خودزنی و مازوخیسم شده است. خامنه ای از یک سو به سرکوب داخلی افزوده و از دیگر سو به بحران آفرینی در خارج مرزها رو آورده. البته چاره دیگری هم ندارد. در رابطه با مقابله با فشار حداکثری ترامپ تنها کارتی که خامنه ای دارد تهدید به بیرون رفتن از برجام و استفاده از نیروهای پیرامونی و سپاه پاسداران برای بحران آفرینی و ایجاد ترور و ترس در بین سیاستمداران دنیا بخصوص اروپاییها است. او امیدوار است که با ایجاد فضای ترور و بحران در منطقه بتواند بحران نفتی ایجاد کرده و اروپاییان را چنان بترساند که آنها را مجبور به حمایت از خود و ایستادن در مقابل ترامپ کند تا شاید بدین وسیله تنفس گاهی پیدا کند. خودش هم میداند دارد ریسک بزرگی می کند ولی کارت دیگری برای بازی ندارد.
آنچه ترامپ میخواهد: با توجه به منش و موقعیت ترامپ کم هزینه ترین راه برای او این است که بگذارد زمان کار خودش را بکند و رژیم را به جایی برساند که خودش در بوجود آوردن فضایی که ترامپ می خواهد در سطح جهانی و در داخل آمریکا بر علیه او بسازد کمک کند.
1- خواست ترامپ از جهان به خصوص اروپاییها: هدف ترامپ این است که کشورهای دیگر بویژه اروپاییها را به جایی بکشاند که مجبور شوند از رژیم فاصله گرفته و از او دنباله روی کنند. او خودش هم میداند که اروپاییها از خروج او از برجام بسیار ناخشنودند و برای تنبیه او و کارشکنی در سیاست فشار حداکثری او هر کاری که توانسته اند کرده اند و می کنند. تقریبا مسئله برایشان حیثیتی شده است. در چنین وضعیتی بهترین تاکتیک این است که بگذارد این مار موزی- خامنه ای- آنها را اندکی نیش بزند. او راه انتظار و خویشتنداری را در پیش گرفته چرا که میداند زمان اگر به نفع او نباشد حداقل به ضررش هم نیست. آنکسی که زمان بلای جانش است و او را به خفگی دچار کرده خامنه ایست. وقتی ترامپ در آمریکا برای پاسخگویی نظامی به سرنگونی پهپاد آمریکا تحت فشار بود گفت که آمریکا به مدد سیاستهای من به لحاظ انرژی خودکفا و دیگر به نفت خلیج فارس وابسته نیست حتی خود صادر کننده نفت است، آنهایی که وابسته به نفتی که از هرمز می گذرد هستند باید بیایند و برای تامین امنیت خلیج فارس نیرو بگذارند (نقل به مضمون). این طرز تلقی نشان میدهد که او کاملا آگاهانه از بحران آفرینی آخوندها برای بسیج کردن دیگران پشت سر خودش استفاده می کند. او در واقع انجام کاری که خودش به دلیل عدم محبوبیت در بین سیاستمداران خارجی نمی تواند انجام دهد را به آخوندها واگذار کرده است.
2- خواسته ترامپ در سطح ملی و درون آمریکا: ترامپ می خواهد دموکرات ها را به دنبال سیاست خودش بکشاند. همچنانکه گفته شد در آمریکا بخشی از دموکراتها و برخی رسانه ها، هر کاری که ترامپ انجام دهد آنها ضدش را انجام میدهند. ضد سیاست صبر و خویشتن داری ترامپ سیاست تعجیل و عدم خویشتن داریست. این بدین معنی است که ضدیت کور دموکراتها با ترامپ میتواند طوری عمل کند که اضداد ترامپ را تحریک کند که برای گزک گرفتن و ضدیت با او هم که شده کم کم بسوی موضعی بروند که برای زیر سوال بردن ترامپ فضایی ایجاد کنند که عدم تحرک نظامی او در مقابل خامنه ای را نقطه ضعف و کوتاه آمدن او قلمداد کنند. آنها ناخواسته چنین القا خواهند کرد که سیاست ترامپ که کوتاه آمدن در مقابل رژیم ایران است محکوم است چرا که آمریکا را ضعیف نشان میدهد. نتیجه چنین رویکردی این خواهد شد که فضای سیاسی ای ایجاد می کند که برخورد جدی تر با رژیم را در بین دموکراتها مشروع تر خواهد کرد. در صورت ادامه دار بودن بحران آفرینی های رژیم، این فضا می تواند افکار عمومی آمریکاییان را حتی در بین اضداد ترامپ به جایی برساند که برای برخورد با رژیم از ترامپ هم جلو بزنند. هم اکنون سی ان ان- که از رسانه های دشمن ترامپ است- دارد حتی از تلویزیون فاکس- که به حمایت از ترامپ معروف است- پوشش خبری بیشتری به خرابکاریهای رژیم از جمله به حمله به تاسیسات نفتی عربستان میدهد. چنین برخوردی از سوی اضداد ترامپ فضا را برای هر چه بیشتر کردن فشارها و حتی برخورد نظامی با رژیم در آینده آماده تر می کند. اینجا هم به نظر میرسد که کاری را که ترامپ نمی تواند خودش انجام دهد را اضداد دارند برایش می کنند.
اینکه آیا در آینده خواست خامنه ای محقق می شود یا ترامپ را بشکل قطعی نمیتوان پیش بینی کرد. آنچه آشکار است این است که فعلا ابتکار عمل در دست ترامپ است و اوست که دارد صحنه را می چیند. این صحنه هم طوری چیده شده که چه در حالت سکون و چه در حالت درگیریهای احتمالی آینده و بحران آفرین های دنباله دار خامنه ای زمان به نفع ترامپ است و بنابراین اوست که دارد خواستش را دیکته می کند. تحرکات خامنه ای بیشتر از سر استیصال و بی برنامگی است. وحشت اصلی خامنه ای هم که او را به چنین استیصالی کشانده از آینده است. وحشت او از مردم ایران و مقاومت آنان است که در کمین اش نشسته اند و با گذشت زمان او توانایی سد بستن در مقابل آنان را دارد هرچه بیشتر از دست می دهد. چشم انداز آینده برای خامنه ای و رژیمش چیزی جز له شدن در زیر گامهای استوار مردم ایران نیست. این چیزی است که خواب او را آشفته کرده است. 

صفحه مجازی کارنامه اعمال ماست

 یکی از خوبیهای دنیای مجازی این است که فعالین این فضا را همانگونه که هستند در معرض دید عموم کاربران قرار می دهد. این در رابطه با فعالین سیاسی نیز صادق است. البته در اینجا منظور کسانیست که با اسم و رسم خودشان در این فضا فعال می باشند. در گذشته فقط از طریق ارتباط فردی و بی واسطه می شد به تمایلات سیاسی و جایگاه افراد پی برد. ولی امروزه با یک نگاه به صفحه فیسبوک و توییتر فرد میشود جایگاه سیاسی او را به راحتی متوجه شد. با استفاده از منطق " تو اول بگو با کیان دوستی/ من آنگه بگویم که تو کیستی، و با نگاهی به دوستان و مطالبی که فرد بیان، شیر یا لاک می کند، میتوان جایگاه او در جبهه بندی کلی و عمومی سیاسی را دریافت. بیش از این، حتی میتوان جایگاه او در جبهه گیریها در معادلات جزعی تر بین نیروهای سیاسی و حتی تمایلات فردی او را نیز تشخیص داد. صفحه مجازی افراد در واقع به نوعی آرشیو یا کارنامه اعمال و مجموعه فعالیتهای آنهاست که تمایلات واقعی آنها را نشان می دهد. با گذر زمان هر کس بنا بر تمایلاتش جایگاه خود را پیدا می کند و در صورتیکه بخواهد خود را چیزی که نیست نشان بدهد براحتی میتوان ادعاهایش را با کارنامه اش سنجید و مچش را باز کرد. این بسیار خوب است چرا که در بلند مدت فضای سیاسی را شفاف می کند. شفاف شدن فضای سیاسی در بلند مدت میتواند فرصت طلبان و مدعیان بی عمل را ایزوله و احتمال رسیدن به دموکراسی واقعی را بیشتر کند. چون وقتی آرشیو فعالیتهای افراد موجود باشد ادعاهای غیر واقعی آنها نمی تواند از دید انسانهای تیز بین پنهان بماند. البته افراد میتوانند همیشه ادعاهای واهی کنند ولی وجود آرشیو فعالیتهای آنها محکی برای راستی آزمایی آن ادعاهاست. در گذشته ادعاهای افراد را نمی شد براحتی مورد سنجش قرار داد چون منبعی برای محک زدن وجود نداشت. کسی که مثلا فرصت طلب بود و میخواست با ادعاهای دروغین خود را در محافل سیاسی جا بیندازد میتوانست برای مدتها ماهیت خود را پنهان کند. زاویه دید ما نسبت به افراد چه بخواهیم و چه نخواهیم تحت تاثیر پیش داوریهای ماست. رفتار ما در اولین برخوردها با افراد تحت تاثیر این پیش داوریها شکل گرفته برداشت ما از افراد را تعیین می کنند. مثلا اگر آگاهی ما از قبل، از یک نفر این باشد که او چپ است. اگر ذهنیت ما از چپ بودن درک مثبتی داشته باشد، اولین نگاه ما به آن فرد مثبت و با دیدی خوشبینانه و توام با اعتماد خواهد بود. این ویژگی پیشداوری باعث می شود که چنین فردی در صورتیکه فرصت طلب باشد و بر این اساس خودش را در آن جایگاه قرار داده باشد بتواند مدتها ما را دچار توهم کرده و حتی فریب کند. باید آنقدر با چنین فردی سر و کله بزنی و نزدیک شوی تا بتوانی متوجه دروغین بودن ادعای او بشوی. این میتواند مدتها فرد را دچار سردرگمی کند. صفحات فضای مجازی افراد بعنوان آینه ای که چهره سیاسی آنها را نشان می دهد میتواند در افشای نقش افراد متوهم و مدعیان دروغین بسیار کارساز باشد. شخصا بارها شده که بر اساس همان اصل پیشداوری که ذهنیت ما به آن گرفتار است نسبت به افراد دچار توهم شده ام. مثلا چون فرد در چهره یک برنامه ساز تلویزیون و هنرمند با تمایلاتی چپی مطرح بوده خود به خود دید اولیه مثبتی را نسبت به آن فرد پیدا کرده ام بطوریکه حتی احکامی که از موضع دلسوزی و جایگاه عقل کلی و هدایتگری برای بقول خودش اپوزیسیون صادر می کند و من به تجربه دریافته ام که چنین افرادی، اگر خیلی خوشبینانه هم نسبت به آنها قضاوت کنیم، حداقل در ردیف افراد متوهم، پرمدعا و معمولا کم عمق قرار می گیرند را بر خلاف تجربه شخصی نادیده گرفته ام. اما بعد کمی که اینور و آنور آن فرد را زیر و بالا کرده ام، دیده ام که این آقای عقل کل و دلسوز اپوزیسیون مثلا پادو زیر پستهای مصداقی و عاطفه اقبال است و پای ثابت لایک کردن پستهای آنان است. آدم به اینجا که می رسد دچار حیرت می شود. هم حیرت از پوچی ادعاها و مسخ شدگی چنین فردی و هم حیرت از نقش فوق العاده پیشداوری در شکل دادن به زاویه دید ما نسبت به افراد و محیط پیرامونمان. در نبود حضور مجازی، چنین افرادی را نمی شود براحتی مچگیری کرد و ادعاهای آنها را در ذهن، با یقین، بی اثر کرد. ذهن ما معمولادر وهله اول بر اساس پیشداوری افراد وچیزها را دسته بندی می کند و اگر فردی خود را در دسته ای نشان دهد که ذهن ما خود را در آن دسته می بیند خود بخود نسبت به او درک مثبتی پیدا می کند. این درک مثبت باعث احساس آشنایی و اطمینان نسبت به آن فرد شده و حصارهای دفاعی که مغز ما در مقابل ناشناخته ها می کشد را در هم می شکند و در نتیجه سبب اثرگذاری در ذهن می شود. به نظر می رسد که تمایل اولیه ذهن ما معمولا این است که بر اساس دسته بندیهای پیش ساخته قضاوت کند. یعنی اگر از پیش یک مجموعه یا کلیت را مثبت تلقی کند، در اولین برخورد، چیزهایی که شامل آن دسته می شوند یعنی اجزاء را با دیدی مثبت مورد قضاوت قرار می دهد و روی اجزاء آن کل تمرکز نمی کند. ذهن فقط وقتی روی تک عناصر یا اجزاء متمرکز می شود که بر اساس تجربه متوجه ناهمسانی و تناقض جزء با کل بشود. این ویژگی باعث تاثیر پذیری ناخودآگاه ما از کسان و افکاری میشود که پیشداوری ما آنها را در دسته ای همفکر با ما دسته بندی می کند.
صفحه مجازی کارنامه اعمال ماست وعلاوه بر جایگاه ما در جبهه بندی سیاسی، نشانگر تمایلات فکری، اخلاقی و اجتماعی ما نیز میباشد. مواظب کارنامه اعمالتان باشید.

ورود واقعیتی بنام ضدیت با اسلام در جبهه بندیهای سیاسی در ایران و احتمال رشد تمایلات فاشیستی

جنایاتی که در جهان کنونی و در ایران به نام اسلام انجام می شود سبب گردیده ک نوعی نا باوری و در شکل افراطیش ضدیت کور با اسلام در بخشی از مردم جهان بخصوص مردمانی که در معرض مستقیم این جنایات هستند، پدیدار شود. طبیعیست که کسانیکه یک باور را از دست می دهند در صدد پیدا کردن جایگزینی برای آن بر آیند.
در ایران جستجو برای یافتن جایگزین، خود را به شکلهای مختلف نشان می دهد که میتوان آنها را به طور نسبی به دو دسته کلی تقسیم کرد:
یکم - کسانیکه بدون سر وصدا از اسلام خارج و باور یا دین دیگری بر می گزینند. این دسته اکثریت ایرانیان جستجوگر را شامل می شود. گزینشهای اینها باورهای مختلفی از صوفیگری و عرفان تا پیوستن به ادیان دیگررا در بر می گیرد.
دوم - دسته ای که اعتقاد مذهبی را به کلی رها می کند. این دسته دارای زیر مجموعه هایی است که میتوان آن را بطور نسبی بدین شکل گروه بندی کرد.
1- کسانیکه به ائتیسم یا لامذهبی رو می آورند و راه حل را در خرد گرایی و کار فکری- فرهنگی می بینند. ائتیستها تلاش می کنند که از فرهنگ عصر روشنگری اروپا برای تغییر تفکر ایرانیان استفاده کنند. آنها مدعی خرد گرایی هستند و معمولا فعالیت سیاسی را عمده نمی کنند.
2- کسانیکه احساس ناباوری و ضدیت با اسلام را عمده کرده از آن بهره برداری سیاسی هم می کنند. این زیر مجموعه دارای دو جزء می باشد.
- یکی شامل برخی تشکلات چپ می باشد که میتوان برای نمونه به گروههای منشعب از حزب کمونیست کارگری اشاره کرد. آنها ضدیتشان با اسلام و مذهب را در فعالیتهای سیاسیشان برجسته می کنند و سعی می کنند افرادی که به ضدیت کور با اسلام افتاده اند را جذب کنند.
- دیگری مجموعه ای که دارای افکار نژادپرستانه، فاشیستی و شونیستی می باشد. پان ایرانیستها و مجموعه سلطنت طلبها جزء این زیر مجموعه قرار می گیرند. ویژه گی اصلی این گروه این است که سعی می کند احساس نفرت و ضدیت با اسلام را به احساس نفرت به اعراب تبدیل کند و به احساسات نژاد پرستانه دامن بزند. این گروه ایرانیان را از اعراب برتر می داند و احساس نفرت مردم از رژیم را به بسمت نفرت از اعراب جهت می دهد. برتری طلبی نژادی این گروه اما شامل سفید پوستهای غربی نمی شود. بر عکس در مقابل غربیها آنها حالتی حقیرانه، دنباله روانه و مهرطلبانه دارند. نژاد پرستی معمولا از حس خود برتر پنداری یک فرد یا نژاد نسبت به همه غیر همنژادهای خود ناشی می شود اما در مورد نژاد پرستان ایرانی این اصل صادق نیست. آنها فقط خود را از نژاد عرب برتر می دانند اما در مقابل نژاد سفید غربی نه تنها حس برتری ندارند بلکه حس خود کوچک پنداری دارند. آنها پذیرفته اند که از یکی برتر (اعراب) ولی از دیگری پایین ترهستند.
هر دو گروهی که از ضدیت موجود در بخشی از مردم ایران استفاده سیاسی می کنند مبنای جبهه گیری سیاسی شان بر پایه اسلام و ضد اسلام می باشد. یعنی اعتقاد مذهبی را پایه جبهه بندی سیاسی قرار می دهند. ازاین جهت نگاه سیاسی و جهان بینی آنها شبیه به رهبران مذهبی ادیان می باشد. رهبران مذهبی مثل آخونهای ایرانی معمولا انسانها را به دو جبهه باورمند - مسلمان که نیروی خوب و خیر است - و ناباوران - که کافر یعنی شر و بداست - تقسیم می کنند. اینها نیز همین کار را می کنند ولی با ارزش گذاری معکوس. یعنی نا باور را خوب و مسلمان را شر می دانند.
دیدگاه دمکراتیک در سیاست انسانها را بر اساس اعتقادات و باورهای مذهبیشان تقسیم نمی کند، بلکه بر اساس جایگاهی که در در جبهه بندی سیاسی جامعه اتخاذ می کنند، می سنجد. در فرهنگ دمکراتیک جبهه بندی سیاسی بین انسانها بر اساس باورمند و غیر باورمند به یک مذهب و ایده نیست، جبهه بندی بر اساس مطالبات و خواستهاست. دیدگاهی که در سیاست جبهه بندی را بر اساس اعتقادات انسانها بچیند معمولا منجر به فاشیسم می شود. این تجربه ایست که ما ایرانیها با گوشت و پوست و خونمان داریم آن را تجربه می کنیم. 

Monday, October 28, 2019

وقتی آقازاده رضا پهلوی به اتحاد با آخوندها اقرار می کند

 شاه و شیخ در مقابل نیروهای مردمی و آزادیخواه ایرانی از دیر باز متحد وهم کاسه بوده و هستند.
 این ادعا یک حقیقت تاریخی است نه یک نظریه سیاسی. اگر تاریخ ایران را ورقی بزنیم، این اتحاد را در دوره ساسانی بین روحانیون و دربار یعنی بین موبدان زرتشتی و شاهان ساسانی برای سرکوب مزدکیان می بینیم. پس از آن در دوره صفویه، که اولین سلسله پادشاهی بعد از ساسانیان هستند که تقریبا بر بیشترین سرزمینهای بازمانده از آن دوران حکومت می کردند، باز این اتحاد بین شاهان صفوی و آخوندها را برای سرکوب هر آنکس که تفکری غیر آخوندی، که دین رسمی دربار محسوب می شد، داشت را می بینیم. صفویان دربارشان را به مانند دوره ساسانیان سازماندهی کردند و آخوندهای شیعه که به لحاظ فرهنگی و روحیه بسیار شبیه به همان موبدان زرتشتی بودند را سازماندهی کرده و در کنار پادشاه نشاندند. 
 بعد از صفویه در دوره مشروطه، اتحاد محمدعلی شاه قاجار و شیخ فضل الله نوری بر علیه آزادیخواهان مشروطه را داریم. کمی بعدتر اتحاد روحانیان قم به سرکردگی آخوند بروجردی را با رضا شاه داریم. رضا شاه به توصیه آخوندهای قم سلسله پهلوی را بنیاد گذاشت. در سال 1332 هم اتحاد آخوندها به سرکردگی آخوند کاشانی و محمدرضا پهلوی را داریم که با کمک بیگانگان بر علیه دولت ملی مصدق کودتا کردند. پس از کودتا هم محمدرضا پهلوی را داریم که هرچند بشدت با روشنفکران و نیروهای ملی و چپ دشمنی می ورزید و آنها را سرکوب می کرد به آخوندها میدان می داد و با آنها مدارا می کرد. 
و اما امروز، ببینید آقا زاده بزرگ خاندان پهلوی، رضا پهلوی، به شبکه بلومبرگ آمریکایی چه می گوید:[مجاهدین در نزد بیشتر ایرانیان منفور هستند زیرا در جنگ ایران و عراق با پشتیبانی صدام به ایران حمله کردند. «من اصلا نمی‌توانم تصور کنم که ایرانیان این رفتار مجاهدین را در آن برهه ببخشند. اگر قرار باشند [باشد] مردم بین این رژیم و مجاهدین یکی را انتخاب کنند، به احتمال زیاد ملایان را ترجیح خواهند داد.»] (به نقل از کیهان لندن)
اینجا کاملا مشهود است که این آقازداه، هر چند سعی دارد پشت واژه مردم خود را پنهان کند، دارد نظر خودش را می گوید. صحبت او این است که اگر قرار باشد که بین مجاهدین و آخوندها یکی را انتخاب کند، آخوند را ترجیح می دهد. از آنجا که شما وقتی کسی را بر دیگری ترجیح می دهی طبیعتا در درگیری بین آندو در جبهه کسی می ایستی که برایت ارجحیت دارد، معنی سیاسی حرف آقازاده رضا این است که در در گیری بین آخوندها و مجاهدین، او خود را در کنار جبهه آخوندها قرار می دهد. از طرفی چون مخاطب این مصاحبه طرف آمریکایی است، توصیه اش به آمریکاییها هم این است که بین مجاهدین و آخوندها آنها ترجیحا بهتر است آخوندها را انتخاب کنند. یعنی ای آمریکا بجای نزدیکی به مجاهدین بهتر است به ملاها نزدیک شوی. اینجا آدم یاد تریتا پارسی لابیگر مشهور آخوندها در آمریکا می افتد.
اینها اصلا نظر یا برداشت سیاسی نویسنده یا کسانیکه ممکن است با آقا زاده رضا مخالف باشند نیست. اینها فاکت است. اگر به موضعگیریهای او طی این سالیان دقت شود او نشان داده که عملا هم پای این نظر ایستاده. چیزی که هویداست این است که او اصلا با اتحاد با آخوندها مشکلی ندارد، مشکل او این است که آخوندها از موضع برابر با او برخورد نمی کنند و نقشی بیشتر از یک پادو برایش قائل نیستند.عملکرد این فرد نشان می دهد که او این نقش را هم پذیرفته. او برای ثابت کردن پادویی اش برای آخوندها زمانی با نوه خمینی ملاقات می کند، زمانی پشت سر خاتمی راه می افتد و اکنون هم، در بحبوحه قیامهای مردم ایران، از سویی مجیز سپاه و بسیج را می گوید و از دیگر سو، بدلیل بی اثر شدن لابی رسمی رژیم در آمریکا، دارد به عنوان جایگزین تریتا پارسی از مجاهدین نزد آمرییکاییها شیطان سازی می کند. حتی کنفرانس چند هفته پیش نوریزاده مشهور! در واشینگتن، که بنا به اقرار خودش درهماهنگی و برای همگامی با آقازاده برگزار شد، نیز درهمین راستا بود. هدف کنفرانس این بود که به آمریکایها بگویند که مجاهدین بد هستند و آمریکاییها نباید به مجاهدین نزدیک شوند. نوریزاده این موضعگیری را در یک مقاله بالا بلند تشریح کرده است.
با توجه به این واقعیات تاریخی، با اطمینان می توان گفت که دو نهاد روحانیت شیعه و دربار در ایران با دمکراسی و آزادخواهی و لاجرم ترقی و پیشرفت در جامعه ایران دشمنند و ناچارا برای رسیدن به آزادی و دموکراسی و پیشرفت جامعه ایران باید از شر قدرتمداری این دو نهاد رها شود. یعنی برای رسیدن به دمکراسی در ایران جبرا باید شاه و شیخ را از صحنه قدرت دولتی حذف کرد. باید به هر دو، شاه و شیخ، نه، گفت. بنا بر این پر واضح است که نه گفتن به شاه و شیخ معیاری است برای سنجش ادعاهای هر نیرویی که در ایران خود را دمکرات و آزادیخواه می داند.
رضا شمس خرداد 97

اندر کم و کیف ارتباط آقای پهلوی با سپاهی و بسیجی



خیرا آ قازاده حاج رضا پهلوی در یک شو سیاسی تلویزیونی فرموده اند که ایشان با کسانی در بسیج و سپاه مرتبط هستند. خوب مبارک است انشالله، بر آدم حسود لعنت. اما دو احتمال و چندین سوال.
احتمال یکم- چنین ارتباطاتی اصلا وجود ندارد و ایشان این ادعا را برای منظور دیگری مطرح کرده اند. ایشان بهتر از هر کسی می دانند که آدمهای دور وبرشان تعادل قوایی، یا بقول قدما مگسان گرد شیرینی، هستند و در صورت خالی بودن سفره با سرعت باد پراکنده می شوند؛ خالی بندی ای کرده اند و در باغ سبزی نشان داده اند تا دغل دوستان پراکنده نشوند. خوب در رابطه با ایرانیان خارج کشور که نمی توانند خشت مالی کنند چون به راحتی مچشان باز می شود ادعایی را مطرح کرده اند که سنجش درست یا نادرستی اش غیر ممکن باشد. قمپزی در کرده اند که بله ما اینیم و با جاهایی مرموز در ارتباط هستیم. یعنی که ای دغل دوستان بمانید که شیرینی در راه است.
احتمال دوم- ادعای ایشان درست است و چنین ارتباطاتی وجود دارد. اینجا چند سوال ایجاد می شود.
1- آغازگر ارتباط ایشان بوده یا آن بسیجی و پاسدار؟. ایشان می گویند مرتبطین شان در سپاه و بسیج ناشناخته می باشند پس ایشان نمی تواند آغازگر رابطه بوده باشد، چون آنها را نمی شناخته و منطقا باید بسیجی و سپاهی آغازگر ارتباط بوده باشند.
2- اگر بسیجی و سپاهی آغازگر ارتباط بوده اند به چه منظوری با ایشان تماس گرفته اند و چه می خواسته اند؟
3- پس از برقراری ارتباط چه کسی خط دهنده و چه کسی خط گیرنده بوده است؟ سهم هر کدام چقدر بوده، پنجاه پنجاه بوده، هشتاد بیست بود و...
بالاخره این وسط باید بده بستانی وجود داشته باشد. سپاهی از آقای پهلوی چه می خواسته؟ آیا این بده بستانها ربطی به ضدیتهای کورآقای پهلوی با مجاهدین هم دارد یا نه ایشان یک شب خوابیده و به ایشان الهام شده، بعد صبح برخاسته اند رفته اند تلویزیون بلومبرگ و فرموده اند که ایرانیان که ایشان هم نمایندگیشان را به عهده دارد آخوندها را بر مجاهدین ترجیح می دهند که نتیجه منطقیش این میشود که در درگیری بین آخوند و مجاهدین، ایشان و به زعم او مردم ایران کنار آخوند می ایستند چرا که منطقا وقتی کسی چیزی را بر دیگری ترجیح می دهد در درگیری بین آندو طرف آنکه آن را که ارج می داند می گیرد.
نه بنده و نه کس دیگری علم غیب نداریم که پاسخ این سوال را بدانیم ولی از آنجا که معمولا آن کسی که ارتباطی را بر قرار می کند، سعی می کند صحنه را هم خودش بچرخاند منطقی تر است که بپذیریم که سپاهی خط دهنده بوده است. ولی الله اعلم، چنین چیزهایی را فقط خدا می داند.
ایضا نه بنده ونه هیچ کس دیگری نمی توانیم بدانیم که بین ایشان و پاسدارها و بسیجیهای مرتبط با او چه بده بستانی انجام می گیرد؛ این را فقط ایشان و پاسدار و بسیجی ها و خدا می دانند ولی یک چیز برای بنده مسجل است: آنکه نقد می گیرد سپاهی و بسیجی است و آنکه نسیه می گیرد آقای رضا پهلوی است.
در رابطه با دو احتمال بالا هم، درنظر بنده، احتمال دوم محتمل تر است هر چند احتمال اول را هم نمی توان به کلی مردود دانست.
یک دلیل که احتمال دوم را تقویت می کند این است که اگر قرار بر خالی بندی صرف می بود ایشان می توانستند ارتباطشان با ارتش و حتی نیروی انتظامی را به رخ دغل دوستانشان بکشانند ولی ایشان این کار را نکردند و فقط سپاهی و بسیجی را نام بردند. پس احتمال دوم به یقین نزدیکتر است. شاید هم از نظر ایشان پاسدار و .بسیجی از ارتشی بیشتر سرباز وطن! است و ارتباط با آنها افتخار آمیزتر. خدا داند. 

سگ مستی رهبر مسلمین خارج از کشور

حتما شما هم واژه ترکیبی سگ مستی را شنیده اید. سگ مستی از مصرف زیاده از حد عرق سگی ناشی می شود و معمولا با عربده کشی، رجزخوانی و نفس کش طلبی توام است. همچنین در تواریخ نوشته اند که عرق سگی در گذشته مورد علاقه وافر الوات بوده است. آنها با نوشیدن آن سگ مستی کرده و میدانها را قرق می کرده اند. حالا چی شده که اینجانب که بنده مخلص باشم به فکر عرق سگی و خواص آن افتاده ام را باید از جناب لات اعظم، رهبر مسلمین خارج کشور، امام خامنه ای- صلوات- و نوچه دستمال به دستش آخوند روحانی پرسید. اخیرا ایندو در کنفرانس وحدت اسلامی- که تجمیع لات و لوتها و نوچه- تروریستهای عظما می باشد- کلی سگ مستی کرده اند. یکی آمریکاییان را گاوچران و اعراب را شترسوار خوانده و دیگری آل سعود را به جهنم فرستاده. اینطور که پیداست برای آنان تجمیع این تروریستها خاصیت عرق سگی را داشته است. عظما و نوچه اش با دیدن نوچه هاشان در دور و برشان چنان به سگ مستی دچار شده اند که بی دنده و ترمز به عربده کشی و رجز خوانی پرداخته اند. بیچاره ها خواسته اند که میدان خالی از حریف را قرق کنند و به پادوهای بسجی- سپاهیشان روحیه بدهند. بقول نوچه ی عظما- روحانی- خواسته اند کمی امید درمانی کنند اما به سگ مستی افتاده اند.

یک فضولی از من کمترین خطاب به هموطنان دردمند و مبارز

 هدف از افشاگری چیست؟ مخاطب افشاگری کیست؟ روی چه کسانی می خواهیم تاثیر بگذاریم؟
دنیای مجازی دنیای عجایب است و ملیونها ایرانی در آن می لولند. هر کس به منظوری در این دنیا حاضر است. ازاین میلیونها جمعیتی هم هستند که میخواهند از دنیای مجازی برای پیش برد اهداف سیاسی، برای خبر رسانی و یا افشاگری برعلیه رژیم و خط و خطوطش استفاده کنند. یعنی هدفشان مبارزه است. در دنیای مجازی کاری بیشتر از افشاگری هم نمی شود بر علیه رژیم انجام داد. اما آیا مخاطب ما مثلا ارتش سایبری رژیم است ؟ قطعا نه. پس چه کسانی مخاطب اصلی ما هستند؟ درعالم واقع و ازآنجا که هر دعوایی سه طرف بیشتر نمیتواند داشته باشد، خود به خود مخاطبان ما به سه دسته یا طرف محدود می شوند:
یکم- دشمنان و اضداد: آنها دسته ای هستند که مورد افشاکری ما هستند. وقتی ما در یک پست مجازی افشاگری انجام می دهیم، بالاخره خود دسته ای که مورد افشاگری ما هست هم پستهای ما را می بیند. آنها دشمنند، پس تحت تاثیر افشاگری ما قرار نمی گیرند. به همین دلیل آنها نمی توانند مخاطب وهدف افشا گری ما باشند. کار آنها مقابله به مثل با ماست.
دوم- دوستان و همفکران ما هستند. آنها کسانی هستند که مثل ما فکر می کنند
پس نیازی به اینکه ما آنها را تحت تاثیر قراردهیم ندارند.
سوم- دسته ای که نه دوست اند و نه دشمن. این دسته هم افشاگریهای ما را می بیند و هم مال دشمن را. آنها از قبل نظر محکمی نسبت به بسیاری از چیزهایی که می بینند یا می شنود و می خوانند ندارند، به همین دلیل منطقی این است که هدف ما ایجاد جاذبه و تاثیر گذاری مثبت روی این دسته باشد. این دسته اکثریت- یعنی عموم مردم- هستند. این نیرواست که ما را به پیروزی یا شکست می رساند. آنها به مثابه پتانسیل و معدن انرژی می باشند. یک نیروی سیاسی امیدواراست که این انرژی پتانسیل و بالقوه را استخراج و به انرژی بالفعل تبدیل کرده و در جهت سیاستهای خود بکار بزند. موفقیت و یا عدم موفقیت آن نیرو به این بستگی دارد که چقدر در استخراج این انرژی موفق است. حتی شکست و پیروزی یک نیروی سیاسی رابطه مستقیمی با میزان انرژیی که او از آن نیروی پتانسیل استخراج می کند دارد. بنا براین تاثیر گذاری و سپس استخراج انرژی پتانسیل اجتماعی- مردم- هدف اصلی هر گروه سیاسی است. این مهم هم زمانی میسر می کردد که آن نیرو بتواند با نیروی اجتماعی ارتباط برقرار کرده و روی آن تاثیر مثبت بگذارد. مثبت یا منفی بودن تاثیر بستگی به اولین برخورد و تصورذهنی که یک فرد از مطالب ما پیدا می کند، دارد. میزان این تاثیر اولیه هم تناسب مستقیمی با کیفیت افشاگریها و مطالب دارد. هر چه افشاگری ما درست تر و واقعی تر باشد تاثیر مثبت آن هم بیشتر است و بالعکس.
درجامعه کنونی ایران، رژیم تمامی راههای ارتباط مستقیم نیروهای سیاسی با مردم و انرژی پتانسیل آنها را بسته است. ایرانیانی هم که با رد شدن ازصدها سد با استفاده از فیلتر به دنیای مجازی می آیند تعداد معدودی با انگیزه های سیاسی وارد آن می شوند که همانها هم رژیم با ساختن صدها گروه و اپوزیسیون قلابی صدها دام سر راهشان گذاشته. در چنین فضایی، برای ما ممکن است فقط یک بار این شانس بوجود بیاید که چنین افرادی را تحت تاثیر قرار دهیم. دیدن مطالب ما توسط آنها میتواند تاثیرمثبت، منفی و یا خنثی داشته باشد. در صورتی که تصویر ذهنی که در ذهن چنین فردی با اولین برخورد با مطالب ما بوجود می اید منفی باشد، ما شاید برای همیشه شانس تاثیر گذاری بر او را از دست داده ایم.
اگر هدف تاثیر گذاری روی این دسته باشد، از آنجا که این دسته مطالب طرفهای مختلف را می بیند، نمی تواند هر چه ما بگوییم باور کند. به احتمال زیاد کسانی از این دسته که دنبال حقیقت هستند به صفحات کسان و نیروهایی که ما آنها را افشا می کنیم هم سرمیزنند و ادعاهایی که طرفین درگیر رد و بدل می کنند را راست آزمایی می کنند. این ادعاها در صورتیکه دروغ یا فیک باشد، دید او نسبت به آن فرد یا جریان منفی می شود. در چنین صورتی افشاگری به ضد خودش تبدیل می شود و همان بهتر که انجام نشود چون ضررش بیشترازسودش است. همچنین پخش فیک نیوز اعتبار ما را از بین می برد و اعتماد مخاطب را خدشه دار می کند. در چنین صورتی طرف دیگر مخاطب ما نمی ماند.
باید بپذیریم که بر اثر انقلاب انفورماتیک و وجود اینترنت شکل و ماهیت روبط اجتماعی تغییر کرده. افراد در زمینه های مورد علاقه شان توسط صدها و هزاران پیام وصدا روزانه بمباران می شوند. روزانه صدها نظریه، ایده، و تحلیل مختلف را میبینند، می شنوند و میخوانند. آنها دیگر لازم نیست سراغ کسی بروند، همه سعی می کنند سراغ آنها بروند و رویشان تاثیر بگذارند. آنها مجبور نیستند مخاطب کسی باشند. رقابت سنگینی درهمه زمینه ها بخصوص پیدا کردن مخاطب و برقراری ارتباط با افراد در این دنیای مجازی وجود دارد. آنها ممکن است یکبار به تور ما بخورند و اگر چیزی که میخواهند را نبینند، دفعه بعد احتمالا روی مطالب ما کلیک هم نمی کنند ووو.
در چنین فضایی هر یک مخاطب یک غنیمت است و اگر ما نتوانیم تاثیر مثبت رویش بگذاریم، دیگری خواهد گذاشت.
آگر قرار است تاثیر منفی روی چنین افرادی بگذاریم همان بهتر که هیچ کاری نکنیم. فردی که با برخورد غیر اصولی یا پخش محتوای بد- مثل فیک نیوز- از ما تصورمنفی پیدا کرد را دیگر شاید هیچوقت نتوان تحت تاثیر مثبت قرارداد. باید با خودمان تسویه حساب کنیم. آیا در فضای مجازی هستیم تا گروهی که مدعی حمایت کردن از آن هستیم را با تاثیر مثبت گذاشتن و ایجاد جاذبه بین ایرانیان یاری کنیم یا نه اینجا هستیم تا کینه ها و نفرت شخصیمان را بدون توجه به اصول اخلاقی بیرون ریخته لایک های زیر پستهامان را بیشتر کرده و به جای یار، بارنیروی سیاسی محبوبمان باشیم؟ میخواهیم جاذبه داشته باشیم و مخاطبمان را به جمع مان اضافه کنیم یا میخوایم دافعه ایجاد کنیم و از یاران بالقوه مان بکاهیم. ما میتوانیم انتخاب کنیم که جاذبه داشته باشیم یا دافعه.
رضا شمس

Friday, June 01, 2018

دردناک اما واقعی



                                                                                                                            
امسال برخی هنرمندان حکومتی مراسم افطار آخوند روحانی، آن چهره دیگر خامنه ای برای رنگ کردن غربیها، را تحریم کردند. بعضیها به دلایل این تحریم هم اشاره کردند. آنها بدینوسیله همراهی با قیام کنندگان و همدردی خودشان را با رنجهای مردم ایران به نمایش گذاشتند. این کار خوب و انسانی است و شاید هم برای کسانیکه به این آخوند شیاد رای داده بودند برای جبران مافات لازم بود. این عمل شور و شوقی را در میان مردمی که برای سالها انتظار همدرد
  ی داشتند ولی دیده بودند که هنرمندانشان در کنار قدرت جبار حاکم ایستادن را به همراهی با آنان ترجیح می دهند، برانگیخت. آنها چیزی جز دردهایشان برای تقسیم کردن با این هنرمندان نداشتند ودیده بودند که دردهاشان خریداری بین بسیاری ازآنان ندارد. شاد بودند که بالاخره برخی از چهره های محبوبشان آغوش گرم و دستهای خالی آنها را به آغوش سرد و دست پر دیکتاتور برتری داده و به سوی آنان بر گشته اند. این خودش نوعی پیروزی در سرزمینی که از در و دیوارش شکست می بارد بود و پیروزی بزرگتری را نوید می داد. پیروزی عشق و آزادی بر دیکتاتوری و نفرت. عشقی که مردم ما نثار این هنرمندان کردند عشقی انسانی و برترین عشقهاست و این هنرمندان باید خودشان را مدیون آن بدانند. البته باید احساس انسانی داشت تا این عشق را درک کرد
در کنار آن هنرمندان و نخبگان اما بسیارانی هستند که همچنان آغوش سرد و دستهای پر دیکتاتور را به آغوش گرم و دستهای خالی مردم ایران ترجیح می دهند. از مشهورترین این جماعت محمود دولت آبادی می باشد. آقای دولت آبادی برای شما متاسفم که از احساس انسانی چنان خالی شده ای که دیگر عشق مردمت را حس نمی کنی. شما شاید نویسنده بزرگی باشی ولی انسان بزرگی نیستی. ارزش انسانها به بزرگی روح آنهاست و شما فاقد آن می باشید. شما حتی به این بسنده نکردی که اگر به مردمت پشت می کنی سرت را پایین بیندازی و به سفره سور و ساتی که خون مردمان در آن سرو می کنند بنشینی. چنان بی پروا بر کسانیکه به سوی مردم آماده بودند تاختی و به رای دادنت به روحانی افتخار کردی که گویی خاکریز اول دفاع از آدمکشان را بر پا داشته ای. می رفتی شامت را می خوردی، دیگر نمک پاشیدنت بر زخمها چرا! یک فرد باید چقدر مسخ شده باشد که اینقدر حواسش از پیرامونش پرت باشد و چنین بی پروا برای آدمکشان دست بزند. نکند شما در توهم و بزرگ پنداری خود چنان غرق شده ای که ایرانیان را آدم نمی دانی و برای احساساتشان پشیزی ارزش قائل نیستی؟ به دور و برت نگاهی بینداز، بزرگی را ملت بزرگ ایران می دهد. تشیع جنازه ملک مطیعی را ببین تا قدر بزرگی را بدانی. شما که خود را در جبهه مقابل مردم قرار داده ای، انتظار عشق نداشته باش، نفرتی که این روزها در رسانه ها ی اجتماعی نثارتان می شود، از احساس تلخ خنجرخوردگی از پشت است. شما که از پشت خنجر را تا دسته به پشت ملتی فروکرده ای فعلا سزاوار بیش ازهمین نفرتی که نثارت می شود نیستی. هرچند ملت ایران چنان مهربان است که اگر همین حالا هم به آغوش آنها برگردی نفرتشان به عشق تبدیل می شود. بزرگانی که در کنار هیتلر مست جاه و مقام بودند و می نوشتند و می ساختند و برای هیتلر دست می زدند، را به خاطر بسپار. آنها زمانی که، چون تو، برای دیکتاتور حاکم دست می زدند در خیالشان نمی گنجید که روزی اینچنین منفور ابدی مردمان کشورشان خواهند شد.
رضا شمس

Saturday, April 07, 2018

مرگ بر ترامپ جنگ طلب، زنده باد سپاه قدس


اینروزها بعضی از دژخیمان دهه شصت به همراه عده ای معلوم الحال ادای مادر تریسا درمی آورند و نگران جنگ و خون ریزی و حمله ترامپ به ایران هستند. می گویند فرض محال که محال نیست. بگذارید ما هم اینجا دو تا فرض محال را فرض کنیم. یکم اینکه به فرض محال که اینها درست می گویند و ترامپ جنگ طلب میخواهد به ایران حمله کند. و دیگر فرض محال اینکه، بر فرض محال اینها انسانهای صلح دوست و ضد خشونت و تی تیش مامانی هستند نه بازجویان و شکنجه گران دهه شصت. سوال اینجاست که خوب شما که ضد جنگید، آیا با همه جنگ طلبان مخالفید یا فقط با ترامپ؟ برای اثبات فرض محال دوم هیچ معیاری به جز کارنامه عملی اینها وجود ندارد. خوب شما که ایرانی هستید، یک ایرانی ضد جنگ و خشونت مگر نه اینکه اول باید با جنگ طلب ایرانی به مخالفت برخیزد؟ مگر خامنه ای جنگ طلب نیست؟ آیا کسی تا به حال شنیده است که مثلا تریتا پارسی جایی بر ضد جنگ طلبی خامنه ای و کشتار مردم سوریه توسط پاسدارن خامنه ای و لشکر فاطمیون وزینبیون حرفی زده باشد؟ مسلما نه. آیا کسانی مثل عبدی و قدیانی و گنجی و تاج زاده و ..... تا به حال یک مقاله بر علیه جنگ طلبیهای سپاه قدس در منطقه نوشته اند. اگر کسی دیده ما را هم با خبر کند. پس کارنامه این آقایان ضد جنگ نشان نمی دهد که آنها ضد جنگ و جنگ طلبی باشند. اینها با جنگی که پایه های رژیم را سفت کند، نه تنها مخالفتی ندارند بلکه به غایت ازآن استقبال هم می کنند. اینها همانهایی هستند که بعد از سال 61 و عقب نشینی عراق به فرمان امامشان به داخل عراق حمله کردند و جنگ بی حاصلی را به قیمت خون صدها هزار جوان ایرانی برای شش سال ادامه دادند. هنوز که هنوز است هم به آن افتخار می کنند. آنها به تداوم آن جنگ کمک کردند چرا که پایه های رژیمشان را سفت می کرد. همین حالا هم اگر خامنه ای راهشان میداد خودشان برای کشتار سوریها حاضر به خدمت بودند و سردارشان هم سردار قاسم سلیمانی بود. اینها نگران جنگی هستند که پایه های رژیمشان را سست کند. اینها از چشم انداز سقوط رژیم به وحشت افتاده اند ودارند خامنه ای را گاز می گیرند. حرفشان این است که ما بهتر سرکوب می کنیم و اگر در قدرت بودیم رژیم به اینجا نمی رسید. اینها به خوبی می دانند که جنگی در کار نیست، ترامپ هم قصد حمله به ایران ندارد. امیدشان این است که با بزرگ کردن خطرجنگ، مردمی که برای حقوقشان بپا خواسته اند را بترسانند و آنها را دوباره به خانه برگردانند. اینها نگران جنگ مردم ایران با رژیمشان هستند نه جنگ ترامپ. فکر نکنید که اینها از کشتارها و تجاوزات دهه شصت دچار عذاب وجدان شده اند. اینها وجدان ندارند. اگر وجدانی در اینها بود خیلی پیشتراز اینها با عذابش اینها را به صدا در می آورد. کابوس اینها شعار "دیگه تمامه ماجرا" و بالا آمدن راه حل جنبش مقاومت یعنی نفی تمامی حاکمیت است1. اینها از جنایات دهه شصت پشیمان نیستند، چیزی که آنها را به جنون کشانده وحشت از روبرو شدن با قربانیانشان در دادگاههای بین المللی است. وحشت آنها از جنایاتی است که مرتکب شده اند و بعد از سرنگونی رژیم نمی توانند آن را پنهان کنند. دقیقا مثل قاتلی که کسی که شاهد آدم کشی اش است را میخواهد نابود کند، اینها اگر می توانستند تمامی شاهدان و بازماندگان دهه شصت را نابود می کردند. همین حالا هم وقتی خامنه ای را گاز می گیرند حقد و کینه اصلیشان متوجه بازماندگان قربانیانشان در دهه شصت است.

1- ببینید بیم قدیانی در نامه اخیرش به خامنه ای از چیست.
"بر سرکار آمدن دونالد ترامپ فاشیست در آمریکا و بازچینش کابینه او با افرادی به غایت خطرناک، بی‌فکر، نژادپرست و وابسته به لابی اسرائیل و حامی گروه خائن و منفور مجاهدین خلق و جریان مرتجع، خودفروخته و فاسد سلطنت‌طلب، زنگ خطری جدی برای تمام کسانی است که دل در گرو این آب و خاک دارند. من بیم آن دارم که در غیبت، رخوت و تسلیم‌طلبی فعالین سیاسی اصلاح‌طلب، مستقل و ملی، خائنین به این آب و خاک با پشتیبانی دول خارجی، مدعی تغییر و اصلاح ملک و ملت شوند که چنین مباد." منبع سایت العربیه فارسی
رضا شمس 16 فروردین 97


Friday, February 12, 2016

انقلابی که به سرقت بردند

آن چنان که شواهد تاریخی نشان می دهد ارتجاع داخلی ( شاه و شیخ) و استعمار دست به دست هم دادند و انقلاب را به سرقت بردند.
چگونه!!؟؟
شاه در چارچوب سیاست غرب برای سد بستن در مقابل نفوذ شوروی( کمربند سبز) ارتجاع مذهبی و روحانیت را دست باز داد و نیروهای ملی و مترقی و چپ را بعد از کودتای سال 32 بشدت سر کوب کرد. نتیجه این سیاست نابودی هر گونه الترناتیو مترقی بود و یک خلاء سیاسی را به وجود آورد. با آغاز مبارزه مسلخانه و گسترش آن در دهه پنحاه، فوریت مقابله با نیروهای مترقی و بخصوص مکتب مارکسیسیم با استفاده از مذهب و روحانیت شدت بیشتری گرفت. رفرم سیاسی شاه که توسط کارتر به او دیکته شده بود واحتمالا برای جلوکیری از نفوذ بیشتر جریانهای چریکی مجاهدین و فدایی ها طراحی شده بود در چنین زمانی به اجرا درآمد. با پاره شدن تور اختناق جنبش توده ای آغاز شد، رسانه های غربی به خصوص بی بی سی، در رقابت بین نیروها برای کسب هژمونی اتقلاب، خمینی و روحانیت را پر وبال دادند و بدین طریق در آرایش نیروهای سیاسی مخالف شاه، تعادل را به نفع آنها به هم زدند و در نهایت هم از بیم تعمیق و رایکالیزه شدن انقلاب، وقتی به این نتیجه رسیدند که شاه دیگر قادر به کنترل اوضاع نیست درکنفرانس گوادلپ به بقدرت رسیدن خمینی رضایت دادند و بدین شکل انقلاب را به ضد انقلاب و ارتجاع مذهبی تحویل دادند.  
میتوان گفت؛اگر شاه یک دیکتاتور وابسته نبود غرب هم نمی توانست با آن شدت در جهت دادن به انقلاب ایران نقش ایفا کند. اگر او یک دیکتاتور حلفه به گوش نبود وسیاست کمربند سبز غرب و در پایان سیاست کارتر را اجرا نمی کرد و اگر برای پیش برد جنگ سرد به نیابت ازغرب، تمام نیروهای ملی و مترقی و چپ را از صحنه خارج نمی کرد، فاجعه ای بنام حکومت خمینی هم بر مردم ما نازل نمی شد.

Wednesday, December 16, 2015

شبکه جنگ نرم رژیم علیه مجاهدین




دوستی که کمی دستش در کار است و اخیرا اخبار را با دقت بیشتری دنبال می کند از بهت زدگی و حیرتی که با دنبال کردن انبوه تبلیغات علیه مجاهدین به آن دچار شده می گوید. از سایتهای رنگارنگ رسمی وزارت اطلاعات تا سایتهای ظاهرا غیر رسمی در رنگهای مختلف از چپ بگیر تا راست و میانه که چراگاه مقاله نویسهای وزارتی در پوش اپوزیسیون هستند و حتی رسانه های فارسی زبان متعلق به کشورهای غربی که ظاهرا باید بی طرف باشند و در کل مجاهدین و شورای ملی مقاومت را تحریم خبری کرده اند و زمانی هم که اخبار مربوط به آنها را پوشش می دهند بیشتربه جوسازی منفی تبلیغاتی شبیه است تا خبر رسانی و دهها مقاله نویس مجهول و معلوم از عضو سابق مجاهدین و شورا بگیر تا شاعربریده و تواب اپوزیسیون نما ووووو.
بقول او این تازه در دنیای مجازی و در خارج کشور است و شامل رسانه های داخل و ارتش سایبری و رسانه های خارجی زبان رژیم ووو.. نمی شود و ادامه می دهد، حتما جنگ با مجاهدین باید برای رژیم خیلی حیاتی باشد که این همه نیرو می گذارد.  سپس می گوید؛ آنچه او را گیج کرده این است که مجاهدین که فعلا در لیبرتی محصور هستند و نمی توانند با رژیم و پاسدارها درگیر شوند تازه چند هزار آدم کجا و این همه پاسدار و بسیجی و اطلاعاتی ووووووو کجا؟
 می گویم دوست گرامی به شما حق می دهم که حیرت زده شوی ولی شما گویا اصل موضوع را نگرفته ای. اصل موضوع اصلن ربطی به تعداد نفرات و کمیت مجاهدین و ارتش آزادیبخش در لیبرتی ندارد. کمیت مهم است ولی اصل نیست همچنانکه گفتی از آنجا که مجاهدین فعلا در جنگ نظامی و در جبهه جنگ درگیر نیستند اینکه  هزار نفر، دو هزار نفر یا پنج هزارباشند اهمیت ثانویه دارد. اصل دعوا بر سر یک کیفیت است و آنهم تشکیلات می باشد. تشکیلاتی با یک پیشینه تاریخی مشخص و نمادهای شناخته شده در ایران و جهان. تشکیلاتی که هدف اعلان شده اش سرنگونی رژیم می باشد و برای موجودیت رژیم یک تهدید جدی محسوب می شود. رژیم و متحدانش می خواهند اصل تشکیلات و هر گونه مقاومت سازمان یافته را از بین ببرند. اهمیت استراتژیک چنین تشکیلاتی، آنهم در برابر یک رژیم ورشکسته و ضد تمدن معاصر بشری که بر روی انبار باروتی مثل ایران لمیده، در این است که یک ظرف و کیفیتی است که در هر لحظه و در کوچکترین فضای تنفسی میتواند به لحاظ کمی جهش کند و در شرایط مناسب چند ده برابر ضریب کمی بخورد و سرنوشت یک جامعه را تغییر دهد. اصل دعوا اینجاست آنها می خواهند چنین چیزی وجود نداشته باشد.
رژیم در داخل کشور تیغ سرکوب مستقیم را بالای سر مردم، به خصوص مجاهدین نگه داشته و هرجا با سرکوب نرم ( تبلیغات و شیطان سازی) کارش پیش نرود تیغ سرکوب را بر سر آنها فرود می آورد و زندان است و شلاق است و چوبه دار و حذف فیزیکی. در عراق هم که می کشد ولی در خارج به خصوص اروپا و امریکا پس از محکومیت دردادگاه میکونوس فقط به جنگ نرم متکی است به همین دلیل باید اینجا مایه بیشتری در جنگ تبلیغاتی و نرم بگذارد. ماهیت جنگ تبلیغاتی رژیم هم در خارج کمی با داخل متفاوت است. همانگونه که نمی تواند مثلا نیروی پاسدار و انتظامی را به اور سورواز ببرد و به مجاهدین حمله کند، نمی تواند از مقاله نویسی مثل حسین شریعتمداری استفاده کند. حتی آنهایی که تحت عنوان اصلاح طلب روانه خارج کشور کرده هم زیاد کارایی ندارند. عناصر این جنگ باید ظاهری غیر رژیمی و حتی مخالف آن داشته باشند تا بتوانند مخاطب پیدا کنند.
جنگ نرم باید همان کاری را بکند که اعدام و حذف فیزیکی انجام می دهد و آن نیزاز صحنه خارج کردن نیرو و فرد مبارز و جنگنده می باشد. یک جا (داخل کشور) با حذف فیزیکی و اعدام این کار پیش می رود و جایی دیگر( خارج کشور) که دستش بسته است سعی می کند با جنگ نرم و روانی فرد را از جبهه و صحنه نبرد خارج کند. یعنی جنگ نرم معطوف به همان اهدافی است که با ابزاری مثل اعدام به آن دست می یابد.
 هدف جنگ نرم  به لحاظ تاکتیکی مهار مجاهدین و ارتش آزادیبخش می باشد و بر چند محور استوار است.
 اول- مسئله دار کردن و در نهایت براندن هواداران و اعضاء مجاهدین و شورای ملی مقاومت.
دوم- نا مساعد کردن ملاء اجتماعی خارج کشور برای جلو گیری از جذب شدن افراد و نیروها به مجاهدین با استفاده از تبلیغات منفی و دامن زدن به فضای ضدیت با آنها. 
 در رابطه با هدف استراتژیکی وغایی این جنگ میتوان به دو محور اشاره کرد.     
اول- زدن سر و جدا کردن آن از بدنه تشکیلات با تاکید بر شیطان سازی از مسعود رجوی. کسی که بسا فراتر از یک رهبر سیاسی نماد و رهبر معنوی و چسب کل تشکیلات مجاهدین میباشد.
دوم- در صورت موفقیت در بند اول، فروپاشی نرم شورای ملی مقاومت و تشکیلات مجاهدین با دامن زدن به تضادهای داخلی وبراه انداختن انشعابات.
  میتوان کسانیکه در این جنگ نرم شرکت می کنند را به دو دسته تقسیم کرد.
دسته اول 
- کسانیکه که به نحوی بتوانند بطور خاص هواداران و اعضاء مجاهدین و
 شورا را مسئله دار کرده و پراکنده کنند. چنین افرادی لاجرم باید کسانی باشند که در ملاء هواداری شناخته شده باشند و میتوان آنها را به دوگروه تقسیم کرد.
  گروه یک- کسانیکه در گذشته به نحوی دررابطه یا عضو مجاهدین و شورا بوده . یا با اعضاء رابطه فامیلی و خانوادگی داشته اند. بعد به دلایلی بریده و با تحریک رژیم و به دلیل ضدیت کور با مجاهدین و شورا علنا به صف دشمن پیوسته، مزد  بگیر آن شده و در تشکلاتی مثل انجمن نجات، سحر، آوا و.... توسط رژیم سازماندهی شده اند. آنها وظیفه دارند با تولید انبوهی کتاب و مقاله و خاطرات دروغین به زبانهای مختلف با مجاهدین به مبارزه برخیزند.
گروه دو- کسانیکه  بریده وجدا شده، ادعای اپوزیسیون بودن دارند ولی درعمل تحت عنوان منتقد، تنها اپوزیسیون مجاهدین می باشند نه رژیم. اینها مدعی اند که مزد بگیر نیستند بلکه داوطلبانه!! وظیفه خود می دانند که با مجاهدین مبارزه کنند و آنها را با مسئله دارکردن اعضا و هوادارانشان و دامن زدن به جو پاسیوسیم و بیهوده پنداری مقاومت از عرش به فرش کشانده و تشکیلات آنها را از هم پاشانده و نابود کنند. اینها هر چند از موضعی دلسوزانه ، خیرخواهانه و حتی اخلاق مدارانه برخورد می کنند ولی به سان گروه اول در استفاده از شیوه های غیراخلاقی و کینه توزانه از قبیل جعل و دروغ  هیچ ابایی ندارند. یعنی هم در شکل وهم در محتوا همان کار گروه مزدبگیران را انجام می دهند. اینها جاده صافکنی و بطور همزمان سفید سازی عناصر گروه اول را نیز به عهده دارند.
دسته دوم
- کسانیکه با انگیزه های مختلف و دلایل متفاوت از قبیل وابستگی به رژیم، منافع مادی، رقابت سیاسی و...  دشمن وضد مجاهدین هستند و کار اصلیشان پخش و نشر تولیدات دسته اول در ملاء اجتماعی میباشد و سعی می کنند برای دسته اول بلندگو و مخاطب تهیه کنند. اینها را میتوان در سه گروه دسته بندی کرد.
یک- رسانه های فارسی زبان متعلق به کشورهای غربی که هم بدلیل سیاست مماشات و هم بدلیل رسوخ عوامل رژیم تحت عنوان خبرنگار در آنها، برای دادن مشوق به رژیم در این کارزارعلیه مجاهدین شرکت می کنند. هم چنین برخی افراد فعال یا صاحبان رسانه های خصوصی، اینترنتی و سایت را میتوان در این چارچوب نام برد. گاه چنین رسانه هایی را میتوان با چند صد دلار خریداری کرد.
دو- افراد، گروهها و محافلی تحت عنوان اپوزیسیون، با ادعای چپ، ملی، سکولار، ضد مذهبی و... که خود را رقیب مجاهدین و متحدینشان می دانند و بدشان نمی آید که آنها از هم بپاشند، به دلیل ماهیت فرصت طلبانه و بی پرنسیپی سیاسی تولیدات دسته اول را نشر و بدین طریق تبیغات منفی رژیم را تحت عنوان اپوزیسیون پخش می کنند.
سه- عناصری از محافل سلطنت طلب که به دلیل ماهیت منفعت طلبانه، اپورتونیستی و ضد آزادی خودشان را به رژیم نزدیکتر می دانند تا مجاهدین. این طیف که  ازامکانات رسانه ای بالایی نیز برخودارند چه داوطلبانه و چه با مزد و مواجب رسانه هایشان را با کمترین نرخ به چراگاه دسته اول تبدیل می کنند.
کاراین شبکه بزرگ و جبهه ای که رژیم برای جنگ نرم علیه مجاهدین ومتحدینشان در خارج کشور سازماندهی کرده، تولید و عرضه موادی است که هم از مجاهدین نیرو بکند، هم اعضا و هوادارانشان را مسئله دار کند و هم فضای اجتمایی را برای حضورشان منفی کند. یعنی نیروی رزمنده پیرامون مجاهدین را از صحنه خارج کند. طبیعی است که هر چه بیشتر این تولیدات در پوشش اپوزیسیون و با ظاهری غیر رژیمی عرضه شود میزان تاثیر گذاری وامکان یافتن تقاضا برای آن بیشتر خواهد بود. چرا که میزان تاثیر گذاری این جنگ نرم بستگی به میزان ظاهرغیر رژیمی داشتن عرضه کنندگان آن دارد. بی خود نیست که فعالترین عناصراین کارزار بیشتر از خود اپوزیسیون، خود را مخالف رژیم نشان می دهند تا بدین وسیله بازار کسادشان را داغ کنند.
در عصر اینترنت و آگاهی اما کل این شبکه به جای اینکه مجاهدین را از بین ببرد تبدیل به وسیله ای شده تا سره را از ناسره و جبهه دوست را از دشمن روشن و جدا سازد وعناصر آگاه و مبارز که عمدتا پیرامون مجاهدین جمع شده اند را هر چه بیشتر آبدیده و در نتیجه برای رژیم خطرناکتر کند.
تیر ماه 94                                              رضا شمس