Tuesday, April 12, 2011

از کشتار اشرف شرمناکم و از این جهان عقم گرفته

      از کشتار اشرف شرمناکم و از این جهان عقم گرفته

از روز جمعه که حمله ی بربر منشانه ی ارتش عراق به اشرف انجام شد بارها خواستم چیزی بنویسم ولی به محض دست بردن به کی برد جز نفرین و ناسزا چیزی به ذهنم نمی آمد. صحنه آنقدر شنیع و ظالمانه است که  تنها احساسی که به آدم دست میدهد خشمی توام با شرم است. شرم از اینکه به اجبار در دسته بندی موجودات زنده، به دسته ای متعلق است که این جانوران دو پا و مشمئر کننده هم بخشی از آن هستند، شرم ونفرت از اینکه برخی حتی برای ابراز حمایت زورکی شان هم اینطور وقیح و نفرت انگیز خرده حسابهای سیاسی و عقل کل بودن برایشان اصل است و بجای کاستن از درد نمکی بر زخم می پاشند، شرم از اینکه حقوق مقدس بشر هم ملعبه ی دست یک مشت شارلاتان شده که فقط آن را برای هم قبیله ایهای خود می خواهند و جایزه اش. شرم از هموطن بودن با جانورانی که با نفرت انگیزترین کلمات این کشتار را تقدیر می کنند و شرم از اینکه در نزدیکی کشوری هستم که  خیانت پیشگی و پشت پا زدن به تعهداتش آن را به آتش بیارمعرکه ی این جنایت شنیع تبدیل کرده اما رئیس جمهمورش دم از حمایت از مردم ایران میزند.
چهار روز است که اینقدر از این دنیا عقم گرفته که میخواهم فرار کنم و به کره ی دیگری بروم. نمیخواهم ریخت هیچکدام از این جانوران را ببینم. کاش می شدو اما محکوم ماندنم . ا ز این بوی گند بیزارم اما محکوم به استشمام کردنشم.  مجبورم دماغم را بگیرم و از کنارشان بگذرم.
اکنون اما که آن شوک اولیه بر طرف شده میتوانم نیمه ی پر لیوان را هم ببینم. و به جای شرم افتخار کنم. افتخار کنم  به اینکه هموطن کسانی هستم که با دست خالی تانک را پس میزنند.  افتخار کنم که هم نوع کسی هستم که برای احقاق حقوقش  به راحتی نوشیدن ک جرعه ی آب حاضراست جانش را  بدهد.
افتخار کنم به اینکه متعلق به دسته ای از موجودات زنده هستم که حاضراست ایستاده بر روی پاهایش بمیرد ولی تن به تسلیم و ذلت ندهد. آنهم نه تک نمودهایی که هر از چند دهه یکی نمودار می شود بلکه هزاران هزار آن و در آخر افتخار و احساس شرف می کنم به کشوری که زنانی این چنین رزم آور و دلاور به نوع انسان هدیه داده.
میتوان به تفکر مجاهدین انتقاد کرد، میتوان حتی نوع مبارزه شان را باور نداشت میتوان هزار اما و اگر داشت اما نمیتوان رزمندگی، شجاعت، تسلیم ناپذیری، شرافت و ایستادگی آنان برای حقوق خود و مردمشان را که از ارزشهای والای انسانی است را ندید. هم چنانکه نمیتوان از شناعت، بز دلی و پستی دشمنان و کشتار کننده گانشان احساس نفرت و انزجار نکرد.
 یازدهم آوریل 2011                           رضا شمس

Tuesday, April 05, 2011

حکایت اندر جنایتکاری شیخان


 گویند سالها پیش شیخی به دعوت پادشاه به ملکی وارد شد تا مردمان آن دیار را دین و ایمان بیاموزد و مهر اهل بیت را در دلها بیفکند. پادشاه را خیال بر آن بود که اگر آن شیخک مردمان را به ولایت مومن گرداند او با توسل جستن به امامان و به نیابت از آنان میتواند مردمان را رام و به فرمان در آورد.
 شیخ از پادشاه اجازت خواست که برای اجرای اوامر ملوکانه گروهی وعاظ و روضه خوان را از دیار خویش به ملک پادشاه آورد تا با استفاده از هنر نمایش و داستانسرایی تعزیه گردانی و روضه خوانی را رونق داده بدان وسیله دل مردمان را به درد آورده و عشق به اهل بیت و نفرت به هرآنچه جز آن است را در دل مردمان بکارد .
شاه شیخ را اجازت بفرمود و به اذن شیخ تکیه ها بساخت و منبرها به پا داشت و میادین را بیارست اما خلق بر مجلس روضه و مرثیه حاضر نگشتی بل از آن دوری جستی و به مجالس جشن و شادی و طرب بیشتر مایل بودی.
این کار شیخ را بسی گران آمد و چون پادشاه چاره کار را از او پرسید. شیخ چاره را در بستن مجالس شادی و و سر کوبی کار اندازان آن یافته و از پادشاه خواست که حکم به قتل و نابودی دیگر باشان دهد.
پادشاه نیز چنین کرد و کرور کرور از مردمان اهل تسنن و مجوس و غیره بکشت و چون از کشتار بسیار مردمان همه غمگین و عزادار شدند تکیه ها و مجالس مرثیه رونقی بیا فت و شیخان در یافتند که با کشتن و جنایت میتوان مصیبت را پراکند و کسب خویش را رونق بخشید. از این پیروزی پادشاه شیخ را مر تبت و جایگاه و مناقب وخلعت بسیار بداد و شیخ را بفرمود که برمنابراو را نایب امام غایب  و اطاعت از او را اطاعت از خدا و ولی امر بخواند. شیخ نیز چنین بکرد و از نعمت خلعت های ملوکانه مدارس و تکایا و مساجد و حسینیه ها بساخت و بر گشترش روضه خوانی و پراکندن ماتم و گریه و زاری و مرثیه جهد و تلاش وافر بنمود.
کم کم شیخان  زیادت یافته و چنان مست گشتند که خود را القاب بسیار از قبیل آیت الله ، حجته الاسلام و نیابت امام زمان بدادند و شیخکان خرد نیز خود را سرباز امام غائب خواندند و به فتوای رییسان  خود به جنگ هر چه جز آنها بود بر خواسته و قتل و  غارت را بیاغازیدند. و چون پیشه ای نمی دانستند، جنایتکاری ، دروغ گویی
و مفت خواری را پیشه ی خویش ساخته وبر مردمان چون پادشاهان خراج بگزاردند و بر آن نام سهم امام و خمس و امثالهم دادند.
صدها سال بر این منوال گذشت و شیخان بیشتر و بیشتر قدرتمند شدند و بر قتل و غارت بیفزودند و چون شاهان را ذلیل دست خویش یافتند آنان را بر کنار کرده بر تخت سلطنت نشستند وچون مردمان غمها و مصیبتها را بعد اندی فرامو ش و به سوی شادی متمایل می شدند  چاره را در آن یافتند که مصیبت و غم را باکشتار و غارت، مداوم و بدون توقف گردانند.  

Sunday, March 20, 2011

به بهانه ی فرا رسیدن نوروز

 پاسداشت نوروز و دیگر جشنهای  ملی که ریشه در فرهنگ باستان ایران دارند،  در طی 32 سال گذشته به دلیل ضدیت بیمارگونه ی رژیم فاشیستی- مافیایی حاکم بر ایران با ایرانیت و فرهنگ ملی ایرانیان، به دلایل متعدد به یکی از صحنه های کش مکش ودرگیری بین رژیم حاکم و ملت ایران تبدیل شده است. به دلایل زیر نوروز امروزه نقشی بسا فراتر از نقش و جایگاه گذشته آن مورد توجه ملت ایران می باشد.
یکم: چون فرهنگ این رژیم مبتنی بر عزا و گریه و زاری می با شد طبیعتا با جشن و شادی و سرزندگی سر ناسا زگازی دارد. از آنجا که همه ی مراسم و سنتهای فرهنگی مر بو ط به ایرانیت در فرهنگ ایران از شادی و جشن و سرور مایه میگیرند، مردم ایران برای مبارزه با فرهنگ منفی و ضد شادی حاکم بدرستی و بر اساس یک نیاز روانی به پاسداشت هر چه با شکوه تراین سنن می پردازند و با استفاده از انرژی مثبت این سنن به جنگ دلمردگی ناشی از فرهنگ حاکم می روند.
دوم: علاوه برنیاز روانی جامه به شادی  ، پاسداشت این مراسم به نوعی نمایانگر مقاومت، دهن کجی و نه گفتن جامه ی ایران به فرهنگ رژیم حاکم نیز می باشد. درست به همین دلیل بر پایی جشنهای ملی در ایران کاملا جنبه ی سیاسی پیدا کرده وبه یکی از میدانهای مبارزاتی تبدیل شده است.
  • سوم:  بدلیل استفاده ی ابزاری از مذهب و فساد و جنایت غیر قابل تصور 32 ساله، یکی ازمشکلات کنونی جامعه ی ما ترک بر داشتن پایه های اعتقادی و سست شدن پایه های اخلاقی- مذهبی که ملت ایران را به هم پیوند می داد، می باشد. این مشکل سبب گردیده که جامعه ی ایران دچار بحران هویت و در نتیجه تشتت و تفرق فرهنگی شود. برای مقابله با این مشکل استفاده از سنن ملی به عنوان چسبی که این پیونها را تقویت کند به شدت احساس می شود. سنتهای مشترک یکی ازعواملی است که در بوجود آوردن و قوام بخشیدن به هویت یک ملت کمک می کند و ایرانیان بدرستی با بازگشت به و پاسداشت هر چه بیشتر سنتهای ملی تلاش می کنند  تا پیوندهای ملی خود را- که از طرف رژیم حاکم مورد هجوم است-  تقویت کنند. 

Thursday, February 24, 2011

پیروزی مصر و آسیب شناسی جنبش سبز

  مصاحبه رادیو ایرآوا با رضا شمس در روز 24 بهمن 1389،که توسط نرگس غفاری انجام شده است.
س- پیروزی مردم مصر چه تجاربی می تواند برای مردم و بخصوص جوانان ایران داشته باشد؟
رضا شمس:
ازآنجایی که شرایط اجتماعی مصر تا حدودی بلحاظ جامعه شناسی و جمعیت شناسی شبیه به ایران است، تجربیات این انقلاب می تواند برای ما خیلی مفید باشد. من در اینجا تیتروار تجربیات انقلاب مصر را یادداشت کرده ام که فکر می کنم بد نباشد به آن نگاهی بیاندازیم.
- یکی اینکه در انقلاب مصر، رهبری فردی وجود نداشت. بدین صورت که جوانان با رفتن به خیابان، خودشان از طریق استفاده از شبکه های اینترنتی، اطلاع رسانی می کردند و خودشان، خودشان را هدایت و رهبری می کردند بهمین می توانستند خواسته هایشان را بی واسطه به دولت مصر و جهان اعلام کنند.
- یکی دیگر داشتن مطالبات خیلی مشخص و معین بود که مهمترینشان همان سقوط نظام و اعلام آن بود. یعنی داشتن مطالبات مشخص و اعلام آن.
- دیگری مقابله به مثل بود با خشونتی که پلیس و لباس شخصیها انجام می دادند، هر چند که خود تظاهر کنندگان، دارای رویه ای صلح آمیز و مقابله مدنی با نظام داشتند ولی این جور نبود که در مقابل خشونت پلیس فرار کنند و مقابله به مثل می کردند.
- یکی دیگر من فکر می کنم بیشتر بلاظ  روحیه ای و روانی است آنها روحیه ای پیشروانه ، خوشبینانه ، تهاجمی و همچنین قاطعانه داشتند که این خیلی مهم است. یعنی موضعشان، موضع استیصالی نبود. به حقانیت خودشان معتقد بودند و به آن چیزهایی که می خواستند هم کاملا واقف بودند و برای بدست آوردن آن کاملا حالت تهاجمی داشتند. به همین دلیل هم در هفته اول، هر جا پلیس با آنها درگیر شد، آنها سد پلیس را شکستند و درجا نزدند در مقابل حملات پلیس.
چیزی که خیلی مهم است این است که آنها از موضع قدرت برخورد می کردند با پیرامونشان بخصوص با نیروهای سرکوبگر.
- به لحاظ تاکتیکی روش آنها این بود که جاهایی را که اشغال می کردند، از جمله میدان تحریر، را به هیچ عنوان واگذار نکردند. یعنی سنگربندی می کردند در خیابان و جاهایی را که اشغال می کردند به عنوان محوطه ای که تحت کنترل خودشان بود را به هر قیمت حفظ می کردند.  
 در یک کلام اگر بخواهیم جمع بندی کنیم می بینیم که اینها با داشتن روحیه ای بسیار مثبت، مستحکم و انقلابی و در عین حال صلح طلبانه با تکیه بر خواستهای معین و مشخص و حضور حداکثری توانسته اند تا بحال پیروز شوند.

س- هفته گذشته آقایان مهدی کروبی و میرحسین موسوی، از رژیم درخواست مجوزی برای راهپیمایی کردند که اعلام شده بود جهت همبستگی با مردم مصر و تونس خواهد بود که برای فردا 25 بهمن، در نظر گرفته شده. درستی یا نادرستی این اقدام مد نظر من نیست اما می خواستم نظر شما را در رابطه با اهداف این تظاهرات بدونم. چون اهدافی که رسما اعلام شده با آنچه که سازماندهندگان این تظاهرات بدنبالش هستند، یکسان نیستند.
رضا شمس:
یک مشکل اساسی که من فکر می کنم در رابطه با آن جنبشی که در داخل ایران، جریان دارد که آنهم بعد از انتخابات سال 88، به شکل خیابانی اش تا حدودی می شود گفت که بوجود آمده، این است که اگر ما بخواهیم آسیب شناسی کنیم این جنبش متاسفانه اصلا شبیه به آنچه که در مصر اتفاق افتاد نیست که اگر بخواهید من این کار را می کنم. در رابطه با مسئله آسیب شناسی این جنبش، یکی از موضوعاتی که مطرح است، مسئله خواستها و مطالبات است. ببینید شما اگر در اینترنت بروید، آن موجی که راه افتاده و فعالیتهای اینترنتی جوانان را ببینید اینطور به نظر می آید که این دوستان یا کسانی که اعلام آمادگی کرده اند می خواهند حداکثری بروند. من هم  فکر می کنم تنها راه برون رفت از این وضعیت و به سرانجام رساندن آزادی و دمکراسی در ایران واقعا حضور حداکثری هست. ولی باز می بینیم که همینجا هم تفاوتها بین آن چیزی که بعنوان رهبری این جریان و بدنه وجود دارد کاملا مشخص است و آن هم این است که بدنه حداقل تا آنجایی که ما در اینترنت متوجه می شویم و می بینیم در سایتهای مختلف، همه خواسته شان عبور از نظام است، یعنی خواهان دمکراسی و آزادی هستند و قرار است که به خیابان بروند و شعار آزادی و دمکراسی و بنوعی می شود گفت شعارسرنگونی کلیت نظام را سر بدهند.
 ولی تا آنجا که مربوط به خواسته های آقایان موسوی و کروبی می شود خواسته هایشان را شفاف بیان کرده اند. خواسته شان تا آنجا که حداقل بخش علنی و رسانه ایش هست این است که اینها بیایند و از مردم مصر و تونس حمایت کنند و به همین مناسبت راهپیمایی راه بیاندازند. ولی اینجا چند مسئله است: یکی اینکه آنچیزی که خودشان ادعا می کنند بلحاظ تحلیلی هست که می گویند ما داریم این کار را می کنیم که به دنیا ثابت کنیم که این رژیم دروغ می گوید که از مردم مصر و تونس حمایت می کند و اگر دروغ نمی گفت می گذاشت که ما هم برویم و اجازه نامه صادر می کردتا ما هم حمایتمان را انجام بدهیم. چگونه می شود که یکجا حمایت خوب است و یک جا بد است . ولی چیز دیگری هم هست که از لابلای مواضع اینها پیداست. خواست معین و مشخصشان این است که از آنجایی که این حرکت رهبری اش خیلی تحت فشار از پایین است و جامعه هم در یک حالت  التهاب و بی تابی قرار گرفته بعد از جریانات مصر و تونس، اینها می خواهند در واقع بیایند و دوباره اعلام حضور کنند. بقول خودشان جنبش سبز می خواهد بدین وسیله اعلام حضور کند و اتفاقا یکی از چیزهایی که رویش تاکید می کنند این است که ساختارشکنی نشود و تظاهرات قرار است با سکوت انجام شود.  
س- ساختارشکنی به چه معنی؟
رضا شمس:
یعنی اینکه شعار ندهند: مرگ بر ولایت فقیه، یا اینکه کل نظام را نمی خواهیم. چون رهبری جنبش سبز خواسته اش این نیست. و اتفاقا این یکی از موضوعاتی است که مربوط به آسیب شناسی این مسئله است. من فکر می کنم که هدف عمده این است که یک تظاهراتی راه بیافتد، شعار  خاصی هم داده نشود و اگر بتوانند کنترل کنند شعارها هم نباید ساختارشکن باشد و بدین وسیله جنبش سبز خودش را دوباره مطرح کند و وارد معادلات سیاسی جامعه ایران شود. ولی تا آنجایی که من دیده ام، خواست اکثریت مطلق بالای نود درصد کسانی که اعلام آمادگی کرده اند بروند در این تظاهرات، بخصوص جوانان، چیز دیگری است. خواست آنها این است که در خیابان بمانند و حداکثری حضور داشته باشند و مطالباتشان را هم بیان کنند.

س- شما بعنوان یک فرد اگر الآن در ایران بودید و قرار بود برای 25 بهمن کاری بکنید آیا  در این تظاهرات شرکت می کردید و دلیلتون برای انجام کار چه می بود؟   
رضا شمس:
بله. من حتما شرکت می کردم چون معتقد به شرکت حداکثری هستم. منتها ببینید من اگر صحبت آسیب شناسی جنبش را بکنم، بعد متوجه خواهید شد که چگونه. فقط مسئله، مسئله رفتن به خیابان نیست. اینکه چگونه برویم مهمتر است، به نظر من. یعنی من اگر بودم می رفتم حتما به خیابان...
س- چگونه می رفتید؟
رضا شمس:
به گونه ای که مطالبات خودم را صاف و شفاف بیان کنم. بعنوان سیاهی لشکر نمی رفتم. من فکر می کنم این جنبشی که در ایران هست اگر آسیب شناسی نکنیم، امکان دارد انتظاراتی در ما بوجود بیاید که زیاد به واقعیت نزدیک نباشد و بعد ناخواسته باعث سر خوردگی بشود.     
در رابطه با آسیب شناسی آنچیزی که به نام جنبش سبز است به نظر من یکی از مشکلات عمده این حرکت، تفاوت و تضاد در مطالبات بدنه و رهبری است. یعنی اینکه شما نگاه کنید مثلا بدنه:
- خواهان دمکراسی و حقوق بشر است یعنی خواهان سقوط نظام است چون درغیر این صورت ما دمکراسی و حقوق بشر در چارچوب این نظام نخواهیم داشت. ولی رهبری در مقابل، خواهان بازگشت به درون حکومت و حفظ نظام است. اینها واقعیت هستند و مواضع اعلام شده تاکنون ایشان هستند.
- بدنه حالت تهاجمی دارد و از موضع قدرت برخورد می کند ولی رهبری از موضع ضعف و تا حدودی حتی استیصال برخورد می کند و خواهان کند کردن و عدم تهاجمی شدن حرکت است و در واقع می شود گفت که می خواهند فقط به اندازه ضرورت، مردم را در خیابانها داشته باشند نه بیشتر از آن. حالا ضرورت چیه؟ به نظر من، تحمیل خودشان به حاکمیت است. این خواست آنهاست.     
- بدنه موضعش کاملا شفاف است. شما اگر نگاه کنید همه می گویند دمکراسی، جدایی دین از دولت، که خواستی است که می شود گفت تمامی جامعه ایران، غیر از حاکمیت، سر این توافق دارند ولی کسانی که خودشان را رهبر جنبش سبز می دانند، موضعشان خیلی اتفاقا در این زمینه ابهام آمیز و غیرشفاف است و هنوز تاکید دارند روی چارچوب قانون اساسی، نه یک کلمه بیشتر نه یک کلمه کمتر. یا مثلا بازگشت به دوران طلایی امام خمینی. چیز دیگر این است که بدنه گفتم که خواهان برخورد تهاجمی و مثبت و خوشبینانه است همانطوری که در انقلاب مصر هم دیدیم ولی رهبری نه، برخوردی بسیار محافظه کارانه و کند و پس روانه دارد
- مسئله این است که همانطور که در ابتدا گفتم یک تفاوت و تضادی وجود دارد بین این بدنه، مطالباتش و خواستش، و آنچیزی که رهبری این جریان است و آنهم بدلیل این است که در ایران کسانی که خارج از نظام هستند و در چارچوب نظام جا نمی گیرند، بشدت سرکوب و اعدام می شوند و اعلام حضور فیزیکی شان مساوی است با اعدام، به همین دلیل امکان حضور برای آنها وجود ندارد و فعلا تا به حال تنها کسانی که اعلام حضور می توانند بکنند، همین آقایان موسوی و کروبی و امثالهم هستند و مردمی هم که می خواهندحرف خودشان را بزنند، مجبورند از این شکافی که بین اینهاست استفاده کنند و به خیابان بروند. ولی آنچیزی که قطعا مشخص است و همانطوری هم در تظاهرات 88 هم نشان داده شد، خواست بدنه و جامعه ایران چیز دیگری است و خواستی که رهبری این جریان دارد، چیز دیگری است. حالا راه برون رفت از این مسئله چیست؟ البته می توان  موارد بسیار دیگری هم شمرد. از جمله اینکه خیلیها در همین جریان جنبش سبز سعی می کنند مطالبات را حتی اتمیزه کنند. یعنی نه دیگر حداقل که نه، اتمیزه اش کنند مطالبات را. علتش هم این است که از موضع استیصال دارند برخورد می کنند. یعنی از موضع قدرت و اینکه حقانیت با ماست، نیست. بیشتر از موضع استیصال است که بله اگر فلان شعار را بدهیم، بسیجیها مثلا عصبانی می شوند، نظام امکان دارد بیشتر سرکوب کند. ولی در مصر ما این مسئله را ندیدیم. آنها خواسته شان که سقوط نظام بود را علنا و خیلی واضح و شفاف اعلام می کردند، هرچند آنها هم می توانستند بروند مثلا تقاضاهایی  در رابطه با ابطال انتخاباتی که دو ما پیش انجام شده بود و خیلی هم آنجا تقلب انجام شده بود مطرح کنند. می توانستند روی آن تاکید کنند بگویند نه، ما می خواهیم این انتخابات مثلا کنسل شود. ولی اینکار را نکردند و خواست اصلی شان را بیان کردند. در ایران ما این را نمی بینیم متاسفانه. بیشتر موضع ضعف و استیصال هست و اتمیزه کردن خواستها به همین دلیل هم هست که وحشت دارند از اینکه مردم واقعا در خیابان باشند. حضور مردم را در حدی می خواهند که در چارچوب مطالبات اتمیزه شده خودشون باشد.
س- راه برون رفت چیست؟
 راه برون رفت به نظر من، فشار از پایین است. یعنی حضور حداکثری و هر چه بیشتر مردم در موقعیتهایی که ایجاد می شود، باعث می شود که آنها شانس بیشتری داشته باشند که خیابانها را در دست خودشان بگیرند.از جمله اعلام مطالبات را در دست خودشان بگیرند و از پایین فشار بیاورند به کسانی که موضع رهبری دارند که با آنها همراهی کنند. دو حالت هم بیشتر بوجود نمی آید. یا اینکه اینها بالاخره همراهی می کنند و مطالبات مردم را می پذیرند و با آن همراهی می کنند و یا اینکه نمی کنند. اگر همراهی کنند که این فشار ثمره داده و خیلی خوب است و اگر همراهی نکنند، خود به خود جنبش مردم از اینها عبور می کند و آنهم باز چیز خوبی است. یعنی در هر حال حضور حداکثری، فشار از پایین و با حضور بیشتر در خیابانهاست که به ما کمک می کنه که از انها عبور کنیم. چون تا این مسئله حل نشود یعنی تا بدنه و سر خواستهایشان هماهنگ نشود، یک حالت ایستا و بن بست و درجازدگی را ما می بینیم در جامعه ایران و آنهم بدون فشار از پایین و حضور مردم من فکر نمی کنم این مسئله را بشود حل کرد.
س- شاید با شرکت گروههای سیاسی دیگر، سازمانهای مخالف نظام و سرنگونی طلبان، بتوان جهت این تظاهراتی که آقایان موسوی و کروبی در نظر دارند را تغییر داد و به همان سمت درستش یعنی به سمت سرنگونی رژیم برد.
رضا شمس:
اتفاقا بدنه-  حداقل آنچیزی که ما ازش می بینیم و آنهم فراخوانهای اینترنتی و شعارها، خواستها و مطالبات آنهاست-اساسا سرنگونی را می خواهد. منتها آن   چیزی که باید تایین تکلیف شود این است که خود این آقایان موسوی، کروبی و جبهه مشارکت و... اینها باید وضع خودشان را مشخص کنند که البته مشخص کرده اند و آنها هنوز خواهان حفظ نظام با اصلاح آن هستند. آنچه که حداکثر خواسته شان هست، با رفتن در نظام است. مطالبات مشخصی هم ندارند. یعنی این نیست که همین امروز آقای موسوی برود جای آقای احمدی نژاد بنشیند مشخص باشد میخواهد از کجا شروع کند؟ آیا می خواهد مثلا انتخابات آزاد بدون نظارت برقرار کند، یعنی بیاید شورای نگهبان را زیر سوال ببرد؟ خوب اینکه باید به تغییر قانون اساسی راه ببرد. اینها هم که می گویند تغییر قانون اساسی را ما نمی خواهیم. ببینید این مسئله، مسئله آنهاست. جنبش ایران، مردم ایران، نهضت آزادیخواهی مردم ایران  به نظر من ادامه دارد. این مشکل آنهاست که آنها خودشان را همراه کنند یا کنار بکشند و اگر کنار بکشند بالاخره خودشان هستند که منزوی می شوند. من فکر می کنم جامعه، سرنگونی خواه است. جامعه خواهان عبور است. دلیلش هم خیلی مشخص و واضح است که مینیمم خواستهای جامعه ایران در حداکثر ظرفیت این رژیم، جا نمی گیرد. یعنی این رژیم حداکثر حداکثر ظرفیتش را که شما تصور کنید، مینیمم هایی که جامعه ایران خواهانش هست درش جا نمی گیرد. پس اینجا دو حالت دارد: یکی اینکه جامعه باید از خواستهایش دست بکشد، حتی از مینیمم هایش، که مثلا یک انتخابات بدون نظارت باشد، این مینیمم است. یا باید از این چیزها دست بکشد یعنی اینکه جامعه ایران تبدیل شود به قبرستان که هیچ حرکتی در آن نباشد، هیچ خواستی در آن نباشد بشود مانند عربستان سعودی و یا حتی بدتر از آن. یا هم اینکه باید این نظام را ازش گذشت و عبور کرد. یعنی چارچوب را باید شکست، چارچوب را باید بزرگتر کرد که خواسته ها در آن جا بگیرد. از این دو حالت بیشتر نیست. منتها اینها نمی توانند از نظام دل بکنند و نه الآن موقعیتشان طوری است که بتوانند از داخل کاری بکنند. من فکر می کنم که حداکثر خواست اینها این است که دوباره برگردند به درون حاکمیت که با یکسری رفتارهای بهتر مردم را به نظام خوش بین کنن.  مثلا فکر می کنند بجای اینکه توی سر کارگر بزنند، با او کمی انسانی تر برخورد کنند. شاید آن صحبت مهاجرانی که چند سال پیش در رابطه با سنگسار زد، نشان دهنده کل موقعیت اینها باشد و آن هم این است که مهاجرانی که حتی در خارج از کشور هم هست در اعتراض به سنگسارهایی که درمیادین، رژیم به شکل علنی انجام می داد و اتحادیه اروپا روی آن موضع گرفته بود و به رژیم فشار می آورد، اعلام کرد که نروید در خیابان و در میدان سنگسار کنید در محوطه زندانها و پشت دیوارها این کار را بکنید. حداکثر چیزی که آنها می خواهند این است.  و      من فکر نمی کنم خواست جامعه ایران این باشد. خواست جامعه ایران حداقل آزادیهاست، حق انتخاب کردن و انتخاب شدن هست، که این حق را اساسا این جریان اصلاح طلبان حکومتی، هیچوقت به آن نپرداخته است آنها حق انتخاب شدن خودشان را می خواهند چون شورای نگهبان تا حدودی تاییدشان می کند. حق انتخاب شدن بقیه چی؟ انتخابات که فقط رای دادن نیست. انتخابات آزاد یعنی انتخاباتی که هر شهروندی بتواند در آن انتخاب هم بشود. یعنی آن هم یک حق هست. این است وضعییت. تنها راه برون رفت به نظر من از این وضعیت حضور حداکثری در خیابان در موقعیتهایی که پیش می آید و اعلان مطالبات به شکل شفاف و مشخص است.
 - خیلی متشکرم از اینکه سوالات را پاسخ دادید و برایتان آرزوی موفقیت می کنم. بهرحال خوشبختانه حرف آخر را مردم می زنند و  امیدوارم که مردم در مبارزاتشون پیروز بیرون آیند.
رضا شمس:
بله اگر مردم حضور داشته باشند، پیروز خواهند شد. همانگونه که در مصر نشان داده شد. بهانه اش مهم نیست. مهم این است که حضور حداکثری داشته باشند و خواستهایشان را به شکل شفاف بیان کنند و درماندگی و استیصال را میدان ندهند. با استیصال نباید به میدان رفت چون از قبل شکست را پذیرفته ایم.     تشکر می کنم.
رادیو ایرآوا، یکشنبه ها ساعت 15:00 بوقت شرق کانادا از سایت www.chuo.fm قابل شنیدن است.
تماس با ایرآوا:  
   1-206-338-4160
 آرشیو ایرآوا: http://vimeo.com/19908967
وبلاگ ایرآوا: http://irava1995.blogspot.com/

Thursday, February 17, 2011

درست هنگامی که می پنداری مرزهای وقاحت و دروغ در بعد لا یتنهایی آن در نوردیده شده و بیشتر از آن در تصور انسانی نمیگنجد. درست زمانی که می اندیشی پلشتی و پستی بیش از این دیگر ورای استعداد این موجود دو پاست که آدمش می نامیم- هر چند می دانی که دشمن تو که این رژیم قرون وسطایی مافیایی – فاشیستیست بسا  مرزهای وقاحت را درنوردیده است- درست در چنین لحظه ای آنها تو را شگفت زده می کنند.

آنها  اول جوانان را می کشند . بعد جنازه ی آنان را می دزدند و بلند گوی دروغین آرزوها و آمال آنان می شوند.
قاتلانی که جنازه ی قربانیان خویش را به شانه می کشند و اشک تمساح می ریزند به این هم بسنده نمی کنند و  آنان را جاسوس خود هم معرفی می نمایند و سپس به خونخواهی آنان بر خواسته از جنازه ی آنان چماق می سازند و بر سر دوستان و همراهان آنان می کوبند.
و تو شگفت زده و هاج و واج مجبوری همه چیز را از نو تعریف کنی .    

Thursday, February 10, 2011

 

دو باره، شاید، روزی،
 دیگر،
دوباره شاید روزی نیست
 اینبار،
این باره، حتما، یک روز، است
این بار حتما یک روز
بی هیچ تردید و اما و اگر
شاهد سقوط شما
خواهم بود
و من برای آن روز
 زنده ام.

Tuesday, January 05, 2010

آینده


بگذارآنها
در پستوهای تاریک
کتاب کپک زده ی گذشته را ورق زنند
تا اندیشه را
در قعر چاه تاریخ چال کنند
ما زیر روشنایی خورشید
آینده را خواهیم نوشت
.

Sunday, November 04, 2007

چرند و پرند/توله ای که صاحب قدیمی خودش را گاز گرفت

چرند و پرند
توله ای که صاحب قدیمی خودش را گاز گرفت
خدمت انور شما عرض شود که اخیرا یک شاعری- که البته این حقیرهیچ آشنایی با ایشان ندارد و اگر بازی توله بازیشان گل نکرده بود نامشان نیز همچنان در ته حافظه ی این فقیر خاک می خورد و در آینده ای نه چندان دور احتمالا به کلی فراموش میشد- به مانند معشوقی که گویی عشق پنهانش را پیدا کرده یک اثر ادبی و البته شاعرانه را با استفاده از واژه ی توله سگ ساخته که احتمالا همسنگ آثاربزرگانی چون دانته، تولستوی و فردوسی خودمان در تاریخ بشری ثبت خواهد گردید.
اولندش از قدیم و ندیم گفته اند سگ باوفاترین دوست انسان است بلاخص در دوران کودکی و توله گی اش خیلی هم ملوس و ناز و دوست داشتنیست، به طوری که امروزه محبوبترین هدیه ای است که به هنگام اعیاد مهم بین خانواده ها رد و بدل می شود.
دومندش این توله سگ ناز و ملوس و دوست داشتنی ، آنقدر نجیب است و صاحبانش آنقدر به نجابتش اطمینان دارند که آن را با نوزادان شیرخوار تنها می گذارند و او چون یک اسباب بازی توی دست و با ل کودکان می لولد و مفرح اوقات خود و دیگران است.
سومندش تا بحال شنیده نشده که یک توله سگ صاحب خودش را گاز گرفته باشد. بیچاره آنقدر با وفاست که اگر یک بار به او غذا بدهی محال است حتی وقتی به سن بزرگسالی هم رسید شما را فراموش کند، چه رسد به اینکه شما را گاز بگیرد.
چهارمندش این جناب توله سگ آنقدر حافظه اش قویست که وقتی هم که بزرگ می شود وچندین بار دست به دست می چرخد و صاحبان جدید پیدا می کند هرگز صاحبان قدیمش را فراموش نمی کند.
حالا با این اوصاف چگونه است که گاهی اوقات، البته خیلی به ندرت، پیش می آید که یک توله سگ صاحب قدیمی خودش را که سالها به اواظهار وفاداری می کرده و برای قدردانی از او خودش را مرتب پیش پای او می افکنده، یک باره گاز بگیرد و قصد تکه پاره کردن او را داشته باشد؟
اگر شما این سئوال را از یک دامپزشک بپرسید بدون درنگ به شما پاسخ خواهد داد که تنها عاملی که یک توله ی ملوس را به این روز می اندازد مرض هاری پیشرفته است. بعد هم کلی سر شما داد خواهد کشید که چرا در نگه داری از او کوتاهی کرده ای و واکسن سالانه ی جلوگیری از بیماری هاری را به موقع تزریق نکرده ای. حالا شما می مانی و یک دنیا سر زنش . هر چه هم توضیح بدهی که آقاجان اولا که شما صاحب آن نیستید، دوما تا آنجا که شما میدانید صاحب قبلییش بنده ی خدا مرتب آن را واکسینه می کرده و در رسیدگی هیچ کوتاهی نمی کرده، سوما شما از کشوری آمده اید که یک موجوداتی آنجا هستند که سرباز گمنام نام دارند آنها نه تنها ناقل ویروس هاری که خود ویروس هاری هستند و اگر شما نجیبترین و تربیت شده ترین توله ی دنیا را هم یک ثانیه کنار آنها قرار دهی فورا تبدیل به هارترین موجود دنیا می شود، دست از سرزنش شما بر نمی دارد.
چهار نوامبر 2007

Wednesday, October 17, 2007

جنایتکاران اصلاح طلب شدند

جنایتکاران اصلاح طلب شدند

و جنایتکاران تا توانستند کشتند
و شقه شقه کردند
از دیار یقین سیاه آمده بودند گویی
و یقین داشتند که تجاوز به دختران باکره

Monday, October 01, 2007

کدامیک آیت الله ترند: پشکل یا احمدی نژاد/ چرند و پرند

چرند و پرند

کدامیک آیت الله ترند، پشکل یا احمدی نژاد ؟

عرض شود خدمت انور شما که در اخبار بلاد اسلام آمده بود که یک حا جیه خانم مومنه که گویا عیال سخنگوی دولت کریمه اسلام است به هنگام سیر و سلوک در وادی انوار نورانی اطراف راس رئیس جمهور محبوب یک فقره لقب آیت الله را به جناب دکتر پرفسور احمدی نژاد اعطا فرموده بود. رئیس کمیسیون فرهنگی اصطبل ولایت هم در اظهار نظری فرموده بود که اصولا هر چیزی آیت الله ست، گنجشک هم آیت الله است چون او هم نشانه و آیتی از الله می باشد.
با خواندن اظهارات حکیمانه ی جناب رئیس، همینطور بی خودی به شمارش آیات پرداختیم تا به حضور مبارک پشکل شرفیاب شدیم. به بارگاه ملکوتی پشکل که رسیدیم بی اختیاربه یاد چهره ی نورانی جناب آیت الله دکتر پرفسور احمدی نژاد افتادیم . محو درها له ی نور پیرامون راس حضرت آقا و حیران در وادی معجزات عدیده ی این موعود امم و معجزه ی هزاره ی سوم، در سفری ملکوتی در مقام مقایسه، جناب پشکل و رئیس جمهور محبوب ولایت را مقابل کردیم و چون کار بسی مشکل افتاد از روح پرفتوت جناب سقراط - که پس از دو و اندی هزاره، اکنون در جسم جناب رئیس جمهور حلول و بر جهانیان رخ بنموده - مدد جسته در کنکاشی فلسفی برای پاسخ یابی پرسش بالا در تشابهات و تفاوتات این دو آیت الله بسی تفکر نمودیم.
از تشابهات جناب پشکل و جناب رئیس جمهور این باشد که هر دوی این آیات از دستگاه هاضمه آیتی دیگر عبور کرده پس از سفری دراز در امعاء و احشا ء به عالم وجود قدم گذاشته اند. جناب پشکل حاصل سفری دراز در دستگاه هاضه ی یک چارپا باشد و جناب رئیس جمهور حاصل چنین سفری در دستگاه هاضمه ی موجودی دوپا بنام ولی فقیه.
از تفاوتات این دو هم آن باشد که پشکل زمین را بارور سازد و حشرات بی زبان را قوت لایموت و منزل و پناهگاه باشد. اما جناب رئیس جمهور زمین را نازا سازد و هر ذی حیاتی از دست او گریزان و در در جستجوی منزل و پناهگاه باشد.
حال از این دو آیت کدام آیت الله ترند؟

Monday, September 24, 2007

چرند و پرند- حکایت رژیم ولایی و لات شیرازی

چرند و پرند-
با اجازه ی مرحوم د خو

حکایت رژیم ولایی و لات شیرازی
چند روز پیش خبری با تیتر درشت، هشدار ایران به آرژانتین ، که در رابطه با مطرح کردن پرونده ی بمبگذاری مرکز یهودیان در مجمع عمومی ملل متحد توسط آرژانتین بود در جراید یومیه اینترنتی انتشار یافت. با دیدن واژه ی هشدار هری دلمان ریخت پایین. با خود گفتیم حتما ایند فعه دولت پر اقتدار ما قصد کرده کاری کند کارستان و میخواهد یک ضرب شست حسابی نشان آرژتنتین بدهد که ده تا انفجار مرکز یهودیان تویش نا پیدا باشد، طوری که رئیس جمهورشان را به دست و پای حضرت آقا بیندازد و از حضور مبارک ایشان تقاضای عفو و مغفرت نماید. دنباله ی خبر را که خواندیم متوجه شدیم که گویا کاردار نظام قدر قدرت ولایی در مصاحبه با یک روزنامه ی محلی آرژانینی اظهار لحیه فرموده که اگر آرژانتین این کار را بکند کشورهای زیادی متوجه خواهند شد که آرژانتین مدافع جنگ است. یک تهدید جدی تر هم کرده بود که در مجمع عمومی ملل متحد مشخص خواهد شد که چه کشوری با ایران است و چه کشوری علیه ایران. البته ما نفهمیدیم این جنگ دیگر چه صیغه ایست. تا آنجا که مربوط به نظام قدر قدرت ولایی می شود ریئس جمهور فیلسوفش، که شیوه ی سقراطی را در سیاست ابداع کرده و ریاضیدان مجربی هم هست، همین هفته ی پیش با حساب و کتاب مهندسی و ریاضی ثابت کرده بود که جنگی در کار نخواهد بود. امیدوارم ریئس جمهور محبوب و مهرورز ولایت این کارمند درجه چندم نظام را به پایتحت فرا بخواند و تا دیر نشده با همان شیوه ی سقراطی مخصوص خودش یک سر کتابی چیزی برایش بردارد تا خدای نکرده از هول زهره ترک نشود.
حکایت این هشدار و عربده کشیهای نظام ولایی گویی عینا از حکایت لات شیرازی کپی شده است و آن هم به این شرح است. میگویند یک لاتی بود نوچه ی لاتی دیگر که برای گذران زندگی در حول وحوش "شیرین بیان" که همان محل تن فروشی زنان نگون بخت باشد به کار چاق کنی مشتریان و ملزومات آن می پرداخت و از این طریق روزگار می گذراند. این نوچه لات از آنجا که خیلی بزدل بود و ایضا زور و توانایی لات حسابی شدن را هم نداشت تا با زور با زو و تیزی تیغه ی چاقویش محله را قرق نماید با شیوه ای عجیب به هر محله ای که وارد می شد آنجا را قرق می کرد و آن هم بدین شکل بود که در چند هفته ی اول ورودش به یک محله هر روز در حیاط خانه عربده می کشید و عیال و فرزندانش را بقصد کشت کتک میزد و بعد آنها را از خانه توی کوچه می انداخت تا گریه و زاریشان را پشت در انجام دهند. خلاصه خانم و فرزندانش در کوچه ساعتها پشت در گریه و لابه میکردند و در همان حال برای اهالی محل که دورشان جمع می شدند از بی رحمی و دیوانگی و پر زوری شوهر مربوطه داد سخن می دادند. تکرار این عمل پس از مدتی از این نوچه لات بزدل یک هیولای ترسناک می ساخت به طوری که همه از روبرو شدن با او وحشت میکردند. وقتی این قضیه بعد از چند هفته خوب جا می افتاد نوبت به عیال و فرزندان مربوطه می رسید تا به پشتوانه ی آن غول ترسناک به اذیت و آزار اهالی محل بپردازند . چه کسی جرائت میکرد به عیال و فرزندان جناب لات از گل نازکتر بگوید. اهالی محل هر کدام به دلایلی از کنار خلافکاریها و اذیت و آزار آنها می گذاشتند. عده ای از وحشت ، برخی از ترس بی آبرویی و بعضی هم بدلیل اینکه در شانشان نبود که با چنان خانواده ای سر شاخ شوند خلافکاریها و آزیت و آزار آنها را تحمل می کردند.
اوضاع بر این منوال می گذشت تا اینکه یک همسایه ی تازه وارد از همه جا بی خبر به خانه ی مجاور لات نقل مکان کرد و در همان هفته ی اول رابطه ی او و جناب لات بر سر پارکینگ شکرآب شد. او که هنوز از اقتدار و بی رحمی جناب لات چیزی نمیدانست حسابی تو ی سینه ی لات ایستاد و اورا تهدید کرد که اگر ماشینش را طوری توی کوچه پارک نماید که مزاحم پارک کردن او باشد کو چه را دیوار خواهد کشید و راه ورود لات را خواهد بست. لات که حسابی شوکه شده بود و از طرفی جرائت در گیر شدن با طرف را هم نداشت شروع به عربده کشی، الوات بازی و تهدید و الدرم بلدرم میکرد ولی هر بار اهالی محل و عیال مربوطه از در گیر شدن آن دو جلو گیری می کردند. بالاخره کار بجایی رسید که همسایه، سنگ و سیمان آورد و جدی جدی به کشیدن دیوار مشغول شد. عیال لات که این را دید کلی به طرف هشدار داد و از بی رحمی و شقاوت شوهرش و از زور و بازوی او که با یک مشت 50 تا گاو نر را می خواباند و از نعره اش که شهر را می لرزاند داستانها گفت و به طرف فهماند که حتما از جانش سیر شده و کذا کذا اما این سیاه بازیها ذره ای توی کت طرف نرفت که نرفت. ناچارا به خانه رفت و به لات گفت که چه نشستی که همسایه دارد کوچه را دیوار می کشد. مرد لات که جرات بیرون رفتن از خانه را نداشت گفت: بگذار اهالی محل ببینند که دارد دیوار می کشد آنوقت معلوم خواهد شد چه کسی با ماست و چه کسی بر علیه ماست ، بعد من میتوانم پدر آنهایی که با ما نبودند را در آورم و به خط و نشان کشیدن برای اهالی محل پرداخت. بالاخره خانم مربوطه به اصرار او را بیرون فرستاد تا حساب مرد همسایه را کف دستش بگذارد. مرد لات در حال عربده کشی و با توپ و تشر و تهدید به مرد همسایه نزدیک شد و به شیوه ی رجز خوانی گفت: مگر از جان زن وبچه ات سیر شده ای که با خانواده ی ما در می افتی؟ تو می فهمی با کی داری سر شاخ می شوی ؟ میخواهی از این شهر بیرونت کنم؟ و از این قبیل جملات بسیار بگفت. اما همسایه همچنان به کار مشغول بود و به او اعتنایی نمی کرد. کم کم لحن لات از حالت تهدید به نصیحت واز نصیحت به تقاضا مندی نزدیک شد. کار به جایی رسید که لات شروع به تقاضای فکر کردن همسایه به آخر و عاقبت دیوار کشیدن، نمود. آنقدر هشدار داد و تهدید و نصحت و تقاضا نمود که مرد همسایه از کوره در رفت و با تهدید گفت فلان فلان شده حالا مثلا اگر من دیوار بکشم تو چه غلطی خواهی کرد. مرد لات که از جدیت و عصبانیت او خودش را باخته بود با لحنی آرام گفت خب خرابش می کنم . مرد همسایه گفت خب اگر دوباره آن را بسازم چه غلطی خواهی کرد.
مرد لات گفت خوب از این کوچه می روم. همسایه با خوشحالی گفت به جهنم که رفتی و با شتاب بیشتری بکار دیوار کشی ادامه داد.

پیشنهاد ما به هشدار دهنده ی مربوطه این است که یادشان نرود دفعه دیگر یک هشدار جدی به آرژانتین بدهد که اگر از انفجار مرکز یهودیان چیزی بگویند هنگام سخنرانی رئیس جمهور آرژانتین در مجمع عمومی ملل متحد حتما هیت نظام به اعتراض سالن را ترک خواهند نمود شاید این تهدید آرژانتین را کمی سر عقل بیاورد.
اول مهر 86


Friday, September 21, 2007

چرند و پرند

چرند وپرند
با اجازه ی مرحوم دخو

تاریخ نگار عاقل و ناقل
عرض شود خدمت منور شما که از قدیم و ندیم گفته اند که عقل ملکه ی ذهن است و آدم عاقل کسی است که از عقلش استفاده کند و آن را فرا روی خویش قرار دهد. جناب عقل به ما میگوید که هر کاری حسابی دارد و کتابی. از محسنات عقل هم البته این است که همیشه سود و زیان هر کاری را می سنجد. مثلا شما اگر به عقلتان رجوع کنید به شما می گوید که اولا تاریخ را تاریخ نگاران می نویسند و دوما هر تاریخ نگاری به مانند هر موجود دو پای دیگر یک دستگاهی درش تعبیه شده که آنرا شکم و یا معده نامند که برای پر کردنش به یک سری مخلفات نیاز است. هم چنین این جناب عقل به ما میگوید که هر آدمی یک مهارتی دارد که از طریق آن باید برای مخلفات مورد نیاز جناب معده خرجی فراهم نماید.
کسی که تاریخ می نگارد هم البته از این قاعده مثتثنی نیست. مثلا شما اگر یک تاریخ نگار را ببینید که بجای نان در آوردن از طریق نگارش تاریخ و نقالی کردن ، رفته و کله ی سحر توی دکه ی بنایی ایستاده حتما به خودتان می گویید یک جای کله ی این آدم ایراد دارد و عقلش کم است. پس آدم ناقل تاریخ باید حتما عاقل هم باشد و به فرمان جناب عقل گردن بگذارد. آدم عاقل ناقل تاریخ اگر نتواند از نگارش تاریخ خرجی مخلفات معده را فراهم کند حتما یک چیزیش می شود.البته ما فضول مملکت نیستیم . ایضا وکیل و وصی کسی هم نبوده و نیستیم . اما از آنجا که مروت رسم مردان است. با خواندن تحریرات جدید یک تاریخ نگار این مرز و بوم بنام نامی علی میرفطرس در رابطه با کودتای ( ببخشید خیزش خود جوش ملی ) 28 امرداد 1332 تحت عنوان دکتر محمّد مصدّق؛ آسيب شناسی يک شکست (بخش آخر)، ۲۸ مرداد ۳۲؛ کودتا؟ يا خيزش ِ خودجوش ِ مردم؟ (۳)، علی ميرفطروس
http://news.gooya.com/politics/archives/2007/09/063047.php
به مروتمان برخورد و خواستیم با مراجعه به کلام ناقصمان ادای دینی کرده باشیم به روح پر فتوح شعبان بی مخ مشهور( ببخشید منظورمان جناب آقای شعبان جعفری مرحوم بود ) که بنده ی خدا با همان بی سوادی و عقل کمش همان غروب 28 امرداد تشخیص داده بود که چه خیزش ملی قهرمانانه ای را راه انداخته است و حالا بعد از حدود 50 سال اگر کسی بیاید و بخواهد این وقایع نگاری را به عنوان یک کشف جدید به خورد خلق الله بدهد البته کم لطفی و حق نشناسی وافری است در حق کاشف اولیه. و از آنجا که ما سالهاست در بلاد خارجه ساکن هستیم و به حق طبع و نشر و مقولات این چنینی آشنا شده ایم خواستیم حقالکشف آقای جعفری مرحوم ضایع نشود و به نگارش این سطور پرداختیم و گر نه ما نه فضول مملکتیم و نه هم این چیزها به ما مربوط است
.

Tuesday, September 18, 2007

سلامی دوباره

سلامی دوباره
چند ماهی است که جناب وبلاگ به روز نشده و دارد در کوشه ی پستوی خانه ی مجازی ینگ دنیا خاک می خورد اما آنچنانکه شماره انداز نشان می دهد برخی دوستان همچنان به این وبلاگ ناقابل سر می زنند. نمیدانم چه مرضی است که در جان من افتاده که تا چیز بدرد بخوری توی ذهنم نباشد جرات نوشتن ندارم. حتما می پرسید حالا چیز بدرد بخور چی هست که تورا اینگونه به حول و ولا انداخته و بی ادبیت را به حدی رسانده که حداقل برای احترام به ویزتورهای وبلاگ هم که شده هر از گاهی یک چرند و پرندی را به هم نمی بافی؟
به گمان این بنده ی حقیر فقیر ناقابل چیز بدرد بخور، آن چیزی است که به ضرورت باشد و به حد کفایت. البته هم ضرورت و هم کفایت مفاهیمی نسبی هستند که برای افراد و یا قبایل مختلفه متفاومت باشد. ماشا ء الله همین دنیای مجازی را که ورق بزنی بخصوص در زمینه ی مسایل سیاسی آنقدر حرف می زنند که آدم احساس می کند حرف زدن از سیاست کمی پر رویی میخواهد. شاید وقت آن باشد که بجای فکر کردن و نوشتن در باب سیاست که به وفور و شاید هم بیشتر، در این دنیای مجازی یافت می شود ، کمی هم به عمل کردن فکر کنیم یا حداقل به آنها که عمل می کنند یک دست مریزاد نا قابل و خشک وخالی تقدیم کنیم. بقول مارکسیستهای وطنی کمی هم بجای تفسیر جهان به تغییر آن بپردازیم.
حالا بگذریم که تفسیری که خیلیها می کنند هم خیلی آبکی ست و هم خیلی تکراری. گویا تفسیر میکنند تا هرگز به تغییر فکر نکنند. شاید هم میخواهند در این ینگ دنیا پیچ و مهره های زنگ زده ی وجود ناقابل و بی استفاده را کمی روغن کاری کنند و حداقل با این تفسیرها کمکی عقده های درونی را تسلی بخشند و یا بقول جناب مرحوم فروید ایگوی سرکو فت خورده را با پیاز داغ تفسیر و تحلیل سیا سی سرو نموده و قبل از همه خود تناول فرمایند. والله و اعلم.