Friday, July 10, 2026

با باورها و سنتهای فرهنگی باقیمانده از گذشته چه باید کرد؟

برخیها با پیچاندن هاله ای از ترقیخواهی بدور خود، چنان به برگزاری مراسم محرم توسط #سازمان_مجاهدین_خلق_ایران میتازند، که گویی آنها گناهی نابخشودنی مرتکب شده اند!
آیا دوری گزیدن و تحقیر فرهنگ و سنتهای ملی و مذهبی یک جامعه نشانه ترقیخواهی و روشنفکری است، یا نه در خوشبینانه ترین حالت نشانه کج فهمی و قشری اندیشیدن است؟
هر ملتی یک تاریخ دارد. تاریخی که به او هویت و تشخص میدهد. در دل این تاریخ، فرهنگی خاص با مجموعه ای از باورها و سنتهای خوب و بد بتدریج شکل گرفته و نهادینه شده است، و آن ملت هویت خود را با آنها تعریف میکند.
با این مجموعه چه باید کرد؟
آیا باید آن را دور ریخت؟
یا نه باید آن را به عنوان سرمایه ملی دید و به پالایش و بهینه سازی آن پرداخت؟
آیا آن باورها و سنتهایی که دیکتاتورها با تفسیرها و روایت سازیهای دلخواه خود، از آنها سوءاستفاده کرده و با انتساب خود به آنها تلاش دارند آنها را تصاحب کرده و برای حاکمیت خود مقبولیت بسازند، را باید به بهانه مبارزه با دیکتاتوری رها کرد و بدست آنها سپرد؟
در چنین صورتی، در ایران که دیکتاتوریهای شاه و شیخ هر کدام با روایت سازیهاهای مخدوش تلاش کرده اند بخشهای اصلی فرهنگ ما را تصاحب کنند، از آن چه باقی میماند؟
آیا بدلیل سوء استفاده آخوندها از باورها و سنتهای نهادینه شده شیعی در ایران و سوء استفاده خاندان پهلوی از باورها و سنتهای ایرانی باقی مانده از پیش از اسلام، باید همه آن باورها و سنتها را رها کنیم؟
در چنین صورتی از فرهنگ ما چه چیزی باقی میماند؟
به نظر نگارنده، رها کردن سرمایه های فرهنگی یک کشور و سپردن آن بدست حکومتهای استبدادی، علامت روشنفکری و ترقیخواهی نیست، علامت بی هویتی، تاریک فکری و قشریگری فکری است!
به نظر میرسد در این مورد سه نوع برخورد میتواند وجود داشته باشد.
یک- برخورد واکنشی و عکس العملی: حاصل آن ضدیت کور و نفی
دو- برخورد کنشی و جانبدارانه: حاصل آن پذیرش بدون چون و چرا
سه- برخورد علمی و نقادانه: حاصل آن حفظ آن همراه با بازنگری، ارزیابی مجدد، و در صورت نیاز پالایش، به قصد استخراج جوهره مبارزاتی و اخلاقی آن
برای ارزیابی برخورد اول باید به چند سوال پاسخ دارد:
آیا حرکات و برخوردهای واکنشی مبتنی بر خرد و شناخت هستند یا خصلتی احساسی و خودبخودی دارند؟
آیا واکنشهای احساسی میتوانند منشاء تغییر پایه ای و جهت دار باشند؟
آیا قانون عمل و عکس العمل در جامعه و تاریخ هم صادق است؟
به نظر نگارنده برخوردها و حرکات واکنشی، از آنجا که تابع احساسات میباشند و بنابراین خصلتی طبیعی و خودبخودی دارند، نمی توانند تابع منطق و خرد بوده و خصلتی آگاهانه و مبتنی بر شناخت و اختیار داشته باشند. بنابراین برخورد علمی محسوب نمیشوند. چنین برخوردهایی بیشتر تابع قانون عمل و عکس العمل هستند و خصلتی جبری، خودبخودی و بیرون از دایره شناخت علمی دارند.
بنابراین میتوان گفت که چنین برخوردهایی، هر چقدر هم که در زرورق مدرنیسم، ترقیخواهی، انقلابیگری و روشنفکری پیچانده شوند، در ذات خود یک واکنش طبیعی محسوب شده و خصلتی خودبخودی و جبری دارند. درست به همین دلیل، چنین برخورهایی، هر چند هم که تند و تیز و ظاهرا رادیکال باشند، خصلتی منفعلانه دارند و ارتجاعی محسوب می شوند. باورمندان به چنین برخوردهایی نمیتوانند بعنوان یک عامل مختار، فعال، کنش گر و تغییر دهنده وضعیت موجود، وارد معادلات تغییر جامعه شود، چرا که کنش آنها خود تابع و زاییده کارکرد قوانین خودبخودی و جبری حاکم بر روابط انسانی میباشد. پس کنشگری آنها منشاء تغییرات نیستند بلکه حاصل آن می باشند و حتی ممکن است در خدمت حفظ وضعیت موجود قرار بگیرند.
به نظر نگارنده برخورد اول و دوم، هرچند در ظاهر متضاد به نظر میرسند، در ماهیت خصلتی یکسان دارند. چرا که هر دو آنها در یک چارچوب طبیعی و خودبخودی دست به کنش و واکنش میزنند. میتوان گفت که برخورد هر دو آنها بیش از آنکه بر اساس شناخت باشد، مبتنی بر احساس، یعنی حب و بغض و عشق یا نفرت، میباشد با این تفاوت که یکی آن را می پذیرد و به آن عشق میورزد و دیگری آن را نفی کرده و به آن نفرت میورزد. بنابراین هر چند ایندو ظاهرا برخوردی متضاد با یک پدیده دارند اما تا آنجا که مربوط به نحوه تنظیم رابطه با آن پدیده میشود، آنها طرز برخورد و تلقی یکسانی را تعقیب میکنند. آنها همان روایتهای غالب و ساخته شده توسط حاکمیت دیکتاتور را می پذیرند ولی یکی آن را نفی میکند و دیگری آن را می پذیرد.
برخورد سوم برخوردی ملی، اصولی، علمی و مسئولانه است. تا آنجا که نگارنده میفهمد سازمان مجاهدین خلق ایران نشان داده که برخورد سوم را مبنای کار خود قرار داده است.
این برخورد نه مبتنی بر نفی است و نه مبتنی بر اثبات، بلکه مبتنی بر شناخت و فهمیدن است. شناختی که کمک میکند تا مفاهیم و معانی مبارزاتی و انسانی نهفته در باورها، سنتها و فرهنگ ملی را کشف و استخراج کرده و در تغییر شرایط موجود جامعه بکار زده شوند.
رضا شمس
هیجده تیر هزار و چهارصد و پنج

Sunday, December 07, 2025

راز ترویج پهلوی توسط خامنه ای!

چینش استراتژی بد و بدتر:
اگر میخواهی سرنگون نشوی، یا آن را به تاخیر بیاندازی، نیرویی را به عنوان جایگزین خودت برجسته کن که بدتر از خودت باشد. به نظر میرسد که این یکی دیگر از اهدافیست که خامنه ای در بازی با کارت سلطنت دنبال میکند. تجربه آن را هم دارد. خامنه ای با همدستی اسد، دقیقا همین خط را در رابطه با انقلاب مردم سوریه هم اجرا کرد. وقتی تظاهرات خیابانی مردم سوریه باعث ریزش بخشی از افسران ارتش سوریه از ارتش اسد شد و آنها ارتش ازادی سوریه را تشکیل دادند، وقتی دمشق در آستانه سقوط بود، خامنه ای به همدستی مالکی و اسد چند هزار نفر از زندانیان القاعده را به یکباره از زندانهای سوریه و عراق آزاد کردند که از بین همانها داعش به سرعت پا گرفت. پس از تشکیل داعش، ارتش آزاد سوریه هم باید با داعش می جنگید و هم با نیروهای اسد. نیروهای اسد اما با داعش کاری نداشتند و نیروی عمده سرکوبشان را روی ارتش آزاد تمرکز داده بودند. اسد و خامنه ای در واقع داعش را به جنگ با ارتش آزاد فرستادند تا با پیروزی بر آن به نیروی عمده سیاسی تبدیل شود. (همان زمان مجله تایم در یک مقاله به همین موضوع پرداخته بود: Why Bashar Assad Won’t Fight ISIS: (time.com/3719129/assad- در نتیجه این سیاست داعش در بین نیروهای مخالف اسد دست بالا را بدست آورد و اسد توانست آن را به عنوان جایگزین احتمالی خودش جا بیندازد. پس از آن انتخاب مردم سوریه و جامعه جهانی بین حکومت اسد و داعش بود. خب نتیجه از قبل معلوم بود: اسد بد ولی داعش بدتر بود، پس عقل حسابگر حکم میکرد که کسی دنبال بدتر نرود و به بد راضی باشد. خامنه ای و اسد اینگونه انقلاب سوریه را موقتا به محاق بردند. این استراتژی توانست عمر رژیم اسد را اندکی طولانی تر کند ولی در نهایت آن را نجات نداد. به نظر میرسد که خامنه ای همین سیاست و نحوه چینش استراتژیک نیروها را دارد در ایران و این بار، بجای داعش، با استفاده از برگ پهلوی انجام میدهد. او از سال ۹۶ همزمان با دور اول ریاست جمهوری ترامپ از طرفی با به صحنه فرستادن رئیسی برای جراحی اصلاح طلبان خیز برداشت تا رژیم را یکدست کرده و به آن آرایش جنگی بدهد و از طرفی دیگر جنازه رضا شاه را از خاک بیرون کشید و با شعار رضا شاه روحت شاد جریان پهلوی را فعال و به عنوان یک گزینه بر سر راه جوانان و کسانیکه با جراحی اصلاح طلبان خودبخود چشمشان به بیرون از نظام دوخته میشد و ممکن بود به سمت نیروهای خطرناکی مثل #سازمان_مجاهدین_خلق_ایران بروند، قرار داد. او بدینگونه تلاش کرد هم نیروی آزاد شده از جامعه را به هرز بدهد، هم با فرستادن پهلوی به جنگ مجاهدین برای خودش یک متحد استراتژیک بر علیه مجاهدین بسازد و هم بدیلی بدتر از خودش را بتدریج مطرح و جا بیندازد. (برای پرهیز از طولانی شدن مطلب در اینجا به همین بسنده میشود. توضیح بیشتر در مقاله 4 سال پیش نگارنده تحت عنوان: آیا رژیم سلطنت طلبی را ترویج می کند یا نه؟ اگر می کند چرا ، چگونه و به چه قصدی؟rezashams.blogspot.com/2021/11/blog-p)
و از طرفی دیگر در خارج از کشور، همزمان با تلاش وافر برای به حاشیه راندن آلترناتیو واقعی شورای ملی مقاومت، سعی کرده است با سازماندهی و فعال کردن عناصر ساواکی و لات و لمپنهای پهلوی طلب که کارشان فحاشی، تهدید و حمله به ایرانیان است رضا پهلوی را به عنوان جایگزین احتمالی خودش جا بیندازد.
هدف این بوده و هست که جایگزینی بدتر و سرکوبگرتر از خودش را به عنوان جانشین خود در مقابل جامعه قرار دهد تا شاید برخی از مردم را به آنجا برساند که بگویند: اگر قرار باشد که بعد از خامنه ای این لات و لمپنها و ساواکیهای وحشی که از همین حالا وعده قتل عام و کشتاری بدتر از خمینی را میدهند، به قدرت برسند، همان بهتر که همین خامنه ای و پاسدارانش سر جایشان باشد. این چه کاریست که یک نفر را برداریم و یکی عین یا بدتر از خودش را جایش بگذاریم. این چیزیست که خامنه ای امیدوار است با آلترناتیو سازی از پهلوی بدست بیاورد و انقلاب دمکراتیک مردم ایران را به محاق ببرد. البته این خط تا به حال جواب نداده و تا اکنون رضا پهلوی، با وجود تبلیغات بسیار سنگین رسانه ای، نتوانسته نه نزد ایرانیان ( برای نمونه به تعداد ناچیز ایرانیانی که به نفع رضا پهلوی در خارج به خیابان می آیند و تعداد امضاهای بیانیه وکالت دادن به او که احتمالا بیشتر آنها هم قلابی و متعلق به مالتی اکنت هاست، دقت کنید.) و نه نزد کشورهای خارجی، به جز اسرائیل، مقبولیتی بدست بیاورد. به همین دلیل هر وقت بی مصرفی و ایزوله بودن رضا پهلوی بسیار آشکار میشود، رژیم با فرستادن چند صادراتی تازه نفس به خارج، و یا با دادن چند شعار به نفع او در برخی مناسبتها در داخل ایران، تلاش میکند به این لولوخرخره تنفس مصنوعی بدهد. مشکل خامنه ای این است که نه ایران سوریه است و نه مجاهدین خلق ایران ارتش خلق الساعه آزاد سوریه اند. رضا شمس *یک توضیح کوتاه: منظور از این نوشته بیان شباهت سیاستگذاری کلان و استراتژیک خامنه ای در چینش نیروهای سیاسی در ایران و سوریه میباشد. منظور این نیست که مولفه های این چینش سیاسی هم عین هم هستند. معلوم است که داعش با رضا پهلوی، مجاهدین با ارتش آزاد سوریه، اسد با خامنه ای و شرایط سیاسی ایران با سوریه عین هم نیستند. در استراتژی خامنه ای، البته، جریان سلطنت قرار است نقشی شبیه به نقش داعش در سوریه را برایش بازی کند. از یک طرف باید بعنوان جایگزین آن را ترویج کند ولی همزمان باید طوری آن را به نمایش بگذارد که از خودش بدتر به نظر برسد. و این کار سختی برای او نبوده، چرا که جریان پهلوی طلبی در ایران ماهیتی بغایت سرکوبگر شبیه به خود خامنه ای دارد، با این تفاوت که خامنه ای و نوکرانش بدلیل شیادیت شان حداقل در علن به اندازه پهلوی طلبان بددهن و فحاش نیستند. پس فقط کافیست برای آنها میدان را باز کند تا آنها بتوانند خود را همانطور که هستند نشان دهند.

Saturday, October 05, 2024

ترامپیسم، راست افراطی و بحران هویت در دوران گذار به فرهنگ جهانی

 

به نظر می رسد که جهان کنونی دارد با نوعی از بحران هویت دست و پنجه گرم می کند. جاپا و علائم این بحران را میتوان در بین کشورهای مختلف مشاهده کرد. این علائم در برخی مناطق هنوز از حد طفولیت فراتر نرفته ولی در مناطقی چون آمریکا که به بلوغ رسیده، به یک معضل اجتماعی و سیاسی تبدیل شده است. بطور کلی این بحران هویت سبب رشد نوعی انزوا طلبی، دیگر گریزی، و گرایش به سمت ارزشهای فرهنگی- مذهبی بومی شده است.

این بحران در مناطقی که به حد بلوغ رسیده، دارد خود را به اشکال مختلف نشان میدهد و تاثیر خود را در معادلات سیاسی آن جوامع را هم آشکار کرده است. این بحران در دموکراسیهای غربی خود را در رشد غیر قابل انکار راست افراطی، در کشورهای مسلمان خود را در قالب بنیادگرایی اسلامی، در روسیه خود را در نوعی گرایش به ملی گرایی با چاشنی مذهب ارتدوکس و در هند در گرایش به ملی گرایی با چاشنی مذهب هندو و… اکنون دارد خود را نشان میدهد. رشد چنین گرایش هایی در مناطق مختلف جهان، هر چند در شکل و فرم متفاوتند و بی ربط به نظر میرسند، ولی در ماهیت یکسانند و نشان دهنده یک روند در وضعیت فکری و فرهنگی جهان کنونی می باشند. میتوان گفت که در ورای تفاوت ظاهری، همه این گرایشات دارای ریشه مشترکی می باشند که آنها را به سمت گرایش به درون گرایی و دیگر گریزی می راند. یعنی همه آنها دارند در مقابل یک چیز واحد به اشکال مختلف عکس العمل نشان میدهند. آن چیز چیست؟ چرا پس از گذشت بیش از هفتاد سال از تاسیس سازمان ملل، بخش قابل توجهی از جمعیت کشورهای موسس آن، به ویژه آمریکا، گویی دارند از آرمانهای آن فاصله می گیرند و تلاش دارند راه خود را از آن جدا سازند؟ 

به نظر نگارنده آنچه این وضعیت جهانی را ایجاد کرده، ناشی از روند تحول اقتصاد جهانی و بلوغ آن به یک انقلاب انفورماتیک است. این تحول دارد در روند تکاملی خود جهان را به شکل واقعی به یک دهکده جهانی تبدیل میکند که پدید آمدن یک فرهنگ جهانی حاصل ناگزیر آن خواهد بود. پس می توان گفت که جهان ما اکنون در حال گذار به رسیدن به یک فرهنگ مشترک بشری و تبدیل شدن به یک دهکده فرهنگی است. یکی از عوارض چنین مرحله ای این است که در روند آن کم کم تمایزات فرهنگی و تمدنی که  تا کنون هویت ملتها را در چارچوب دولت-ملت یا دولت ملی تعریف می کرده، در حال رنگ باختن است. میتوان گفت که با پیشرفت این روند ویژگیهای فرهنگی و مذهبی که ملتها خودشان را با آنها تعریف می کردند دارد با فرهنگی جدید و جهانی جایگزین میشود. این فرهنگ جهانی حاصل ادغام شدن کل فرهنگهای موجود در جهان خواهد بود. 

طبیعی است که در شکل دهی به این فرهنگ جدید، فرهنگهای موجود در جهان به تناسب اهمیت خود، سهم خواهند داشت. پس از این جهت، در این فرهنگ جهانی هم فرهنگهای غالب کنونی، از جمله فرهنگ غرب، نسبت به فرهنگهای کوچکتر سهم بیشتری در شکل دهی به آن خواهند داشت ولی با پیش رفتن هر چه بیشتر این روند، فرهنگهای ملی به ناگزیر خصلت واحد و استثناء بودن خود را از دست خواهند داد. این بدین معناست که دولتها و گروههایی از جامعه که نگهبان فرهنگ واحد ملی بوده و هویت خود را هم بر همان اساس تعریف می کرده اند، جایگاه و موقعیت خود را در معرض تهدید خواهند دید و عکس العمل نشان خواهند دارد. نحوه و شکلی که آنها عکس العمل نشان میدهند و دست آویزهایی که  استفاده می کنند، طبیعتاً متفاوت خواهد بود.

اگر این دریافت درست باشد، میتوان ادعا کرد که برای مثال رشد راست افراطی در جهان غرب حاصل یک چنین عکس العملی است. راست افراطی در غرب، همچون شوالیه ای زره پوش با گرز آهنی، دارد خود را به عنوان نگهبان فرهنگ و ارزشهای مسیحی و ملی جوامع غربی که به زعم آنها از سوی گلوبالیسم، مهاجران، و آوارگان مورد هجوم قرار گرفته مطرح می کند و توانسته در بخشهای سنتی و مذهبی آن جوامع  چشمهای فراوانی را به سوی خود جلب کند.

در جوامعی مثل آمریکا که از سویی با هجوم پناهندگان از آمریکای لاتین مواجه است و از سوی دیگر طی دهه های پیشین کارخانه های بسیاری تعطیل و تولیدات خود را در جستجوی نیروی کار ارزان، به ماورای مرزها صادر کرده اند، راست افراطی توانسته با تبلیغ ملی گرایی، تاکید بر گفتمان اول آمریکا و دامن زدن به ترس از، از دست رفتن هویت آمریکایی، علاوه بر جریانهای وایت سوپرماسیست- سفید پوستان برتری طلب (white supremacist) توجه بسیاری از سفیدپوستان طبقه پایین و متوسط که دارند سطح زندگی و امتیازات سنتی خود را از دست می دهند را هم به سوی خود جلب کند و به یک جریان اصلی  سیاسی تبدیل شود. این موج  اکنون توانسته بر حزب جمهوریخواه آمریکا مسلط شده و به عنوان یکی از دو مدعی اصلی سیاسی در جامعه عرض اندام کند. ترامپ توانست با موج سواری بر چنین موجی در انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۱۶ پیروز شود و اکنون هم برای دور دوم خیز برداشته است. 

در قیاس با دیگر کشورها، آنچه سبب رشد بیشتر این جریان در آمریکا شده را باید در فراهم بودن زمینه فرهنگی آن در آن کشور جستجو کرد. در فرهنگ آمریکایی، اینکه آمریکا یک ملت استثنایی (American exceptionalism) است کاملا نهادینه شده می باشد و این ویژگی یکی از پایه های تعریف هویت آمریکایی محسوب می شود. ریشه تاریخی این ویژگی هم به همان اولین مهاجرانی که در سال ۱۶۲۰ در ساحل شمال شرقی آمریکا نشمین شدند بر می گردد. آنها که بیشترشان از فرقه پیوریتن های مسیحی بودند، به آمریکا آمده بودند تا بتوانند بر اساس دریافت خودشان از مسیحیت، جامعه ای آرمانی و مسیحی را برپا دارند؛ جامعه ای نمونه که چشم همه جهانیان بر روی آن باشد. این گفتمان که امریکا مانند "شهری بر بلندای تپه" (A city upon a hill) است که باید بدرخشد و چشم جهانیان را خیره کند را اولین بار جان وینتروپ (John Winthrop)، یکی از رهبران شهرک نشینهای آمریکا، در سخنرانیهای خود در سال ۱۶۳۰ مطرح و در دهه ۱۹۸۰ میلادی و به هنگام ریاست جمهوری ریگان دوباره بازیابی و برجسته شد. امروزه اینکه آمریکا یک کشور استثنایی است که به بشریت هدیه شده، جزئی لاینفک از روح آمریکایی می باشد و یکی از مولفه هایی است که هویت آمریکایی را تعریف می کند. با توجه به چنین پس زمینه ای، طبیعی است که با رشد فرهنگ جهانی از سویی، و نشمین شدن هر چه بیشتر غیر سفیدپوستان در آمریکا از سویی دیگر، استثنایی بودن آمریکا در حال تهدید به نظر برسد. به همین دلیل امروزه این موضوع که آمریکا دارد ویژگی استثنایی بودن خود را ازدست می دهد، به یکی از مشغولیتهای ذهنی بخش مهمی از ملی گرایان و فاندامنتالیستهای مسیحی آمریکایی تبدیل شده و قالب سیاسی خودش را هم در حزب جمهوریخواه پیدا کرده است. هر چند فرهنگ آمریکا به عنوان یکی از برترین فرهنگهای جهان بی شک سهم بزرگی در شکل گیری فرهنگ جدید جهانی نیز خواهد داشت ولی در یک فرهنگ جدید جهانی که مولفه های تشکیل دهنده آن ساخته شده از فرهنگهای همه کشورهای جهان خواهد بود، ویژه و استثنا بودن دیگر نمی تواند موضوعیت داشته باشد. 

چنین به نظر میرسد که بخشی از مردمان آمریکا و دیگر کشورهای غربی که کشورهایشان سهم عمده ای در ساختن فرهنگ و تمدن کنونی جهان داشته اند، منافع اقتصادی و برتری خود در بهره وری از اقتصاد جهانی را می پسندند، ولی از عواقب آن که  پدیدارشدن ناگزیر یک فرهنگ جهانی و به هم خوردن ترکیب جمعیتی کشورهای متروپل می باشد، چندان راضی به نظر نمی رسند. این مردمان که خود را با آمریکا یا اروپا  و بطور کلی غرب محوری تعریف میکرده اند و تاریخاً از امتیازات و برتریهای فرهنگی و اقتصادی آن نصیب برده اند، اکنون از اینکه دیگر نژادها و کشورها در این دهکده جهانی، چه به لحاظ فرهنگی و چه به لحاظ اقتصادی، دارند با آنها هم تراز و حتی برتر می شوند، و از اینکه ترکیب جمعیتی کشورهایشان در حال تغییر است، ناخشنود می باشند. 

اینان عمدتاً سفید پوستان و بطور خاص سفید پوستان مسن و جاافتاده ای هستند که احساس می کنند دارند امتیازات و جایگاه برتر خود را از دست می دهند. این در حالیست که اکثریت جوانان سفید پوست این کشورها عموما داری چنین روحیه ای نیستند. در یک تحلیل آماری که بی بی سی انگلیسی تحت عنوان "چه کسی به ترامپ رای داد؟" 

(Reality Check: Who voted for Donald Trump?- https://www.bbc.com/news/election-us-2016-37922587)

پس از انتخابات ۲۰۱۶ آمریکا انجام داد، آشکار شد که در آن انتخابات بطور کلی ۵۸٪ آمریکاییان سفید پوست به ترامپ و تنها ٪۳۷ به هیلاری کلینتون رای داده بودند. ولی در گروه سنی ۲۹-۱۸ سال، ٪۵۵ به کلینتون و ٪۳۷ درصد به ترامپ، و در گروه سنی بالای ۴۵ سال ٪۵۳ به ترامپ رای داده بودند. این آمار نشان می دهد که فاصله ای عمیق بین گرایشات سیاسی جوانان با گروهای مسن تر وجود دارد.

آیا روند جهانی شدن فرهنگ بشری به دلیل پدیدار شدن چنین گرایشاتی از حرکت باز خواهد ایستاد؟ پاسخ به نظر منفی است. چنین گرایش هایی ممکن است سرعت رسیدن به آن را کم کنند، ولی از آنجا که خصلتی عکس العملی دارند، می توان انتظار داشت که پس از به بلوغ رسیدن، با گذشت زمان روند نزولی طی کنند. به همین دلیل در آمریکا، هر چند تا چند ماه پیش پیروزی ترامپ در انتخابات پیش رو قطعی به نظر می رسید، احتمال اینکه ترامپ این بار نیز چون سال ۲۰۲۰ بازنده انتخابات باشد، غیر واقعی به نظر نمی رسد. می توان گفت که رسیدن به یک دهکده فرهنگی جهانی زاییده روند تکاملی رشد ارتباطات اقتصادی و فرهنگی جهان می باشد و رسیدن به آن در تقدیر نوع انسان نوشته شده است.

رضا شمس  



Wednesday, October 25, 2023

باران در غزه

در غزه باران نمی بارد

تا نوزاد بازیگوش فلسطینی 

 تاتی تاتی کنان 

و تلو تلو خوران 

در گامهای نخستین اش 

خنکای دانه های باران را زیر پا حس کند.


در غزه باران نمی بارد 

تا کودک فلسطینی با انگشتان نازکش 

آب بازی کند 

تا بدود

و در گل ولای غلت بزند

تا با صدای شرپ شرپ گامهایش

همگام با ندای بارش باران

آهنگ زندگی بنوازد

و برقصد و برقصد

تا زمین زیر پایش خشک شود

و بخندد و بخندد

تا قاه قاه گلخنده هایش 

گوش ابرها را پاره کند.  

 

برای کودک فلسطینی

باران نمی بارد  

بمب می بارد.


آنجا

ابرها باران ندارند

-ابرهای برخاسته از بخارات معده  

که به هنگام نشخوار واژه های حقوق بشر

و آروغ دموکراسی 

از حلقوم نژاد برتر به آسمان پرتاب می شود

و بر سقف آسمان خیمه می زند-

آبستن مرگند

و برای بچه های غزه

هدیه های بسیار دارند

هدیه دلهای نازک و انساندوست صاحبان جهان 

پیچیده در کاغذهای رنگین و زیبا

برای انسان نماها*

که می بارد بی مهابا.


در غزه

مرگ می بارد

و به تساوی بین همه تقسیم می شود

برای انسان نماها مساوات و عدالت برقرار است

 - بگذارید حداقل در یک جای جهان مساوات باشد!


در غزه چه بسیار باران می بارد

ولی از قهقه کودکان بازیگوش خبری نیست

آنها خفته اند،

آرام 

بی صدا


تنها قار قار لاشخورها  

به آسمان بلند است

لاشخورهایی با عمامه های سفید و سبز و سیاه

که با ولع می چرخند و می بلعند

و با صدای گوشخراش

از ته گلو 

آیه های آسمانی را 

از منابر قرائت میکنند. 


رضا شمس             اکتبر ۲۵

 

* اشاره به حیوان انسان نما نامیدن مردم غزه توسط وزیر دفاع اسرائیل.