گاهی اوقات ما با دیدن یک عمل چنان دچار حیرت می شویم که چرایی آن برایمان خودبخود به یک موضوع ذهنی تبدیل می شود. اقرار می کنم که شادمانی کردن سلطنت طلبان در دنیای مجازی از کشته شدن فلسطینیها به ویژه کودکانشان برای من یک چنین حالتی داشته است. به همین دلیل چند روز است که چرایی چنین رفتار ،به نظر من، غیر متعارفی به مشغله ذهنی ام تبدیل شده و برای فهم آن سعی کرده ام دلایل چنین رفتاری را بفهمم.چنین رفتاری هر چند هم که متداول باشد را باید جزء رفتارهای غیر طبیعی به حساب آورد چرا که: اولا، احساس همدردی نسبت به همنوع یکی از ویژگیهای طبیعی انسان می باشد.دوما، تحرکات و عملکرد ما انسانها معمولا نشات گرفته از احساس است و نه خرد.بنابراین انتظار می رود که دیدن رنج و محنت انسانها در حالت طبیعی، البته در صورتیکه حسی قوی تر از آن ممانعت نکند، اتوماتیک وار حس ترحم و همدردی ما را تحریک کند و نه حس لذت و شادمانی را.اگر دو گزاره بالا را به عنوان گزاره های بدیهی بپذیریم چگونه میتوان لذت بردن این دسته از ایرانیان از درد فلسطینیان را توجیه کرد؟ چه حس قوی تری در این گروه از ایرانیها وجود دارد که بجای همدردی و غمگینی، در آنها شادی و سرور تولید می کند؟برای یافتن پاسخ، دلایل زیر- از ساده به پیچیده- به ذهنم رسیده که یکی یکی مطرح و دلایل رد یا قبول آنها را به شرح زیر ردیف می کنم:یکم- این دسته مشکل روحی و روانی دارند و برای مثال سایکوپت یا روان پریش هستند. یکی از ویژگیهای مبتلایان به این بیماری این است که از دیدن رنج دیگران لذت می برند پس عمل آنها کاملا بر اساس وضعیت روانی شان توجیه پذیر است. آنها در واقع دارند بر اساس شرایط روانی خود عمل می کنند و این رفتار غیر متعارف محسوب نمی شود. دو دلیل وجود دارد که این استدلال را رد می کند. اول اینکه ما با یک پدیده جمعی مواجه هستیم. این حس شادی و حمایت بی چون و چرا از اسرائیل در سلطنت طلبان به شکل عام- البته با شدت و حدت متفاوت- خود را نشان می دهد. هر چند که ممکن است استثناهایی وجود داشته باشد اما در این جا ما با یک حس جمعی مواجه هستیم در حالی که بیماری روان پریشی خصلت فردی دارد. دوم اینکه این جمع برای مثال نه تنها از کشته شدن اسرائیلی ها لذت نمی برند بلکه به شدت با آنها احساس همدردی هم دارند پس هرچند ممکن است برخی از آنها سایکوپت باشند این احساس شادمانی نمی تواند به دلیل بیماری روانی صرف باشد.دوم- آنها ایرانی نیستند. آنها هر چند هنوز از زبان فارسی استفاده می کنند ولی سالها و شاید نسل هاست که تابعیت اسرائیلی دارند. آنها اسرائیلیهای سلطنت طلب ایرانی تباری می باشند که اسرائیل کشورشان است پس طبیعی است که از کشته شدن فلسطینی ها لذت ببرند چون آنها و فلسطینی ها دشمن یکدیگرند و از کشته شدن یکدیگر لذت می برند. این استدلال هم به این صورت غلط است چرا که اولا، همه سلطنت طلبان، اسرائیلی ایرانی تبار نیستند. دوما، همه اسرائیلی ها از کشته شدن فلسطینی ها لذت نمی برند بسیاری هستند که حتی با کشتن آنها مخالفند. درست تر این است که بگوییم از آنجایی که آنهایی که در اسرائیل خواهان نابودی و کشتار پیر و جوان فلسطینی ها هستند بیشتر آبادی نشینهای بنیادگرای یهودی متعصبی هستند که ماهیتی مانند بنیادگراهای شیعه و سنی مسلمانان دارند پس باید گزاره بالا را به شکل زیر تصحیح کرد: برخی از کسانی که از کشتار فلسطینیان ابراز شادمانی می کنند اسرائیلی های بنیادگرای ایرانی تبار می باشدسوم- آنها ایرانیانی هستند که مورد حمایت اسرائیل می باشند و خود را به اسرائیل فروخته اند پس در واقع دارند وظایف شغلی شان و یا بده بستان سیاسیشان را انجام می دهند. درست بودن این استدلال مستلزم این است که ما کل کسانی که اینگونه رفتار می کنند را در استخدام اسراییل بدانیم و بپذیریم که سیاست رسمی دولت اسرائیل حمایت از سلطنت طلبان است. هرچند که به نظر می رسد که کل این جماعت طرفدار اسرائیل و کشتار فلسطینیان می باشند ولی شواهد نشان نمی دهد که همه آنها در استخدام اسرائیل باشند. همچنین هر چند جناح های خاصی از اسرائیلیان بخصوص در بنیادها و نهادهای آمریکایی هستند که از بازگشت سلطنت به ایران حمایت می کنند اما نگارنده شواهد کافی برای حمایت رسمی دولت اسرائیل از آنها را ندیده است. حتی اگر آنها واقعا هم مورد حمایت رسمی اسرائیل باشند باز این دلیلی بر توجیه رفتار آنها نمی تواند باشد. وقتی بسیاری از اسرائیلی ها رویکردی اینگونه ندارند و حتی نتانیاهو از کشته شدن زنان و کودکان در غزه ابراز خوشحالی که نه بلکه اظهار تاسف می کند شادمانی این جماعت ایرانی حالت آن فرد کاتولیک تر از پاپ را دارد. پس این استدلال هم نمی تواند دلیل اصلی رفتار آنها را بیان کند. بنابراین هرچند که ممکن است برخی از آنها به دلیل دریافت پول و امکانات و یا دریافت حمایت سیاسی از اسرائیل چنین رفتاری داشته باشند اما همه آنها چنین نیستند و حتی اگر نوکر اسرائیل هم باشند به نظر نمی رسد که اسرائیل چنین انتظاری از آنها داشته باشد.چهارم- این رفتار ریشه سیاسی دارد و نشان دهنده اوج نفرت سلطنت طلبان از رژیم ایران است. از آنجا که حماس مورد حمایت سپاه تروریستی قدس است آنها گمان می کنند که اسرائیل دارد به واقع مزدوران سپاه قدس را قتل عام می کند پس این طبیعی است که آنها به عنوان دشمنان رژیم از کشته شدن آنها احساس رضایت و شادمانی کنند. همچنین چون این جنگ بین اسرائیل و نیروهای مورد حمایت رژیم ایران می باشد پس این طبیعی است که آنها جانب اسرائیل را بگیرند. این کاملا درست است که درگیریهای اخیر بین اسرائیل و فلسطین برای مبارزات ایرانیانی که در نبرد با رژیم ایران هستند و می خواهند آن را سرنگون کنند مضر است. بدون شک یکی از طرفهای نفع برنده از موشک پرانی حماس و جهاد اسلامی از یک طرف و بمبارانهای مهیب اسرائیل از طرف دیگر خامنه ای است پس به اندازه ای که این جنگ به نفع خامنه ای باشد به همان اندازه به ضرر نیروی مقابل آن است. بنابراین دشمنی با رژیم دلیل حمایت و شادی آنها از کشتار فلسطینیان است. این استدلال هم نمیتواند درست باشد چرا که اولا دیگر نیروهای سیاسی ایرانی مانند مجاهدین و برخی نیروهای کردی که سابقه درگیری نظامی چهل ساله با این رژیم را دارند و همچنین دیگر نیروهای سیاسی ایرانی که جزء مخالفان سیاسی این رژیم محسوب می شوند رویکردی شبیه به رویکرد سلطنت طلبان نسبت به این درگیری نداشته اند. هیچکدام از این گروها نه به سان سلطنت طلبان به حمایت بی چون و چرا از اسرائیل پرداخته اند و نه بر جنازه کودکان فلسطینی رقص شادی کرده اند. دوما اگر استدلال بالا را بپذیریم نتیجه منطقی آن این میشود که باید نتیجه بگیریم که از آنجا که بطور عمده تنها سلطنت طلبان چنین رویکردی داشته اند پس منطق حکم می کند که بپذیریم که این رویکرد نشانگر این است که در میان تمامی گروهای ایرانی، سلطنت طلبان در مبارزه و ضدیتشان با رژیم از همه پیگیرتر و جدیتر می باشند. ولی آیا چنین است؟ برای سنجش این ادعا راهی جز اتکاء به شواهد تاریخی وجود ندارد. شواهد تاریخی نشان می دهد که این نتیجه گیری کاملا غلط است. برعکس، سلطنت طلبان شاید تنها دسته از ایرانیان مخالف باشند که با سپاه پاسداران و نیروهای نظامی سرکوبگر رژیم بیشترین مماشات را داشته و دارند. برای مثال وقتی به رژه نظامی رژیم در اهواز حمله شد رضا پهلوی کشته گان سپاه را سربازان وطن نامید. همچنین او آشکارا از ارتباطاتش با سپاه و بسیج می گوید و به آن افتخار هم می کند. در مورد قتل قاسم سلیمانی هم کاملا سکوت کرد. بطور عمومی هم تا قبل از قیام نود و هشت هر جا پاسداران در درگیریهای کردستان و بلوچستان و جاهای دیگر ایران کشته می شدند سلطنت طلبان نه تنها از کشته شدن آنها شادی نمی کردند که برعکس نسبت به آنها حالت سمپاتی داشتند و به نیروهای مقابل آنها مارک تروریست و تجزیه طلب می زدند. از سال 98 به بعد به نظر می رسد که این رویه کمی تغییر کرده و دیگر جرات حمایت آشکار و اظهار همدردی با کشته های سپاه را ندارند که آن هم به نظر نگارنده نشان دهنده تغییر رویکرد مماشات گرایانه آنها با سپاه نیست بلکه دلیل آن را باید در سیاست تقویت اپوزیسیونهای بی خطر خود رژیم از سویی و در ماهیت بغایت فرصت طلبانه و موج سوارانه سیاسی این جماعت از دیگر سو جستجو کرد. حال که به مدد چهل سال رنج و شکنج و مبارزه پیگیر مردم ایران و مقاومت آنها صدای الرحمان رژیم بلند شده اینها با چماقداری، غوغاسالاری و حمایت رسانه ای برخی محافل استعماری- از جمله نفوذ رسانه ای اسرائیل- می خواهند خود را سر صف قرار دهند تا شاید به زعم خود بتوانند انقلاب پیش رو و مبارزات مردم را به نفع خود مصادره کنند. بنابراین اگر بپذیریم که نفرت سلطنت طلبان از فلسطینیان ریشه در نفرتی که آنها از سپاه قدس و رژیم دارند دارد منطقا ما باید از سوی آنها شاهد رویکردی شبیه و حتی شدیدتر نسبت به کشته های پاسداران باشیم. یعنی اگر در بالای جنازه های فلسطینیان -که به زعم آنها مزدور سپاه قدس و خامنه ای هستند- زیر پتو بشکن می زنند در بالای جنازه های خود سپاه باید رقص بابا کرم کنند. نمیشود که کسی به دلیل نفرتش از رژیم از کشتار مزدوران آن لذت ببرد و شادمانی کند ولی وقتی به جنازه خود او رسید نه تنها نرقصد بلکه حتی بازوی غم در بر گیرد! نمی شود که شما از نفرتی که نسبت به لات محله داری در مرگ نوچه اش شادمانی کنی ولی برای مرگ خود لات شادی نکنی و حتی غمگین شوی. البته هستند ایرانیانی که ممکن است نسبت به این قضیه بی تفاوت باشند و چون یک سر این درگیری را رژیم ایران می بینند شاید عکس العملی منفی از خود نشان دهند که آن هم کاملا قابل فهم است. اینجا بحث یک جمع است که بدون شکاف از یک طرف این درگیری حمایت می کند و از کشتار فلسطینیان ابراز رضایت و شادی می نماید. پس هرچند نفرت از رژیم شاید بخش بسیار ناچیزی از این رویکرد در بین برخی ایرانیان باشد اما به دلیل تناقض ذکر شده در بالا در مورد سلطنت طلبان نمیتواند دلیل اصلی باشد. پس دلیل اصلی چیست؟پنجم- این رفتار نشان دهنده نژادپرستی این گروه است. آنها نژاد عرب را پست دانسته و از آن متنفرند پس از اینکه آنها قتل عام شوند خرسند میشوند. پرداختن به ماهیت ایدئولوژی باستان گرایی و رویکرد نژادی آن در برترشماری نژاد آریایی که پس از ظهور نازیسم در آلمان تحت تاثیر تئوریهای نژادپرستانه آن در ایران رواج یافت و سپس به ایدئولوژی رسمی حکومت پهلوی تبدیل شد در حیطه این این نوشته نمی گنجد و در اینجا اجمالا به پایه های ایدئولوژی های نژاد پرستانه نوین که در تمدن غربی بخصوص در قرن نوزدهم و تا پایان نیمه اول قرن بیستم به عنوان بخشی از هویت فرهنگی و فکری سفیدپوستان رواج داشت و هنوز هم در بخشهایی از آن جوامع رایج است بسنده میکنم. در سیستم فکری ایدئولوژیهای نژادپرستانه یک هرم یا نردبان نژادی وجود دارد که سلسله مراتب نژادهای مختلف را تعیین می کند. در همه آن هرمها نژاد سفید در راس هرم قرار می گیرد و نژادهای دیگر در جایگاهای پایینتر تا برسد به قاعده هرم که پست ترین محسوب می شود. این هرم نه تنها جایگاه نژادی بلکه جایگاه فرهنگی و تمدنی هر نژاد را هم تعیین می کند. به میزانی که از بالای هرم به پایین حرکت کنیم میزان تمدن و فرهنگ و حتی انسان بودن هم کمتر می شود تا میرسد به پست ترین نژاد- آنکه در قاعده هرم است- که دیگر خیلی شبیه به انسان نیست و یک موجود وحشی به حساب می آید. غالبا سیاهپوستان در این ایدئولوژی ها در قاعده هرم قرار دارند. بنابراین در هر هرم یک برترین-راس- وجود دارد و یک پست ترین-قاعده- و یک سری نژادهای دیگر در فیمابین. سفید در راس، سیاه در قاعده، و بقیه در مابین (آپارتاید آفریقای جنوبی نمونه کاملی از چنین تقسیم بندی ای بود). افراد عضو نژاد برتر که در راس هستند آنقدر از نژادهایی که در رتبه های پایین هستند فاصله حس می کنند که برایشان باور به اینکه پایینی ها هم ممکن است مثل آنها باشند تقریبا غیر ممکن می شود. پس در نگاه آنها اصل انسان بودن دیگران به درجه ای که از راس فاصله می گیرند کمتر و کمتر می شود. در چنین حالتی کارکرد ویژگیهای طبیعی افراد معتقد به این تئوریها نیز دچار تغییر می شود. مثلا رنجی که با دیدن آن در یک هم مرتبه خودشان حس همدردی آنها را تحریک میکند دیدن همان رنج در نژادهای پست تر بسته به جایگاهی که در هرم دارند ممکن است اندکی یا هیچ گونه حسی را در آنها بر نیانگیزد. جنون برتری طلبی اروپاییها بعد از انقلاب صنعتی و عصر روشنگری اما به اینجا ختم نمی شود. در ذهن چنین تئوری پردازانی هر چیزی جواب منطقی خودش را دارد. این درست که نژاد سفید برترین و در راس است ولی آیا همه سفیدها به یک میزان برترند؟ در رابطه شان با پایینیهای هرم البته که چنین است اما در بین خود سفیدها چطور؟ آیا اسلاوها مثل ژرمن ها و انگلوساکسونها مثل اسپانیول ها هستند؟ البته که نه. پس وجود یک شبه هرم که اختصاص به کسانی که از یک نژاد هستند داشته باشد هم لازم است تا سلسله مراتب بین آن نژاد را هم مشخص کند. بنابراین یک هرم نژادی عام است که بر مبنای میزان سفیدی پوست نژادها آنها را رتبه بندی می کند-این هرم اروپامحور بود و اشغال و استعمار سرزمینهای دیگر را مشروع می کرد- و یک هرم خاص است که برتری جایگاه یک ملت را در بین ملتهای هم نژاد مشروع می کند که ملت محور بود. هرم عام رابطه اروپاییها/سفیدها را با نژادهای دیگر تنظیم می کند و هرم خاص رابطه بین اروپاییها/سفیدها با یکدیگر. برای مثال در ایدئولوژی حزب نازی آلمان یک هرم خاص نژادی که وظیفه اش القا و مشروع کردن برتری آلمان بر دیگر ملل بود بر مبنای برتری نژاد آریایی تدوین شد. این هرم آلمانها را به عنوان اصیلترین آریاییها در راس و دیگر اروپاییها را در درجات پایینتر قرار میداد و چون آلمانها از همه اصیل تر بودند حق سروری بر دیگر اروپاییها را داشتند و در اشغال سرزمین آنها محق بودند. تقسیم بندی دراین هرم بجای رنگ پوست بر مبنای درجه خلوصیت آریایی بودن گذاشته شده بود.بسان همه ایدئولوژهای حکومتی فاشیستی، از جمله فاشیسم اسلامی حاکم بر ایران، کار ایدئولوژی حکومتی توجیه سیاستهای حاکمیت است و از آنجا که سیاست یک امر سیال است ایدئولوژی هم باید دارای انعطاف و سیالیت باشد تا جایی که کم کم به یک شترگاوپلنگ تبدیل می شود. برای مثال برای توجیه اتحاد با ژاپن از آنجا که توجیه آریایی بودن ژاپنیها غیر ممکن بود آمدند یک مقام افتخاری به آنها دادند و ژاپنیها را به عنوان آریایی افتخاری! در بالای جدول و یک پله پایین تر از آریایی های اصیل آلمانی نشاندند؛ یهودیهای سامی را به عنوان شبه انسان رتبه بندی کردند و در کوره های آدمسوزی ریختند ولی برای استفاده از احساسات ضد انگلیسی اعراب سامی، مفتی اعظم فلسطین را گرامی داشتند؛ انگار نه انگار که عربها و یهودیها هردو سامی هستند و قرار است شبه انسان باشند؛ اسلاوها را که قرائن بسیاری بر آریایی بودن آنها دلالت دارد را به دلیل طرحهای توسعه طلبانه که اشغال سرزمین آنها را می طلبید و همچنین نفرتی که از کمونیست داشتند به عنوان شبه انسان رتبه بندی کردند. ایرانیها را بلحاظ درجه آریایی اصیل بودن در پایین هرم، یک پله بالاتر از شبه انسان، قرار دادند ولی در ایران طوری تبلیغ می کردند که گویا ایران مهد تمدن آریایی است. این تبلیغات چنان در ایرانیان اثر گذاشت و چنان رضا شاه پهلوی را مجذوب خود کرد که او برای نشان دادن آریایی بودن نام بین المللی پرشیا را به ایران (سرزمین آریاییها) تغییر داد. محمدرضا پهلوی هم خودش را آریامهر نامید و مدعی بود که ایرانیها به دلیل تصادف جغرافیایی در خاورمیانه جای گرفته اند وگرنه یک تمدن آریایی اروپایی محسوب می شوند!شواهد بسیاری است که نشان میدهد آریا گرایی ایرانیها بر اثر تبلیغات نازیها در ایران رسوخ کرد و به ایدئولوژی رسمی حکومت پهلوی تبدیل شد. چرایی کارآ بودن تبلیغات نازیها در جلب ایرانیان موضوع مهمی است که متاسفانه در ایران چندان به آن پرداخته نشده است. میتوان گفت که ایدئولوژی برتر پنداری نژاد آریایی در ایران یک تقلید ناشیانه از ایدئولوژی نازیسم هیتلری است که سعی کرده ضمن حفظ چارچوب اصل آن خود را با شرایط سیاسی اجتماعی ایران تطبیق دهد. در نسخه ایرانی ایدئولوژی آریا گرایی نازیسمی بدلیل موقعیت متفاوت کشور ایران ناگزیر باید تغییراتی هم داده میشد که شد. در این ایدئولوژی نفرت نژادی بجای هدف قرار دادن سامی های یهودی، کولیهای رومانی و اسلاوها که در رتبه بندی هرم نژادی نازیها هر سه به عنوان شبه انسان رتبه بندی شده بودند، سامی عرب نژاد مورد هدف نفرت نژادی است. نازی ایرانی اگر بتواند همان رفتاری که نازیها با یهودیها داشتند را در مورد اعراب بکار خواهد گرفت ولی بسیاری از آنها در برابر یهودیان سامی حالت سمپاتی و عبودیت دارند. نفرت از کمونیست که یکی دیگر از پایه های نازیسم است در نازیسم ایرانی کمی تغییر یافت. در نازیسم آلمانی نفرت از کمونیست با نفرت نژادی از اسلاوها توام است ولی در نوع ایرانیش نفرت از کمونیست با آن شدت جنبه نژادی ندارد بلکه بیشتر جنبه ایدئولوژیک دارد. به همین دلیل ضدیت با کمونیست در این ایدئولوژی حالت مضاعف پیدا کرده است. بدین معنی که بدلیل اینکه شوروی اسلاو نژاد زیر کنترل کمونیست بود، در نازیسم آلمانی دامن زدن به ضدیت با کمونیست بقصد تحریک نفرت نژادی بر علیه اسلاوها بکار گرفته می شد، چرا که هدف اصلی از آن تبلیغات محق جلوه دادن حمله به لهستان و بعدها شوروی بود ولی در نوع ایرانی اش تمامی نفرت متوجه خود کمونیست به عنوان یک ایده است.از نظر نگارنده از بین تمامی دلایل بالا دلیل اصلی شادمانی سلطنت طلبان از کشتار فلسطینیان ایدئولوژی نازیسمی آریاپرستی آنها است. در این ایدئولوژی نفرت نژادی از اعراب به حدی شدید است که از تحریک حس همدردی ممانعت می کند. فرد باورمند به چنین ایدئولوژی نژادی ای، نژاد پست مورد نفرت (در اینجا اعراب فلسطینی) را اساسا انسان نمی داند. در چنین حالتی او نه تنها رنج فرد پست تر را حس نمی کند بلکه از دیدن رنج او ممکن است به آرامش درونی هم برسد و احساس سبکبالی هم بکند. درست مثل آتش انتقامی که با گرفتن انتقام فرو می نشیند آتش نفرت او از اعراب با دیدن جنازه های فلسطینی فرو می نشیند. چنین فردی ناخودآگاه نسبت به کسی که حس نفرتش را تغذیه کرده و او را به آرامش رسانده هم احساس دوستی و مدیون بودن می کند.
به وبلاگستان رضا شمس خوش آمدید. این وبلاگ مجموعه ایست از چند وبلاگ. برای بازدید از قسمتهای دیگر آن، لطفا روی لینکهای زیر"لیست نوشته ها" کلیک کنید.به امید پیروزی و یادتان نرود که فردا روشن است
Tuesday, May 25, 2021
تاملی در آبشخور فکری سلطنت طلبانی که از کشته شدن کودکان فلسطینی در غزه ابراز شادی کردند.
Wednesday, February 10, 2021
بلیط بخت آزمایی صددرصد برنده برای شازده و جناب سرهنگ
یک جوان ریش بزی. سرش از اتاق انتظار بیرون. خطاب به منتظران در راهرو. "لطفا هموطنانی که برای اولین بار اینجا تشریف آورده اند به اتاق روبرو مراجعه کنند."
سه نفر جدا
شده از صف. ورود به اتاق روبرو.اتاقی کوچک با یک راهرو باریک در پیوند با اتاق
دیگر.
نشستن روی اولین صندلی. کنار یک خانم جوان.
دلهره. صدای مردی حدود پنجاه ساله. "خانم میدانید چرا ما را جدا کرده اند؟ می
خواهند با ما چه کار کنند؟"
خانم،
"چه می دانم، حتما تشکیلات شان اینطوری است." تشکیلات! آژیر خطر. التهاب
در درون. فتح الله (در اینجا کوروش، به فرنگی سای رس) فرورفته در عمق تفکر: یا
کمونیست بوده یا مارکسیست اسلامی! همانطور نشسته. رفتن چند پله بیشتر به عمق ذهن. خیره به نحوه
لباس پوشیدن خانم: شرط می بندم این خانم در تمام عمرش اصلا حجاب نپوشیده! کمی
بیشتر به عمق ذهن: اگر مارکسیست اسلامی بود حتما بلد بود چطور حجاب بپوشد پس حتما
کمونیست بوده. آژیر قرمز. فوران خشم: حتما چریک بوده. نفرین. هر چه ما می کشیم از
دست همین چپیها و ارتجاع سرخ است. مملکت را به ...ه کشیدند اینجا هم عین ...نده
جلویمان سبز میشوند. نور به قبرش بباره اعلیحضرت اینها را خوب می شناخت اما حیف که
دل رحم بود. چه خوب که این حکومت اشغالگر انیرانی حسابشان را کف دستشان گذاشت.
پرش از بحر
تفکر... اسمش را خوانده بودند.
با شتاب و
دلهره. درب اتاقی دیگر. ورود. یک میز، یک صندلی و یک خانم پشت میز با روسري ای
تمیز و گلدار.
"بفرمایید
بنشینید"
دلی قرص.
نشستن روبروی خانم. صندلی ای راحت.
"اولین
بارتان است اینجا تشریف می آورید.
"بعله
خانم"
"خوب
خیلی خوش آمدید. اینجا متعلق به همه ایرانیان است. خانه خودتان است."
"شما
لطف دارید."
خنده ای روی
لبش. نفس عمیقی در گلویش.
"بوی
ایران می دهد اینحا. من عاشق ایرانم!"
یک دم عمیق
دیگر، شُش باد کرده. فضای زنانه. تبدیل دلهره به آرامش. زمزمه زیر لب: افسوس که
خرابش کردند.
"ما
همه عاشق ایرانیم! و آبادش می کنیم!
دلی پایین ریخته. زردی رنگِ رو: چه گوشهای تیزی
دارد!
در صدد جمع و جور کردن خبط مرتکب شده. غرق تفکر.
دلهره. خنده ملیح خانم در حال نیم خیز.
فرمی دراز شده به سویش. جا آمدن حال.
"لطفا
برگردید به اتاق انتظار این فرم را پر کنید چند دقیقه بعد دوباره شما را صدا می
زنم."
اتاق انتظار.
نام، نام
خانوادگی، تاریخ تولد، شغل و آدرس دقیق محل سکونت در خارج و در ایران.
مدت اقامت در
این کشور، وضعیت اقامت، شماره پاسپورت؟
آیا تا بحال
فعالیتی علیه جمهوری اسلامی داشته اید؟
اگر آری، کجا،
چگونه و با کدام گروه سیاسی و چه کسی، نام ببرید؟
آیا با
منافقین هم رابطه داشته اید، توضیح دهید؟
آدرس و مشخصات
کسانی که در محل سکونت شما فعالیت سیاسی
کرده اند یا می کنند را نام ببرید؟ (این پرسش هم شامل ایران و هم خارج می
شود) لطفا در صورت کمبود جا یک صفحه جداگانه ضمیمه کنید.
ماخره؛ لطفا
بدقت بخوانید و امضاء کنید "از فعالیتهای گذشته خود بر علیه نظام مقدس جمهوری
اسلامی اظهار ندامت و پشیمانی می نمایم و قسم می خورم و تعهد می دهم که دیگر آن را
تکرار نکنم و برای جبران خطاهای گذشته هم هر کاری که از دستم بر می آید انجام دهم.
امضا. تاریخ."
بازگشت به
اتاق خانم. تحویل فرم پر شده به خانم. انتقال فرم به اتاقی دیگر توسط خانم. خنده
ملیح خانم. انتظار. دلهره.
"زیاد
طول نمی کشد، چایی میل می کنید؟"
"بی
زحمت."
کمی بعد.
"دست
شما درد نکند، چه طعمی، بوی وطن میدهد. مال شمال است؟"
"حرکت سر
خانم به علامت تصدیق با خنده ای ملیح.
پایین رفتن
آخرین جرعه. باز شدن دربی در اتاق خانم. ورود به اتاقی دیگر. جوان ریش بزی پشت
میزی دیگر. فرم پر شده و برگ ضمیمه روی میز.
"بفرمایید
بنشینید، جناب سرهنگ."
"چشم."
بدون مقدمه.
"عشق
شما به ایران خیلی من را تحت تاثیر قرار داده جناب سرهنگ."
خجولانه همراه
با کرنش.
"دل
است دیگر. اگر آن عشق سوزان و عطش دیدار نبود، که اینجا پیدایم نمی شد."
اندکی مکث.
جوان ریش بزی روبروی پنجره، پشت به سرهنگ. برگشتن و نشستن کنار سرهنگ.
"اسم
من عباس است. شما میتوانید مرا در اینجا پرویز صدا کنید. راحت باشید. یک چایی دیگر
بیاورم خدمتتان؟"
مکث.
خانم با چایی،
خنده ملیح، قرص شدن دل.
"جناب
سرهنگ اصلا نگران چیزی نباشید، عباس برادر خیلی نازنینی است."
کمی عشوه.
خنده ای آرامبخش بر لبهای قیطانی. ترک اتاق. صدای عباس.
"میدانی
جناب سرهنگ شما تمام عمرتان به وطنتان خدمت کرده اید. چرا حالا با وطنتان قهر کرده
اید. حکومتها می آیند و میروند. شاه خدابیامرز دیگر نیست ولی ایران که هست. شما با
آنهمه سابقه درخشان همین حالا هم میتوانید خیلی به کشور خدمت کنید."
سفر به گذشته
های دور. باز شدن دروازه خاطرات جوانی. چه روزگاری!
سکوت!
"من
فکر می کنم شما شرایط بازگشت به خدمت را دارید."
سرهنگ دو دل.
هم نشاط هم دلهره.
عباس. صدای
آرام. زمزمه وار زیر گوش. "جناب سرهنگ تشریفات را کنار بگذاریم. من مثل فرزند
شما هستم. اصلا کاری هم ندارم که چه باوری دارید و چه کرده اید و می کنید. نمی
خواهم شما را هم عوض کنم فقط بعد از خواندن فرم فکر کردم شاید بتوانیم کمی با هم
همفکری کنیم."
"همفکری!
خدمت! منظورتان را نمی فهمم! این حرفها چیه آقا! من فقط آمده ام پاسپورت بگیرم.
نیامدم نوکری کنم. منظورتان این است که آخر عمری بیایم به یک عمر سابقه لگد بزنم و
به دستگاه شما خدمت کنم؟ به ایران عزیزم خیانت کنم؟ از این گذشته من سرباز قسم خورده شاهزاده هستم
و با او پیمان وفاداری بسته ام."
"
بما نه، به ایران خدمت کنید و نه خیانت. به چیزی هم لازم نیست پشت پا بزند. هیچ
پیمانی هم لازم نیست بشکنید. ما اتفاقا میخواهیم پیمان را محکمتر کنیم. ما می
دانیم که شما چه چیزها را از دست داده اید و دلتان پراست."
"پس
حتما میدانید که اگر من روزی صد بار به شما و خدا و پیغمبر فحش ندهم روزم شب نمی
شود، چه خدمتی از من بر می آید. همه مرا می شناسند. من از انقلابیون 57تی و شما
نفرت دارم."
"کاملا
میدانیم. اتفاقا چیزی که ما میخواهیم همان نفرت شماست. نفرت شما میتواند اگر درست
هدایت شود یک سرمایه مفید باشد، هرچه شدیدتر هم بهتر! فقط با همفکری هم باید کمی
جهتش را عوض کنیم."
کمی هاج،
اندکی واج. یک جرعه چای. طعم زعفران. یک لقمه گز. رسوخ شیرینی تا ته کام. قلب نرم.
فضا باز.
"بگذار
اینطور بگویم جناب سرهنگ. بهتر است با صراحت و رک صحبت کنیم. اصلا خدمت به ایران،
عشق و این چیزها به کنار. برویم سر اصل مطلب. بیایید با هم بر علیه دشمنان
مشترکمان همفکری کنیم. قول میدهم که صددرصد به نفع شما و شاهزاده باشد. تصور کنید
که کسی می خواهد به شما یک بلیط بخت آزمایی بدهد که صددرصد برنده است. آیا شما آن
را رد می کنید؟"
"مگر
چنین چیزی هم امکان دارد؟"
"بله
دارد اگر مایل باشید من برایتان این بلیط را معرفی می کنم و بعد اگر خواستید یکی به
شما و یکی هم به شاهزاده اهدا می کنم."
"بفرمایید."
"یک
حال داریم و یک آینده، درسته؟ شما از حال چه چیز را میخواهید؟ از آینده چه چیز؟
آرزویتان چیست؟…... تا من برمیگردم لطفا به آن فکر کنید."
بازگشت به
اتاق. یک چای دیگر.
"آیا
آماده اید وارد همفکری شویم جناب سرهنگ. در حال حاضر چه چیز می خواهید؟"
مکث.
"خوب
معلوم است آمدم پاسپورت بگیرم دیگر."
"دیگه
چی؟"
"دوست
دارم هر وقت دلم خواست بروم ایران و کسی مزاحمم نشود."
"دیگه چی؟"
"اگر
ممکن باشد باغم را پس بگیرم. من عاشق باغم هستم."
خیره به پنجره:
یادش به خیر چه عشق و حالی می کردیم آنجا.
"دیگه
چی؟ مشکل مالی ندارید که بخواهید حل بشود؟ شهرت چطور؟ نمی خواهید به شاهزاده
نزدیکتر شوید؟"
خاراندن سر.
"سر
به سرم میگذارید؟"
"هرگز!"
"شما
مگر جن بطری علی بابا هستی که فکر می کنی
می توانی هر آرزویی را برآورده کنی؟"
"نه
ولی بلیط بخت آزمایی تضمینی را دارم. خوب برای آینده چه می خواهید. رک لطفا؟"
"والا...دوست
دارم شما سر کار نباشید. نظام سقوط کند. یعنی آینده به گذشته برگردد. شاهزاده
گرامی رضا شاه دوم بشوند. دوباره مثل زمان اعلیحضرت بشود و همان موقعیت گذشته به
من برگردد."
"یعنی
فکر می کنید این نظام واقعا سقوط میکند؟"
لبخندی بر لب.
چرخش کف دستها برهم.
"خدا
را چه دیدی، شاید کرد."
"خوب
فکر می کنید در صورتی که این نظام سقوط کند چه کسی مزاحم تحقق آرزوی شما و شاهزاده
می شود؟"
چرخش سر.
نگاهی دوستانه.
"خوب
معلوم است دیگر. تروریستها، خرابکاران زمان اعلیحضرت فقید دیگر. همانها که نمک
خوردند و نمکدان را شکستند."
تغییر حالت
نگاه. سایش دندانها. اندکی بر افروخته.
"مارکسیستهای
اسلامی، کمونیستها، مصدقیها، روشنفکران، همان 57تی های خائن دیگر."
"فکر
کنم اصل کاریشان منافقین باشد، موافقی؟"
"منافق
را شما تازی پرستان می گویید، ما آریاییها می گوییم مارکسیست اسلامی. بگذریم. خوب
حالا باید چه کار
کنیم."
صدای دوستانه.
"
خوب باید با آنها مبارزه کنیم دیگر. باید تلاش کنیم این مزاحمین را از سر راه
برشان داریم. شماها باید فعالیتتان را خیلی تشدید کنید. خود شاهزاده هم بهتر است
بیشتر فعالیت کنند و خودشان را جلو بیاندازند تا جوانان به جای منافقین به سمت
ایشان بروند. اینطور برای آینده اشان هم بهتر است. باید نگذاریم جوانان ایران
دوباره به دام آنها بیفتند. باید به ایرانیان حالی کنیم که چه کسانی آنها را به
این روز سیاه انداخته اند. همان 57تی های خائن را. باید با آنها بجنگیم. باید خشم
و نفرت ایران پرستانی مثل خودت و جوانان را به سمت آنها جهت بدهیم. باید همین حالا
یقه شان را بگیریم…؟"
کمی مکث، یک
جرعه چای. کمی آرامش. ادامه.
"شما
با یک تیر میتوانید دو نشان بزنید. با ما همراه شوید.هم خودتان را اپوزیسیون کنید
و هم رقبایتان را برای بعد از سقوط نظام تضعیف کنید. این کمک می کند که شما در هر
حال برنده شوید. خوب فکرش را بکن. تمام چیزهایی که در حال حاضر می خواهید را ما
تضمین می کنیم و چیزی که در آینده میخواهید را هم از همین حالا دارید آن را خودتان
تضمین می کنید. اگر نظام سقوط نکرد حال را دارید و اگر کرد آینده را. بلیط بخت
آزمایی صددرصد برنده. هرچه هم بیشتر فعالیت کنید بلیطتان مقدار بیشتری خواهد
برد."
مکث. سکوت.
بالا و پایین رفتن سر.
"متوجه
شدید جناب سرهنگ!"
باز بالا و
پایین شدن سر روی سینه.
آرامش.
20 بهمن 99 رضا شمس
Tuesday, October 29, 2019
استراتژی ترامپ در مقابله با ماجراجوییهای خامنه ای
سرنگون کردن پهپاد آمریکایی، خارج شدن از تعهدات برجامی، و حالا هم حمله، به مراکز نفتی عربستان عکس العمل نشان داده و دارد منطقه را به آتش می کشد اما ترامپ تا به حال خویشتن داری نشان داده و علی رغم نظر برخی شخصیتهای مهم دولت خودش و حزب جمهوریخواه از درگیری نظامی پرهیز کرده و فقط به افزودن به تحریمها پرداخته. چرا؟ آیا نحوه برخورد ترامپ نشان دهنده ضعف اوست یا اینکه در برخورد او یک استراتژی معین نهفته است؟ آن استراتژی چیست؟ خامنه ای به چه امیدی دست به بحران آفرینی می زند و بالاخره عاقبت بحران آفرینی های رژیم چه خواهد شد؟ برای پاسخ به این سوالات باید قبل از هرچیز به منش ترامپ، موقعیت و برنامه او در سیاست داخلی و بین المللی پرداخت.
موقعیت ترامپ- این ویژگی و منش خاص ترامپ، جامعه آمریکا را بشدت پلاریزه و قطبی کرده است. او شاخص قطب بندی سیاسی در جامعه آمریکا است و فضای سیاسی حول محور ترامپ و ضد ترامپ می چرخد. ترامپ در بین لایه های پایینی حزب جمهوریخواه بسیار محبوب و در بین آمریکاییان مخالف او بسیار منفور است. محبوبیت او در لایه های پایین حزب جمهوریخواه الیت این حزب را که زیاد از او خوششان نمی آید را هم مجبور کرده - که حتی اگر شده بر خلاف میلشان- از او حمایت کرده و جرات خالی کردن پشت او را نداشته باشند. بنابراین موقعیت او در درون حزب جمهوریخواه بسیار مستحکم و بدون چالش است.
برنامه ترامپ، سیاست اول آمریکا: ترامپ معتقد است که تعهد دولت آمریکا اول باید نسبت به مردم خودش باشد نه تعهدات جهانی. او به اینکه آمریکا باید نقش پلیس جهانی داشته باشد باور ندارد اما همزمان از این نقش در صورتیکه برای آمریکا خرج آنچنانی نداشته باشد و مفید باشد بدش هم نمی آید. حرفش هم خیلی رک و ساده است او به متحدان آمریکا می گوید شما اگر می خواهید امریکا امنیت شما را تامین کند باید خرجش را بدهید چرا توقع دارید آمریکا از جیب مردم خود و با ارتش خودش امنیت شما را تامین کند؟ او معتقد است که امریکا باید در پی روابطی باشد که برای آن سودمند بوده و همزمان برتری آن را هم در تعادل قوا تضمین کند. این دیدگاه در دو حوزه امنیتی و اقتصادی روابط آمریکا را با دیگر کشورها به کلی دگرگون کرده، او از بیرون کشیدن آمریکا از قراردادها و پیمانهای اقتصادی- امنیتی هیچ ابایی ندارد چنانکه از همان ابتدا به اعضاء ناتو اعلام کرد که باید سهم خود در بودجه آن سازمان را بپردازند و گر نه آمریکا از آن خارج می شود. او تا بحال قرارداد نفتا بین کانادا، مکزیک و آمریکا را باطل و با قرداد جدیدی جایگزین کرده، تی پی پی- قرارداد بازرگانی کشورهای حوزه اقیانوس آرام- را باطل و با چین هم وارد جنگ تجاری شده است. خارج شدن از برجام هم از چنین دیدگاهی ناشی شده او معتقد است که برجام هیچ سودی برای آمریکا نداشته تهدید آخوندها را هم که مهار نکرده بنابراین هیچ دلیلی ندارد که آمریکا در آن بماند. او میخواهد با سیاست فشار حداکثری آخوندها را برای قراردادی جدید به میز مذاکره بکشاند. قراردادی که شامل برنامه های موشکی و دخالتهای تروریستی رژیم در منطقه هم باشد.
آنچه ترامپ میخواهد: با توجه به منش و موقعیت ترامپ کم هزینه ترین راه برای او این است که بگذارد زمان کار خودش را بکند و رژیم را به جایی برساند که خودش در بوجود آوردن فضایی که ترامپ می خواهد در سطح جهانی و در داخل آمریکا بر علیه او بسازد کمک کند.
1- خواست ترامپ از جهان به خصوص اروپاییها: هدف ترامپ این است که کشورهای دیگر بویژه اروپاییها را به جایی بکشاند که مجبور شوند از رژیم فاصله گرفته و از او دنباله روی کنند. او خودش هم میداند که اروپاییها از خروج او از برجام بسیار ناخشنودند و برای تنبیه او و کارشکنی در سیاست فشار حداکثری او هر کاری که توانسته اند کرده اند و می کنند. تقریبا مسئله برایشان حیثیتی شده است. در چنین وضعیتی بهترین تاکتیک این است که بگذارد این مار موزی- خامنه ای- آنها را اندکی نیش بزند. او راه انتظار و خویشتنداری را در پیش گرفته چرا که میداند زمان اگر به نفع او نباشد حداقل به ضررش هم نیست. آنکسی که زمان بلای جانش است و او را به خفگی دچار کرده خامنه ایست. وقتی ترامپ در آمریکا برای پاسخگویی نظامی به سرنگونی پهپاد آمریکا تحت فشار بود گفت که آمریکا به مدد سیاستهای من به لحاظ انرژی خودکفا و دیگر به نفت خلیج فارس وابسته نیست حتی خود صادر کننده نفت است، آنهایی که وابسته به نفتی که از هرمز می گذرد هستند باید بیایند و برای تامین امنیت خلیج فارس نیرو بگذارند (نقل به مضمون). این طرز تلقی نشان میدهد که او کاملا آگاهانه از بحران آفرینی آخوندها برای بسیج کردن دیگران پشت سر خودش استفاده می کند. او در واقع انجام کاری که خودش به دلیل عدم محبوبیت در بین سیاستمداران خارجی نمی تواند انجام دهد را به آخوندها واگذار کرده است.
2- خواسته ترامپ در سطح ملی و درون آمریکا: ترامپ می خواهد دموکرات ها را به دنبال سیاست خودش بکشاند. همچنانکه گفته شد در آمریکا بخشی از دموکراتها و برخی رسانه ها، هر کاری که ترامپ انجام دهد آنها ضدش را انجام میدهند. ضد سیاست صبر و خویشتن داری ترامپ سیاست تعجیل و عدم خویشتن داریست. این بدین معنی است که ضدیت کور دموکراتها با ترامپ میتواند طوری عمل کند که اضداد ترامپ را تحریک کند که برای گزک گرفتن و ضدیت با او هم که شده کم کم بسوی موضعی بروند که برای زیر سوال بردن ترامپ فضایی ایجاد کنند که عدم تحرک نظامی او در مقابل خامنه ای را نقطه ضعف و کوتاه آمدن او قلمداد کنند. آنها ناخواسته چنین القا خواهند کرد که سیاست ترامپ که کوتاه آمدن در مقابل رژیم ایران است محکوم است چرا که آمریکا را ضعیف نشان میدهد. نتیجه چنین رویکردی این خواهد شد که فضای سیاسی ای ایجاد می کند که برخورد جدی تر با رژیم را در بین دموکراتها مشروع تر خواهد کرد. در صورت ادامه دار بودن بحران آفرینی های رژیم، این فضا می تواند افکار عمومی آمریکاییان را حتی در بین اضداد ترامپ به جایی برساند که برای برخورد با رژیم از ترامپ هم جلو بزنند. هم اکنون سی ان ان- که از رسانه های دشمن ترامپ است- دارد حتی از تلویزیون فاکس- که به حمایت از ترامپ معروف است- پوشش خبری بیشتری به خرابکاریهای رژیم از جمله به حمله به تاسیسات نفتی عربستان میدهد. چنین برخوردی از سوی اضداد ترامپ فضا را برای هر چه بیشتر کردن فشارها و حتی برخورد نظامی با رژیم در آینده آماده تر می کند. اینجا هم به نظر میرسد که کاری را که ترامپ نمی تواند خودش انجام دهد را اضداد دارند برایش می کنند.
صفحه مجازی کارنامه اعمال ماست
ورود واقعیتی بنام ضدیت با اسلام در جبهه بندیهای سیاسی در ایران و احتمال رشد تمایلات فاشیستی
یکم - کسانیکه بدون سر وصدا از اسلام خارج و باور یا دین دیگری بر می گزینند. این دسته اکثریت ایرانیان جستجوگر را شامل می شود. گزینشهای اینها باورهای مختلفی از صوفیگری و عرفان تا پیوستن به ادیان دیگررا در بر می گیرد.
دوم - دسته ای که اعتقاد مذهبی را به کلی رها می کند. این دسته دارای زیر مجموعه هایی است که میتوان آن را بطور نسبی بدین شکل گروه بندی کرد.
1- کسانیکه به ائتیسم یا لامذهبی رو می آورند و راه حل را در خرد گرایی و کار فکری- فرهنگی می بینند. ائتیستها تلاش می کنند که از فرهنگ عصر روشنگری اروپا برای تغییر تفکر ایرانیان استفاده کنند. آنها مدعی خرد گرایی هستند و معمولا فعالیت سیاسی را عمده نمی کنند.
2- کسانیکه احساس ناباوری و ضدیت با اسلام را عمده کرده از آن بهره برداری سیاسی هم می کنند. این زیر مجموعه دارای دو جزء می باشد.
- یکی شامل برخی تشکلات چپ می باشد که میتوان برای نمونه به گروههای منشعب از حزب کمونیست کارگری اشاره کرد. آنها ضدیتشان با اسلام و مذهب را در فعالیتهای سیاسیشان برجسته می کنند و سعی می کنند افرادی که به ضدیت کور با اسلام افتاده اند را جذب کنند.
- دیگری مجموعه ای که دارای افکار نژادپرستانه، فاشیستی و شونیستی می باشد. پان ایرانیستها و مجموعه سلطنت طلبها جزء این زیر مجموعه قرار می گیرند. ویژه گی اصلی این گروه این است که سعی می کند احساس نفرت و ضدیت با اسلام را به احساس نفرت به اعراب تبدیل کند و به احساسات نژاد پرستانه دامن بزند. این گروه ایرانیان را از اعراب برتر می داند و احساس نفرت مردم از رژیم را به بسمت نفرت از اعراب جهت می دهد. برتری طلبی نژادی این گروه اما شامل سفید پوستهای غربی نمی شود. بر عکس در مقابل غربیها آنها حالتی حقیرانه، دنباله روانه و مهرطلبانه دارند. نژاد پرستی معمولا از حس خود برتر پنداری یک فرد یا نژاد نسبت به همه غیر همنژادهای خود ناشی می شود اما در مورد نژاد پرستان ایرانی این اصل صادق نیست. آنها فقط خود را از نژاد عرب برتر می دانند اما در مقابل نژاد سفید غربی نه تنها حس برتری ندارند بلکه حس خود کوچک پنداری دارند. آنها پذیرفته اند که از یکی برتر (اعراب) ولی از دیگری پایین ترهستند.
هر دو گروهی که از ضدیت موجود در بخشی از مردم ایران استفاده سیاسی می کنند مبنای جبهه گیری سیاسی شان بر پایه اسلام و ضد اسلام می باشد. یعنی اعتقاد مذهبی را پایه جبهه بندی سیاسی قرار می دهند. ازاین جهت نگاه سیاسی و جهان بینی آنها شبیه به رهبران مذهبی ادیان می باشد. رهبران مذهبی مثل آخونهای ایرانی معمولا انسانها را به دو جبهه باورمند - مسلمان که نیروی خوب و خیر است - و ناباوران - که کافر یعنی شر و بداست - تقسیم می کنند. اینها نیز همین کار را می کنند ولی با ارزش گذاری معکوس. یعنی نا باور را خوب و مسلمان را شر می دانند.
Monday, October 28, 2019
وقتی آقازاده رضا پهلوی به اتحاد با آخوندها اقرار می کند
این ادعا یک حقیقت تاریخی است نه یک نظریه سیاسی. اگر تاریخ ایران را ورقی بزنیم، این اتحاد را در دوره ساسانی بین روحانیون و دربار یعنی بین موبدان زرتشتی و شاهان ساسانی برای سرکوب مزدکیان می بینیم. پس از آن در دوره صفویه، که اولین سلسله پادشاهی بعد از ساسانیان هستند که تقریبا بر بیشترین سرزمینهای بازمانده از آن دوران حکومت می کردند، باز این اتحاد بین شاهان صفوی و آخوندها را برای سرکوب هر آنکس که تفکری غیر آخوندی، که دین رسمی دربار محسوب می شد، داشت را می بینیم. صفویان دربارشان را به مانند دوره ساسانیان سازماندهی کردند و آخوندهای شیعه که به لحاظ فرهنگی و روحیه بسیار شبیه به همان موبدان زرتشتی بودند را سازماندهی کرده و در کنار پادشاه نشاندند.
بعد از صفویه در دوره مشروطه، اتحاد محمدعلی شاه قاجار و شیخ فضل الله نوری بر علیه آزادیخواهان مشروطه را داریم. کمی بعدتر اتحاد روحانیان قم به سرکردگی آخوند بروجردی را با رضا شاه داریم. رضا شاه به توصیه آخوندهای قم سلسله پهلوی را بنیاد گذاشت. در سال 1332 هم اتحاد آخوندها به سرکردگی آخوند کاشانی و محمدرضا پهلوی را داریم که با کمک بیگانگان بر علیه دولت ملی مصدق کودتا کردند. پس از کودتا هم محمدرضا پهلوی را داریم که هرچند بشدت با روشنفکران و نیروهای ملی و چپ دشمنی می ورزید و آنها را سرکوب می کرد به آخوندها میدان می داد و با آنها مدارا می کرد.
و اما امروز، ببینید آقا زاده بزرگ خاندان پهلوی، رضا پهلوی، به شبکه بلومبرگ آمریکایی چه می گوید:[مجاهدین در نزد بیشتر ایرانیان منفور هستند زیرا در جنگ ایران و عراق با پشتیبانی صدام به ایران حمله کردند. «من اصلا نمیتوانم تصور کنم که ایرانیان این رفتار مجاهدین را در آن برهه ببخشند. اگر قرار باشند [باشد] مردم بین این رژیم و مجاهدین یکی را انتخاب کنند، به احتمال زیاد ملایان را ترجیح خواهند داد.»] (به نقل از کیهان لندن)
اینجا کاملا مشهود است که این آقازداه، هر چند سعی دارد پشت واژه مردم خود را پنهان کند، دارد نظر خودش را می گوید. صحبت او این است که اگر قرار باشد که بین مجاهدین و آخوندها یکی را انتخاب کند، آخوند را ترجیح می دهد. از آنجا که شما وقتی کسی را بر دیگری ترجیح می دهی طبیعتا در درگیری بین آندو در جبهه کسی می ایستی که برایت ارجحیت دارد، معنی سیاسی حرف آقازاده رضا این است که در در گیری بین آخوندها و مجاهدین، او خود را در کنار جبهه آخوندها قرار می دهد. از طرفی چون مخاطب این مصاحبه طرف آمریکایی است، توصیه اش به آمریکاییها هم این است که بین مجاهدین و آخوندها آنها ترجیحا بهتر است آخوندها را انتخاب کنند. یعنی ای آمریکا بجای نزدیکی به مجاهدین بهتر است به ملاها نزدیک شوی. اینجا آدم یاد تریتا پارسی لابیگر مشهور آخوندها در آمریکا می افتد.
اینها اصلا نظر یا برداشت سیاسی نویسنده یا کسانیکه ممکن است با آقا زاده رضا مخالف باشند نیست. اینها فاکت است. اگر به موضعگیریهای او طی این سالیان دقت شود او نشان داده که عملا هم پای این نظر ایستاده. چیزی که هویداست این است که او اصلا با اتحاد با آخوندها مشکلی ندارد، مشکل او این است که آخوندها از موضع برابر با او برخورد نمی کنند و نقشی بیشتر از یک پادو برایش قائل نیستند.عملکرد این فرد نشان می دهد که او این نقش را هم پذیرفته. او برای ثابت کردن پادویی اش برای آخوندها زمانی با نوه خمینی ملاقات می کند، زمانی پشت سر خاتمی راه می افتد و اکنون هم، در بحبوحه قیامهای مردم ایران، از سویی مجیز سپاه و بسیج را می گوید و از دیگر سو، بدلیل بی اثر شدن لابی رسمی رژیم در آمریکا، دارد به عنوان جایگزین تریتا پارسی از مجاهدین نزد آمرییکاییها شیطان سازی می کند. حتی کنفرانس چند هفته پیش نوریزاده مشهور! در واشینگتن، که بنا به اقرار خودش درهماهنگی و برای همگامی با آقازاده برگزار شد، نیز درهمین راستا بود. هدف کنفرانس این بود که به آمریکایها بگویند که مجاهدین بد هستند و آمریکاییها نباید به مجاهدین نزدیک شوند. نوریزاده این موضعگیری را در یک مقاله بالا بلند تشریح کرده است.
با توجه به این واقعیات تاریخی، با اطمینان می توان گفت که دو نهاد روحانیت شیعه و دربار در ایران با دمکراسی و آزادخواهی و لاجرم ترقی و پیشرفت در جامعه ایران دشمنند و ناچارا برای رسیدن به آزادی و دموکراسی و پیشرفت جامعه ایران باید از شر قدرتمداری این دو نهاد رها شود. یعنی برای رسیدن به دمکراسی در ایران جبرا باید شاه و شیخ را از صحنه قدرت دولتی حذف کرد. باید به هر دو، شاه و شیخ، نه، گفت. بنا بر این پر واضح است که نه گفتن به شاه و شیخ معیاری است برای سنجش ادعاهای هر نیرویی که در ایران خود را دمکرات و آزادیخواه می داند.
رضا شمس خرداد 97
اندر کم و کیف ارتباط آقای پهلوی با سپاهی و بسیجی
احتمال دوم- ادعای ایشان درست است و چنین ارتباطاتی وجود دارد. اینجا چند سوال ایجاد می شود.
1- آغازگر ارتباط ایشان بوده یا آن بسیجی و پاسدار؟. ایشان می گویند مرتبطین شان در سپاه و بسیج ناشناخته می باشند پس ایشان نمی تواند آغازگر رابطه بوده باشد، چون آنها را نمی شناخته و منطقا باید بسیجی و سپاهی آغازگر ارتباط بوده باشند.
2- اگر بسیجی و سپاهی آغازگر ارتباط بوده اند به چه منظوری با ایشان تماس گرفته اند و چه می خواسته اند؟
3- پس از برقراری ارتباط چه کسی خط دهنده و چه کسی خط گیرنده بوده است؟ سهم هر کدام چقدر بوده، پنجاه پنجاه بوده، هشتاد بیست بود و...
بالاخره این وسط باید بده بستانی وجود داشته باشد. سپاهی از آقای پهلوی چه می خواسته؟ آیا این بده بستانها ربطی به ضدیتهای کورآقای پهلوی با مجاهدین هم دارد یا نه ایشان یک شب خوابیده و به ایشان الهام شده، بعد صبح برخاسته اند رفته اند تلویزیون بلومبرگ و فرموده اند که ایرانیان که ایشان هم نمایندگیشان را به عهده دارد آخوندها را بر مجاهدین ترجیح می دهند که نتیجه منطقیش این میشود که در درگیری بین آخوند و مجاهدین، ایشان و به زعم او مردم ایران کنار آخوند می ایستند چرا که منطقا وقتی کسی چیزی را بر دیگری ترجیح می دهد در درگیری بین آندو طرف آنکه آن را که ارج می داند می گیرد.
نه بنده و نه کس دیگری علم غیب نداریم که پاسخ این سوال را بدانیم ولی از آنجا که معمولا آن کسی که ارتباطی را بر قرار می کند، سعی می کند صحنه را هم خودش بچرخاند منطقی تر است که بپذیریم که سپاهی خط دهنده بوده است. ولی الله اعلم، چنین چیزهایی را فقط خدا می داند.
ایضا نه بنده ونه هیچ کس دیگری نمی توانیم بدانیم که بین ایشان و پاسدارها و بسیجیهای مرتبط با او چه بده بستانی انجام می گیرد؛ این را فقط ایشان و پاسدار و بسیجی ها و خدا می دانند ولی یک چیز برای بنده مسجل است: آنکه نقد می گیرد سپاهی و بسیجی است و آنکه نسیه می گیرد آقای رضا پهلوی است.
در رابطه با دو احتمال بالا هم، درنظر بنده، احتمال دوم محتمل تر است هر چند احتمال اول را هم نمی توان به کلی مردود دانست.
سگ مستی رهبر مسلمین خارج از کشور
یک فضولی از من کمترین خطاب به هموطنان دردمند و مبارز
یکم- دشمنان و اضداد: آنها دسته ای هستند که مورد افشاکری ما هستند. وقتی ما در یک پست مجازی افشاگری انجام می دهیم، بالاخره خود دسته ای که مورد افشاگری ما هست هم پستهای ما را می بیند. آنها دشمنند، پس تحت تاثیر افشاگری ما قرار نمی گیرند. به همین دلیل آنها نمی توانند مخاطب وهدف افشا گری ما باشند. کار آنها مقابله به مثل با ماست.
دوم- دوستان و همفکران ما هستند. آنها کسانی هستند که مثل ما فکر می کنند
پس نیازی به اینکه ما آنها را تحت تاثیر قراردهیم ندارند.
سوم- دسته ای که نه دوست اند و نه دشمن. این دسته هم افشاگریهای ما را می بیند و هم مال دشمن را. آنها از قبل نظر محکمی نسبت به بسیاری از چیزهایی که می بینند یا می شنود و می خوانند ندارند، به همین دلیل منطقی این است که هدف ما ایجاد جاذبه و تاثیر گذاری مثبت روی این دسته باشد. این دسته اکثریت- یعنی عموم مردم- هستند. این نیرواست که ما را به پیروزی یا شکست می رساند. آنها به مثابه پتانسیل و معدن انرژی می باشند. یک نیروی سیاسی امیدواراست که این انرژی پتانسیل و بالقوه را استخراج و به انرژی بالفعل تبدیل کرده و در جهت سیاستهای خود بکار بزند. موفقیت و یا عدم موفقیت آن نیرو به این بستگی دارد که چقدر در استخراج این انرژی موفق است. حتی شکست و پیروزی یک نیروی سیاسی رابطه مستقیمی با میزان انرژیی که او از آن نیروی پتانسیل استخراج می کند دارد. بنا براین تاثیر گذاری و سپس استخراج انرژی پتانسیل اجتماعی- مردم- هدف اصلی هر گروه سیاسی است. این مهم هم زمانی میسر می کردد که آن نیرو بتواند با نیروی اجتماعی ارتباط برقرار کرده و روی آن تاثیر مثبت بگذارد. مثبت یا منفی بودن تاثیر بستگی به اولین برخورد و تصورذهنی که یک فرد از مطالب ما پیدا می کند، دارد. میزان این تاثیر اولیه هم تناسب مستقیمی با کیفیت افشاگریها و مطالب دارد. هر چه افشاگری ما درست تر و واقعی تر باشد تاثیر مثبت آن هم بیشتر است و بالعکس.
درجامعه کنونی ایران، رژیم تمامی راههای ارتباط مستقیم نیروهای سیاسی با مردم و انرژی پتانسیل آنها را بسته است. ایرانیانی هم که با رد شدن ازصدها سد با استفاده از فیلتر به دنیای مجازی می آیند تعداد معدودی با انگیزه های سیاسی وارد آن می شوند که همانها هم رژیم با ساختن صدها گروه و اپوزیسیون قلابی صدها دام سر راهشان گذاشته. در چنین فضایی، برای ما ممکن است فقط یک بار این شانس بوجود بیاید که چنین افرادی را تحت تاثیر قرار دهیم. دیدن مطالب ما توسط آنها میتواند تاثیرمثبت، منفی و یا خنثی داشته باشد. در صورتی که تصویر ذهنی که در ذهن چنین فردی با اولین برخورد با مطالب ما بوجود می اید منفی باشد، ما شاید برای همیشه شانس تاثیر گذاری بر او را از دست داده ایم.
اگر هدف تاثیر گذاری روی این دسته باشد، از آنجا که این دسته مطالب طرفهای مختلف را می بیند، نمی تواند هر چه ما بگوییم باور کند. به احتمال زیاد کسانی از این دسته که دنبال حقیقت هستند به صفحات کسان و نیروهایی که ما آنها را افشا می کنیم هم سرمیزنند و ادعاهایی که طرفین درگیر رد و بدل می کنند را راست آزمایی می کنند. این ادعاها در صورتیکه دروغ یا فیک باشد، دید او نسبت به آن فرد یا جریان منفی می شود. در چنین صورتی افشاگری به ضد خودش تبدیل می شود و همان بهتر که انجام نشود چون ضررش بیشترازسودش است. همچنین پخش فیک نیوز اعتبار ما را از بین می برد و اعتماد مخاطب را خدشه دار می کند. در چنین صورتی طرف دیگر مخاطب ما نمی ماند.
باید بپذیریم که بر اثر انقلاب انفورماتیک و وجود اینترنت شکل و ماهیت روبط اجتماعی تغییر کرده. افراد در زمینه های مورد علاقه شان توسط صدها و هزاران پیام وصدا روزانه بمباران می شوند. روزانه صدها نظریه، ایده، و تحلیل مختلف را میبینند، می شنوند و میخوانند. آنها دیگر لازم نیست سراغ کسی بروند، همه سعی می کنند سراغ آنها بروند و رویشان تاثیر بگذارند. آنها مجبور نیستند مخاطب کسی باشند. رقابت سنگینی درهمه زمینه ها بخصوص پیدا کردن مخاطب و برقراری ارتباط با افراد در این دنیای مجازی وجود دارد. آنها ممکن است یکبار به تور ما بخورند و اگر چیزی که میخواهند را نبینند، دفعه بعد احتمالا روی مطالب ما کلیک هم نمی کنند ووو.
در چنین فضایی هر یک مخاطب یک غنیمت است و اگر ما نتوانیم تاثیر مثبت رویش بگذاریم، دیگری خواهد گذاشت.
آگر قرار است تاثیر منفی روی چنین افرادی بگذاریم همان بهتر که هیچ کاری نکنیم. فردی که با برخورد غیر اصولی یا پخش محتوای بد- مثل فیک نیوز- از ما تصورمنفی پیدا کرد را دیگر شاید هیچوقت نتوان تحت تاثیر مثبت قرارداد. باید با خودمان تسویه حساب کنیم. آیا در فضای مجازی هستیم تا گروهی که مدعی حمایت کردن از آن هستیم را با تاثیر مثبت گذاشتن و ایجاد جاذبه بین ایرانیان یاری کنیم یا نه اینجا هستیم تا کینه ها و نفرت شخصیمان را بدون توجه به اصول اخلاقی بیرون ریخته لایک های زیر پستهامان را بیشتر کرده و به جای یار، بارنیروی سیاسی محبوبمان باشیم؟ میخواهیم جاذبه داشته باشیم و مخاطبمان را به جمع مان اضافه کنیم یا میخوایم دافعه ایجاد کنیم و از یاران بالقوه مان بکاهیم. ما میتوانیم انتخاب کنیم که جاذبه داشته باشیم یا دافعه.
Friday, June 01, 2018
دردناک اما واقعی
امسال برخی هنرمندان حکومتی مراسم افطار آخوند روحانی، آن چهره دیگر خامنه ای برای رنگ کردن غربیها، را تحریم کردند. بعضیها به دلایل این تحریم هم اشاره کردند. آنها بدینوسیله همراهی با قیام کنندگان و همدردی خودشان را با رنجهای مردم ایران به نمایش گذاشتند. این کار خوب و انسانی است و شاید هم برای کسانیکه به این آخوند شیاد رای داده بودند برای جبران مافات لازم بود. این عمل شور و شوقی را در میان مردمی که برای سالها انتظار همدرد ی داشتند ولی دیده بودند که هنرمندانشان در کنار قدرت جبار حاکم ایستادن را به همراهی با آنان ترجیح می دهند، برانگیخت. آنها چیزی جز دردهایشان برای تقسیم کردن با این هنرمندان نداشتند ودیده بودند که دردهاشان خریداری بین بسیاری ازآنان ندارد. شاد بودند که بالاخره برخی از چهره های محبوبشان آغوش گرم و دستهای خالی آنها را به آغوش سرد و دست پر دیکتاتور برتری داده و به سوی آنان بر گشته اند. این خودش نوعی پیروزی در سرزمینی که از در و دیوارش شکست می بارد بود و پیروزی بزرگتری را نوید می داد. پیروزی عشق و آزادی بر دیکتاتوری و نفرت. عشقی که مردم ما نثار این هنرمندان کردند عشقی انسانی و برترین عشقهاست و این هنرمندان باید خودشان را مدیون آن بدانند. البته باید احساس انسانی داشت تا این عشق را درک کرد.
رضا شمس
Saturday, April 07, 2018
مرگ بر ترامپ جنگ طلب، زنده باد سپاه قدس
رضا شمس 16 فروردین 97