Tuesday, October 29, 2019

ورود واقعیتی بنام ضدیت با اسلام در جبهه بندیهای سیاسی در ایران و احتمال رشد تمایلات فاشیستی

جنایاتی که در جهان کنونی و در ایران به نام اسلام انجام می شود سبب گردیده ک نوعی نا باوری و در شکل افراطیش ضدیت کور با اسلام در بخشی از مردم جهان بخصوص مردمانی که در معرض مستقیم این جنایات هستند، پدیدار شود. طبیعیست که کسانیکه یک باور را از دست می دهند در صدد پیدا کردن جایگزینی برای آن بر آیند.
در ایران جستجو برای یافتن جایگزین، خود را به شکلهای مختلف نشان می دهد که میتوان آنها را به طور نسبی به دو دسته کلی تقسیم کرد:
یکم - کسانیکه بدون سر وصدا از اسلام خارج و باور یا دین دیگری بر می گزینند. این دسته اکثریت ایرانیان جستجوگر را شامل می شود. گزینشهای اینها باورهای مختلفی از صوفیگری و عرفان تا پیوستن به ادیان دیگررا در بر می گیرد.
دوم - دسته ای که اعتقاد مذهبی را به کلی رها می کند. این دسته دارای زیر مجموعه هایی است که میتوان آن را بطور نسبی بدین شکل گروه بندی کرد.
1- کسانیکه به ائتیسم یا لامذهبی رو می آورند و راه حل را در خرد گرایی و کار فکری- فرهنگی می بینند. ائتیستها تلاش می کنند که از فرهنگ عصر روشنگری اروپا برای تغییر تفکر ایرانیان استفاده کنند. آنها مدعی خرد گرایی هستند و معمولا فعالیت سیاسی را عمده نمی کنند.
2- کسانیکه احساس ناباوری و ضدیت با اسلام را عمده کرده از آن بهره برداری سیاسی هم می کنند. این زیر مجموعه دارای دو جزء می باشد.
- یکی شامل برخی تشکلات چپ می باشد که میتوان برای نمونه به گروههای منشعب از حزب کمونیست کارگری اشاره کرد. آنها ضدیتشان با اسلام و مذهب را در فعالیتهای سیاسیشان برجسته می کنند و سعی می کنند افرادی که به ضدیت کور با اسلام افتاده اند را جذب کنند.
- دیگری مجموعه ای که دارای افکار نژادپرستانه، فاشیستی و شونیستی می باشد. پان ایرانیستها و مجموعه سلطنت طلبها جزء این زیر مجموعه قرار می گیرند. ویژه گی اصلی این گروه این است که سعی می کند احساس نفرت و ضدیت با اسلام را به احساس نفرت به اعراب تبدیل کند و به احساسات نژاد پرستانه دامن بزند. این گروه ایرانیان را از اعراب برتر می داند و احساس نفرت مردم از رژیم را به بسمت نفرت از اعراب جهت می دهد. برتری طلبی نژادی این گروه اما شامل سفید پوستهای غربی نمی شود. بر عکس در مقابل غربیها آنها حالتی حقیرانه، دنباله روانه و مهرطلبانه دارند. نژاد پرستی معمولا از حس خود برتر پنداری یک فرد یا نژاد نسبت به همه غیر همنژادهای خود ناشی می شود اما در مورد نژاد پرستان ایرانی این اصل صادق نیست. آنها فقط خود را از نژاد عرب برتر می دانند اما در مقابل نژاد سفید غربی نه تنها حس برتری ندارند بلکه حس خود کوچک پنداری دارند. آنها پذیرفته اند که از یکی برتر (اعراب) ولی از دیگری پایین ترهستند.
هر دو گروهی که از ضدیت موجود در بخشی از مردم ایران استفاده سیاسی می کنند مبنای جبهه گیری سیاسی شان بر پایه اسلام و ضد اسلام می باشد. یعنی اعتقاد مذهبی را پایه جبهه بندی سیاسی قرار می دهند. ازاین جهت نگاه سیاسی و جهان بینی آنها شبیه به رهبران مذهبی ادیان می باشد. رهبران مذهبی مثل آخونهای ایرانی معمولا انسانها را به دو جبهه باورمند - مسلمان که نیروی خوب و خیر است - و ناباوران - که کافر یعنی شر و بداست - تقسیم می کنند. اینها نیز همین کار را می کنند ولی با ارزش گذاری معکوس. یعنی نا باور را خوب و مسلمان را شر می دانند.
دیدگاه دمکراتیک در سیاست انسانها را بر اساس اعتقادات و باورهای مذهبیشان تقسیم نمی کند، بلکه بر اساس جایگاهی که در در جبهه بندی سیاسی جامعه اتخاذ می کنند، می سنجد. در فرهنگ دمکراتیک جبهه بندی سیاسی بین انسانها بر اساس باورمند و غیر باورمند به یک مذهب و ایده نیست، جبهه بندی بر اساس مطالبات و خواستهاست. دیدگاهی که در سیاست جبهه بندی را بر اساس اعتقادات انسانها بچیند معمولا منجر به فاشیسم می شود. این تجربه ایست که ما ایرانیها با گوشت و پوست و خونمان داریم آن را تجربه می کنیم. 

Monday, October 28, 2019

وقتی آقازاده رضا پهلوی به اتحاد با آخوندها اقرار می کند

 شاه و شیخ در مقابل نیروهای مردمی و آزادیخواه ایرانی از دیر باز متحد وهم کاسه بوده و هستند.
 این ادعا یک حقیقت تاریخی است نه یک نظریه سیاسی. اگر تاریخ ایران را ورقی بزنیم، این اتحاد را در دوره ساسانی بین روحانیون و دربار یعنی بین موبدان زرتشتی و شاهان ساسانی برای سرکوب مزدکیان می بینیم. پس از آن در دوره صفویه، که اولین سلسله پادشاهی بعد از ساسانیان هستند که تقریبا بر بیشترین سرزمینهای بازمانده از آن دوران حکومت می کردند، باز این اتحاد بین شاهان صفوی و آخوندها را برای سرکوب هر آنکس که تفکری غیر آخوندی، که دین رسمی دربار محسوب می شد، داشت را می بینیم. صفویان دربارشان را به مانند دوره ساسانیان سازماندهی کردند و آخوندهای شیعه که به لحاظ فرهنگی و روحیه بسیار شبیه به همان موبدان زرتشتی بودند را سازماندهی کرده و در کنار پادشاه نشاندند. 
 بعد از صفویه در دوره مشروطه، اتحاد محمدعلی شاه قاجار و شیخ فضل الله نوری بر علیه آزادیخواهان مشروطه را داریم. کمی بعدتر اتحاد روحانیان قم به سرکردگی آخوند بروجردی را با رضا شاه داریم. رضا شاه به توصیه آخوندهای قم سلسله پهلوی را بنیاد گذاشت. در سال 1332 هم اتحاد آخوندها به سرکردگی آخوند کاشانی و محمدرضا پهلوی را داریم که با کمک بیگانگان بر علیه دولت ملی مصدق کودتا کردند. پس از کودتا هم محمدرضا پهلوی را داریم که هرچند بشدت با روشنفکران و نیروهای ملی و چپ دشمنی می ورزید و آنها را سرکوب می کرد به آخوندها میدان می داد و با آنها مدارا می کرد. 
و اما امروز، ببینید آقا زاده بزرگ خاندان پهلوی، رضا پهلوی، به شبکه بلومبرگ آمریکایی چه می گوید:[مجاهدین در نزد بیشتر ایرانیان منفور هستند زیرا در جنگ ایران و عراق با پشتیبانی صدام به ایران حمله کردند. «من اصلا نمی‌توانم تصور کنم که ایرانیان این رفتار مجاهدین را در آن برهه ببخشند. اگر قرار باشند [باشد] مردم بین این رژیم و مجاهدین یکی را انتخاب کنند، به احتمال زیاد ملایان را ترجیح خواهند داد.»] (به نقل از کیهان لندن)
اینجا کاملا مشهود است که این آقازداه، هر چند سعی دارد پشت واژه مردم خود را پنهان کند، دارد نظر خودش را می گوید. صحبت او این است که اگر قرار باشد که بین مجاهدین و آخوندها یکی را انتخاب کند، آخوند را ترجیح می دهد. از آنجا که شما وقتی کسی را بر دیگری ترجیح می دهی طبیعتا در درگیری بین آندو در جبهه کسی می ایستی که برایت ارجحیت دارد، معنی سیاسی حرف آقازاده رضا این است که در در گیری بین آخوندها و مجاهدین، او خود را در کنار جبهه آخوندها قرار می دهد. از طرفی چون مخاطب این مصاحبه طرف آمریکایی است، توصیه اش به آمریکاییها هم این است که بین مجاهدین و آخوندها آنها ترجیحا بهتر است آخوندها را انتخاب کنند. یعنی ای آمریکا بجای نزدیکی به مجاهدین بهتر است به ملاها نزدیک شوی. اینجا آدم یاد تریتا پارسی لابیگر مشهور آخوندها در آمریکا می افتد.
اینها اصلا نظر یا برداشت سیاسی نویسنده یا کسانیکه ممکن است با آقا زاده رضا مخالف باشند نیست. اینها فاکت است. اگر به موضعگیریهای او طی این سالیان دقت شود او نشان داده که عملا هم پای این نظر ایستاده. چیزی که هویداست این است که او اصلا با اتحاد با آخوندها مشکلی ندارد، مشکل او این است که آخوندها از موضع برابر با او برخورد نمی کنند و نقشی بیشتر از یک پادو برایش قائل نیستند.عملکرد این فرد نشان می دهد که او این نقش را هم پذیرفته. او برای ثابت کردن پادویی اش برای آخوندها زمانی با نوه خمینی ملاقات می کند، زمانی پشت سر خاتمی راه می افتد و اکنون هم، در بحبوحه قیامهای مردم ایران، از سویی مجیز سپاه و بسیج را می گوید و از دیگر سو، بدلیل بی اثر شدن لابی رسمی رژیم در آمریکا، دارد به عنوان جایگزین تریتا پارسی از مجاهدین نزد آمرییکاییها شیطان سازی می کند. حتی کنفرانس چند هفته پیش نوریزاده مشهور! در واشینگتن، که بنا به اقرار خودش درهماهنگی و برای همگامی با آقازاده برگزار شد، نیز درهمین راستا بود. هدف کنفرانس این بود که به آمریکایها بگویند که مجاهدین بد هستند و آمریکاییها نباید به مجاهدین نزدیک شوند. نوریزاده این موضعگیری را در یک مقاله بالا بلند تشریح کرده است.
با توجه به این واقعیات تاریخی، با اطمینان می توان گفت که دو نهاد روحانیت شیعه و دربار در ایران با دمکراسی و آزادخواهی و لاجرم ترقی و پیشرفت در جامعه ایران دشمنند و ناچارا برای رسیدن به آزادی و دموکراسی و پیشرفت جامعه ایران باید از شر قدرتمداری این دو نهاد رها شود. یعنی برای رسیدن به دمکراسی در ایران جبرا باید شاه و شیخ را از صحنه قدرت دولتی حذف کرد. باید به هر دو، شاه و شیخ، نه، گفت. بنا بر این پر واضح است که نه گفتن به شاه و شیخ معیاری است برای سنجش ادعاهای هر نیرویی که در ایران خود را دمکرات و آزادیخواه می داند.
رضا شمس خرداد 97

اندر کم و کیف ارتباط آقای پهلوی با سپاهی و بسیجی



خیرا آ قازاده حاج رضا پهلوی در یک شو سیاسی تلویزیونی فرموده اند که ایشان با کسانی در بسیج و سپاه مرتبط هستند. خوب مبارک است انشالله، بر آدم حسود لعنت. اما دو احتمال و چندین سوال.
احتمال یکم- چنین ارتباطاتی اصلا وجود ندارد و ایشان این ادعا را برای منظور دیگری مطرح کرده اند. ایشان بهتر از هر کسی می دانند که آدمهای دور وبرشان تعادل قوایی، یا بقول قدما مگسان گرد شیرینی، هستند و در صورت خالی بودن سفره با سرعت باد پراکنده می شوند؛ خالی بندی ای کرده اند و در باغ سبزی نشان داده اند تا دغل دوستان پراکنده نشوند. خوب در رابطه با ایرانیان خارج کشور که نمی توانند خشت مالی کنند چون به راحتی مچشان باز می شود ادعایی را مطرح کرده اند که سنجش درست یا نادرستی اش غیر ممکن باشد. قمپزی در کرده اند که بله ما اینیم و با جاهایی مرموز در ارتباط هستیم. یعنی که ای دغل دوستان بمانید که شیرینی در راه است.
احتمال دوم- ادعای ایشان درست است و چنین ارتباطاتی وجود دارد. اینجا چند سوال ایجاد می شود.
1- آغازگر ارتباط ایشان بوده یا آن بسیجی و پاسدار؟. ایشان می گویند مرتبطین شان در سپاه و بسیج ناشناخته می باشند پس ایشان نمی تواند آغازگر رابطه بوده باشد، چون آنها را نمی شناخته و منطقا باید بسیجی و سپاهی آغازگر ارتباط بوده باشند.
2- اگر بسیجی و سپاهی آغازگر ارتباط بوده اند به چه منظوری با ایشان تماس گرفته اند و چه می خواسته اند؟
3- پس از برقراری ارتباط چه کسی خط دهنده و چه کسی خط گیرنده بوده است؟ سهم هر کدام چقدر بوده، پنجاه پنجاه بوده، هشتاد بیست بود و...
بالاخره این وسط باید بده بستانی وجود داشته باشد. سپاهی از آقای پهلوی چه می خواسته؟ آیا این بده بستانها ربطی به ضدیتهای کورآقای پهلوی با مجاهدین هم دارد یا نه ایشان یک شب خوابیده و به ایشان الهام شده، بعد صبح برخاسته اند رفته اند تلویزیون بلومبرگ و فرموده اند که ایرانیان که ایشان هم نمایندگیشان را به عهده دارد آخوندها را بر مجاهدین ترجیح می دهند که نتیجه منطقیش این میشود که در درگیری بین آخوند و مجاهدین، ایشان و به زعم او مردم ایران کنار آخوند می ایستند چرا که منطقا وقتی کسی چیزی را بر دیگری ترجیح می دهد در درگیری بین آندو طرف آنکه آن را که ارج می داند می گیرد.
نه بنده و نه کس دیگری علم غیب نداریم که پاسخ این سوال را بدانیم ولی از آنجا که معمولا آن کسی که ارتباطی را بر قرار می کند، سعی می کند صحنه را هم خودش بچرخاند منطقی تر است که بپذیریم که سپاهی خط دهنده بوده است. ولی الله اعلم، چنین چیزهایی را فقط خدا می داند.
ایضا نه بنده ونه هیچ کس دیگری نمی توانیم بدانیم که بین ایشان و پاسدارها و بسیجیهای مرتبط با او چه بده بستانی انجام می گیرد؛ این را فقط ایشان و پاسدار و بسیجی ها و خدا می دانند ولی یک چیز برای بنده مسجل است: آنکه نقد می گیرد سپاهی و بسیجی است و آنکه نسیه می گیرد آقای رضا پهلوی است.
در رابطه با دو احتمال بالا هم، درنظر بنده، احتمال دوم محتمل تر است هر چند احتمال اول را هم نمی توان به کلی مردود دانست.
یک دلیل که احتمال دوم را تقویت می کند این است که اگر قرار بر خالی بندی صرف می بود ایشان می توانستند ارتباطشان با ارتش و حتی نیروی انتظامی را به رخ دغل دوستانشان بکشانند ولی ایشان این کار را نکردند و فقط سپاهی و بسیجی را نام بردند. پس احتمال دوم به یقین نزدیکتر است. شاید هم از نظر ایشان پاسدار و .بسیجی از ارتشی بیشتر سرباز وطن! است و ارتباط با آنها افتخار آمیزتر. خدا داند. 

سگ مستی رهبر مسلمین خارج از کشور

حتما شما هم واژه ترکیبی سگ مستی را شنیده اید. سگ مستی از مصرف زیاده از حد عرق سگی ناشی می شود و معمولا با عربده کشی، رجزخوانی و نفس کش طلبی توام است. همچنین در تواریخ نوشته اند که عرق سگی در گذشته مورد علاقه وافر الوات بوده است. آنها با نوشیدن آن سگ مستی کرده و میدانها را قرق می کرده اند. حالا چی شده که اینجانب که بنده مخلص باشم به فکر عرق سگی و خواص آن افتاده ام را باید از جناب لات اعظم، رهبر مسلمین خارج کشور، امام خامنه ای- صلوات- و نوچه دستمال به دستش آخوند روحانی پرسید. اخیرا ایندو در کنفرانس وحدت اسلامی- که تجمیع لات و لوتها و نوچه- تروریستهای عظما می باشد- کلی سگ مستی کرده اند. یکی آمریکاییان را گاوچران و اعراب را شترسوار خوانده و دیگری آل سعود را به جهنم فرستاده. اینطور که پیداست برای آنان تجمیع این تروریستها خاصیت عرق سگی را داشته است. عظما و نوچه اش با دیدن نوچه هاشان در دور و برشان چنان به سگ مستی دچار شده اند که بی دنده و ترمز به عربده کشی و رجز خوانی پرداخته اند. بیچاره ها خواسته اند که میدان خالی از حریف را قرق کنند و به پادوهای بسجی- سپاهیشان روحیه بدهند. بقول نوچه ی عظما- روحانی- خواسته اند کمی امید درمانی کنند اما به سگ مستی افتاده اند.

یک فضولی از من کمترین خطاب به هموطنان دردمند و مبارز

 هدف از افشاگری چیست؟ مخاطب افشاگری کیست؟ روی چه کسانی می خواهیم تاثیر بگذاریم؟
دنیای مجازی دنیای عجایب است و ملیونها ایرانی در آن می لولند. هر کس به منظوری در این دنیا حاضر است. ازاین میلیونها جمعیتی هم هستند که میخواهند از دنیای مجازی برای پیش برد اهداف سیاسی، برای خبر رسانی و یا افشاگری برعلیه رژیم و خط و خطوطش استفاده کنند. یعنی هدفشان مبارزه است. در دنیای مجازی کاری بیشتر از افشاگری هم نمی شود بر علیه رژیم انجام داد. اما آیا مخاطب ما مثلا ارتش سایبری رژیم است ؟ قطعا نه. پس چه کسانی مخاطب اصلی ما هستند؟ درعالم واقع و ازآنجا که هر دعوایی سه طرف بیشتر نمیتواند داشته باشد، خود به خود مخاطبان ما به سه دسته یا طرف محدود می شوند:
یکم- دشمنان و اضداد: آنها دسته ای هستند که مورد افشاکری ما هستند. وقتی ما در یک پست مجازی افشاگری انجام می دهیم، بالاخره خود دسته ای که مورد افشاگری ما هست هم پستهای ما را می بیند. آنها دشمنند، پس تحت تاثیر افشاگری ما قرار نمی گیرند. به همین دلیل آنها نمی توانند مخاطب وهدف افشا گری ما باشند. کار آنها مقابله به مثل با ماست.
دوم- دوستان و همفکران ما هستند. آنها کسانی هستند که مثل ما فکر می کنند
پس نیازی به اینکه ما آنها را تحت تاثیر قراردهیم ندارند.
سوم- دسته ای که نه دوست اند و نه دشمن. این دسته هم افشاگریهای ما را می بیند و هم مال دشمن را. آنها از قبل نظر محکمی نسبت به بسیاری از چیزهایی که می بینند یا می شنود و می خوانند ندارند، به همین دلیل منطقی این است که هدف ما ایجاد جاذبه و تاثیر گذاری مثبت روی این دسته باشد. این دسته اکثریت- یعنی عموم مردم- هستند. این نیرواست که ما را به پیروزی یا شکست می رساند. آنها به مثابه پتانسیل و معدن انرژی می باشند. یک نیروی سیاسی امیدواراست که این انرژی پتانسیل و بالقوه را استخراج و به انرژی بالفعل تبدیل کرده و در جهت سیاستهای خود بکار بزند. موفقیت و یا عدم موفقیت آن نیرو به این بستگی دارد که چقدر در استخراج این انرژی موفق است. حتی شکست و پیروزی یک نیروی سیاسی رابطه مستقیمی با میزان انرژیی که او از آن نیروی پتانسیل استخراج می کند دارد. بنا براین تاثیر گذاری و سپس استخراج انرژی پتانسیل اجتماعی- مردم- هدف اصلی هر گروه سیاسی است. این مهم هم زمانی میسر می کردد که آن نیرو بتواند با نیروی اجتماعی ارتباط برقرار کرده و روی آن تاثیر مثبت بگذارد. مثبت یا منفی بودن تاثیر بستگی به اولین برخورد و تصورذهنی که یک فرد از مطالب ما پیدا می کند، دارد. میزان این تاثیر اولیه هم تناسب مستقیمی با کیفیت افشاگریها و مطالب دارد. هر چه افشاگری ما درست تر و واقعی تر باشد تاثیر مثبت آن هم بیشتر است و بالعکس.
درجامعه کنونی ایران، رژیم تمامی راههای ارتباط مستقیم نیروهای سیاسی با مردم و انرژی پتانسیل آنها را بسته است. ایرانیانی هم که با رد شدن ازصدها سد با استفاده از فیلتر به دنیای مجازی می آیند تعداد معدودی با انگیزه های سیاسی وارد آن می شوند که همانها هم رژیم با ساختن صدها گروه و اپوزیسیون قلابی صدها دام سر راهشان گذاشته. در چنین فضایی، برای ما ممکن است فقط یک بار این شانس بوجود بیاید که چنین افرادی را تحت تاثیر قرار دهیم. دیدن مطالب ما توسط آنها میتواند تاثیرمثبت، منفی و یا خنثی داشته باشد. در صورتی که تصویر ذهنی که در ذهن چنین فردی با اولین برخورد با مطالب ما بوجود می اید منفی باشد، ما شاید برای همیشه شانس تاثیر گذاری بر او را از دست داده ایم.
اگر هدف تاثیر گذاری روی این دسته باشد، از آنجا که این دسته مطالب طرفهای مختلف را می بیند، نمی تواند هر چه ما بگوییم باور کند. به احتمال زیاد کسانی از این دسته که دنبال حقیقت هستند به صفحات کسان و نیروهایی که ما آنها را افشا می کنیم هم سرمیزنند و ادعاهایی که طرفین درگیر رد و بدل می کنند را راست آزمایی می کنند. این ادعاها در صورتیکه دروغ یا فیک باشد، دید او نسبت به آن فرد یا جریان منفی می شود. در چنین صورتی افشاگری به ضد خودش تبدیل می شود و همان بهتر که انجام نشود چون ضررش بیشترازسودش است. همچنین پخش فیک نیوز اعتبار ما را از بین می برد و اعتماد مخاطب را خدشه دار می کند. در چنین صورتی طرف دیگر مخاطب ما نمی ماند.
باید بپذیریم که بر اثر انقلاب انفورماتیک و وجود اینترنت شکل و ماهیت روبط اجتماعی تغییر کرده. افراد در زمینه های مورد علاقه شان توسط صدها و هزاران پیام وصدا روزانه بمباران می شوند. روزانه صدها نظریه، ایده، و تحلیل مختلف را میبینند، می شنوند و میخوانند. آنها دیگر لازم نیست سراغ کسی بروند، همه سعی می کنند سراغ آنها بروند و رویشان تاثیر بگذارند. آنها مجبور نیستند مخاطب کسی باشند. رقابت سنگینی درهمه زمینه ها بخصوص پیدا کردن مخاطب و برقراری ارتباط با افراد در این دنیای مجازی وجود دارد. آنها ممکن است یکبار به تور ما بخورند و اگر چیزی که میخواهند را نبینند، دفعه بعد احتمالا روی مطالب ما کلیک هم نمی کنند ووو.
در چنین فضایی هر یک مخاطب یک غنیمت است و اگر ما نتوانیم تاثیر مثبت رویش بگذاریم، دیگری خواهد گذاشت.
آگر قرار است تاثیر منفی روی چنین افرادی بگذاریم همان بهتر که هیچ کاری نکنیم. فردی که با برخورد غیر اصولی یا پخش محتوای بد- مثل فیک نیوز- از ما تصورمنفی پیدا کرد را دیگر شاید هیچوقت نتوان تحت تاثیر مثبت قرارداد. باید با خودمان تسویه حساب کنیم. آیا در فضای مجازی هستیم تا گروهی که مدعی حمایت کردن از آن هستیم را با تاثیر مثبت گذاشتن و ایجاد جاذبه بین ایرانیان یاری کنیم یا نه اینجا هستیم تا کینه ها و نفرت شخصیمان را بدون توجه به اصول اخلاقی بیرون ریخته لایک های زیر پستهامان را بیشتر کرده و به جای یار، بارنیروی سیاسی محبوبمان باشیم؟ میخواهیم جاذبه داشته باشیم و مخاطبمان را به جمع مان اضافه کنیم یا میخوایم دافعه ایجاد کنیم و از یاران بالقوه مان بکاهیم. ما میتوانیم انتخاب کنیم که جاذبه داشته باشیم یا دافعه.
رضا شمس

Friday, June 01, 2018

دردناک اما واقعی



                                                                                                                            
امسال برخی هنرمندان حکومتی مراسم افطار آخوند روحانی، آن چهره دیگر خامنه ای برای رنگ کردن غربیها، را تحریم کردند. بعضیها به دلایل این تحریم هم اشاره کردند. آنها بدینوسیله همراهی با قیام کنندگان و همدردی خودشان را با رنجهای مردم ایران به نمایش گذاشتند. این کار خوب و انسانی است و شاید هم برای کسانیکه به این آخوند شیاد رای داده بودند برای جبران مافات لازم بود. این عمل شور و شوقی را در میان مردمی که برای سالها انتظار همدرد
  ی داشتند ولی دیده بودند که هنرمندانشان در کنار قدرت جبار حاکم ایستادن را به همراهی با آنان ترجیح می دهند، برانگیخت. آنها چیزی جز دردهایشان برای تقسیم کردن با این هنرمندان نداشتند ودیده بودند که دردهاشان خریداری بین بسیاری ازآنان ندارد. شاد بودند که بالاخره برخی از چهره های محبوبشان آغوش گرم و دستهای خالی آنها را به آغوش سرد و دست پر دیکتاتور برتری داده و به سوی آنان بر گشته اند. این خودش نوعی پیروزی در سرزمینی که از در و دیوارش شکست می بارد بود و پیروزی بزرگتری را نوید می داد. پیروزی عشق و آزادی بر دیکتاتوری و نفرت. عشقی که مردم ما نثار این هنرمندان کردند عشقی انسانی و برترین عشقهاست و این هنرمندان باید خودشان را مدیون آن بدانند. البته باید احساس انسانی داشت تا این عشق را درک کرد
در کنار آن هنرمندان و نخبگان اما بسیارانی هستند که همچنان آغوش سرد و دستهای پر دیکتاتور را به آغوش گرم و دستهای خالی مردم ایران ترجیح می دهند. از مشهورترین این جماعت محمود دولت آبادی می باشد. آقای دولت آبادی برای شما متاسفم که از احساس انسانی چنان خالی شده ای که دیگر عشق مردمت را حس نمی کنی. شما شاید نویسنده بزرگی باشی ولی انسان بزرگی نیستی. ارزش انسانها به بزرگی روح آنهاست و شما فاقد آن می باشید. شما حتی به این بسنده نکردی که اگر به مردمت پشت می کنی سرت را پایین بیندازی و به سفره سور و ساتی که خون مردمان در آن سرو می کنند بنشینی. چنان بی پروا بر کسانیکه به سوی مردم آماده بودند تاختی و به رای دادنت به روحانی افتخار کردی که گویی خاکریز اول دفاع از آدمکشان را بر پا داشته ای. می رفتی شامت را می خوردی، دیگر نمک پاشیدنت بر زخمها چرا! یک فرد باید چقدر مسخ شده باشد که اینقدر حواسش از پیرامونش پرت باشد و چنین بی پروا برای آدمکشان دست بزند. نکند شما در توهم و بزرگ پنداری خود چنان غرق شده ای که ایرانیان را آدم نمی دانی و برای احساساتشان پشیزی ارزش قائل نیستی؟ به دور و برت نگاهی بینداز، بزرگی را ملت بزرگ ایران می دهد. تشیع جنازه ملک مطیعی را ببین تا قدر بزرگی را بدانی. شما که خود را در جبهه مقابل مردم قرار داده ای، انتظار عشق نداشته باش، نفرتی که این روزها در رسانه ها ی اجتماعی نثارتان می شود، از احساس تلخ خنجرخوردگی از پشت است. شما که از پشت خنجر را تا دسته به پشت ملتی فروکرده ای فعلا سزاوار بیش ازهمین نفرتی که نثارت می شود نیستی. هرچند ملت ایران چنان مهربان است که اگر همین حالا هم به آغوش آنها برگردی نفرتشان به عشق تبدیل می شود. بزرگانی که در کنار هیتلر مست جاه و مقام بودند و می نوشتند و می ساختند و برای هیتلر دست می زدند، را به خاطر بسپار. آنها زمانی که، چون تو، برای دیکتاتور حاکم دست می زدند در خیالشان نمی گنجید که روزی اینچنین منفور ابدی مردمان کشورشان خواهند شد.
رضا شمس

Saturday, April 07, 2018

مرگ بر ترامپ جنگ طلب، زنده باد سپاه قدس


اینروزها بعضی از دژخیمان دهه شصت به همراه عده ای معلوم الحال ادای مادر تریسا درمی آورند و نگران جنگ و خون ریزی و حمله ترامپ به ایران هستند. می گویند فرض محال که محال نیست. بگذارید ما هم اینجا دو تا فرض محال را فرض کنیم. یکم اینکه به فرض محال که اینها درست می گویند و ترامپ جنگ طلب میخواهد به ایران حمله کند. و دیگر فرض محال اینکه، بر فرض محال اینها انسانهای صلح دوست و ضد خشونت و تی تیش مامانی هستند نه بازجویان و شکنجه گران دهه شصت. سوال اینجاست که خوب شما که ضد جنگید، آیا با همه جنگ طلبان مخالفید یا فقط با ترامپ؟ برای اثبات فرض محال دوم هیچ معیاری به جز کارنامه عملی اینها وجود ندارد. خوب شما که ایرانی هستید، یک ایرانی ضد جنگ و خشونت مگر نه اینکه اول باید با جنگ طلب ایرانی به مخالفت برخیزد؟ مگر خامنه ای جنگ طلب نیست؟ آیا کسی تا به حال شنیده است که مثلا تریتا پارسی جایی بر ضد جنگ طلبی خامنه ای و کشتار مردم سوریه توسط پاسدارن خامنه ای و لشکر فاطمیون وزینبیون حرفی زده باشد؟ مسلما نه. آیا کسانی مثل عبدی و قدیانی و گنجی و تاج زاده و ..... تا به حال یک مقاله بر علیه جنگ طلبیهای سپاه قدس در منطقه نوشته اند. اگر کسی دیده ما را هم با خبر کند. پس کارنامه این آقایان ضد جنگ نشان نمی دهد که آنها ضد جنگ و جنگ طلبی باشند. اینها با جنگی که پایه های رژیم را سفت کند، نه تنها مخالفتی ندارند بلکه به غایت ازآن استقبال هم می کنند. اینها همانهایی هستند که بعد از سال 61 و عقب نشینی عراق به فرمان امامشان به داخل عراق حمله کردند و جنگ بی حاصلی را به قیمت خون صدها هزار جوان ایرانی برای شش سال ادامه دادند. هنوز که هنوز است هم به آن افتخار می کنند. آنها به تداوم آن جنگ کمک کردند چرا که پایه های رژیمشان را سفت می کرد. همین حالا هم اگر خامنه ای راهشان میداد خودشان برای کشتار سوریها حاضر به خدمت بودند و سردارشان هم سردار قاسم سلیمانی بود. اینها نگران جنگی هستند که پایه های رژیمشان را سست کند. اینها از چشم انداز سقوط رژیم به وحشت افتاده اند ودارند خامنه ای را گاز می گیرند. حرفشان این است که ما بهتر سرکوب می کنیم و اگر در قدرت بودیم رژیم به اینجا نمی رسید. اینها به خوبی می دانند که جنگی در کار نیست، ترامپ هم قصد حمله به ایران ندارد. امیدشان این است که با بزرگ کردن خطرجنگ، مردمی که برای حقوقشان بپا خواسته اند را بترسانند و آنها را دوباره به خانه برگردانند. اینها نگران جنگ مردم ایران با رژیمشان هستند نه جنگ ترامپ. فکر نکنید که اینها از کشتارها و تجاوزات دهه شصت دچار عذاب وجدان شده اند. اینها وجدان ندارند. اگر وجدانی در اینها بود خیلی پیشتراز اینها با عذابش اینها را به صدا در می آورد. کابوس اینها شعار "دیگه تمامه ماجرا" و بالا آمدن راه حل جنبش مقاومت یعنی نفی تمامی حاکمیت است1. اینها از جنایات دهه شصت پشیمان نیستند، چیزی که آنها را به جنون کشانده وحشت از روبرو شدن با قربانیانشان در دادگاههای بین المللی است. وحشت آنها از جنایاتی است که مرتکب شده اند و بعد از سرنگونی رژیم نمی توانند آن را پنهان کنند. دقیقا مثل قاتلی که کسی که شاهد آدم کشی اش است را میخواهد نابود کند، اینها اگر می توانستند تمامی شاهدان و بازماندگان دهه شصت را نابود می کردند. همین حالا هم وقتی خامنه ای را گاز می گیرند حقد و کینه اصلیشان متوجه بازماندگان قربانیانشان در دهه شصت است.

1- ببینید بیم قدیانی در نامه اخیرش به خامنه ای از چیست.
"بر سرکار آمدن دونالد ترامپ فاشیست در آمریکا و بازچینش کابینه او با افرادی به غایت خطرناک، بی‌فکر، نژادپرست و وابسته به لابی اسرائیل و حامی گروه خائن و منفور مجاهدین خلق و جریان مرتجع، خودفروخته و فاسد سلطنت‌طلب، زنگ خطری جدی برای تمام کسانی است که دل در گرو این آب و خاک دارند. من بیم آن دارم که در غیبت، رخوت و تسلیم‌طلبی فعالین سیاسی اصلاح‌طلب، مستقل و ملی، خائنین به این آب و خاک با پشتیبانی دول خارجی، مدعی تغییر و اصلاح ملک و ملت شوند که چنین مباد." منبع سایت العربیه فارسی
رضا شمس 16 فروردین 97


Friday, February 12, 2016

انقلابی که به سرقت بردند

آن چنان که شواهد تاریخی نشان می دهد ارتجاع داخلی ( شاه و شیخ) و استعمار دست به دست هم دادند و انقلاب را به سرقت بردند.
چگونه!!؟؟
شاه در چارچوب سیاست غرب برای سد بستن در مقابل نفوذ شوروی( کمربند سبز) ارتجاع مذهبی و روحانیت را دست باز داد و نیروهای ملی و مترقی و چپ را بعد از کودتای سال 32 بشدت سر کوب کرد. نتیجه این سیاست نابودی هر گونه الترناتیو مترقی بود و یک خلاء سیاسی را به وجود آورد. با آغاز مبارزه مسلخانه و گسترش آن در دهه پنحاه، فوریت مقابله با نیروهای مترقی و بخصوص مکتب مارکسیسیم با استفاده از مذهب و روحانیت شدت بیشتری گرفت. رفرم سیاسی شاه که توسط کارتر به او دیکته شده بود واحتمالا برای جلوکیری از نفوذ بیشتر جریانهای چریکی مجاهدین و فدایی ها طراحی شده بود در چنین زمانی به اجرا درآمد. با پاره شدن تور اختناق جنبش توده ای آغاز شد، رسانه های غربی به خصوص بی بی سی، در رقابت بین نیروها برای کسب هژمونی اتقلاب، خمینی و روحانیت را پر وبال دادند و بدین طریق در آرایش نیروهای سیاسی مخالف شاه، تعادل را به نفع آنها به هم زدند و در نهایت هم از بیم تعمیق و رایکالیزه شدن انقلاب، وقتی به این نتیجه رسیدند که شاه دیگر قادر به کنترل اوضاع نیست درکنفرانس گوادلپ به بقدرت رسیدن خمینی رضایت دادند و بدین شکل انقلاب را به ضد انقلاب و ارتجاع مذهبی تحویل دادند.  
میتوان گفت؛اگر شاه یک دیکتاتور وابسته نبود غرب هم نمی توانست با آن شدت در جهت دادن به انقلاب ایران نقش ایفا کند. اگر او یک دیکتاتور حلفه به گوش نبود وسیاست کمربند سبز غرب و در پایان سیاست کارتر را اجرا نمی کرد و اگر برای پیش برد جنگ سرد به نیابت ازغرب، تمام نیروهای ملی و مترقی و چپ را از صحنه خارج نمی کرد، فاجعه ای بنام حکومت خمینی هم بر مردم ما نازل نمی شد.

Wednesday, December 16, 2015

شبکه جنگ نرم رژیم علیه مجاهدین




دوستی که کمی دستش در کار است و اخیرا اخبار را با دقت بیشتری دنبال می کند از بهت زدگی و حیرتی که با دنبال کردن انبوه تبلیغات علیه مجاهدین به آن دچار شده می گوید. از سایتهای رنگارنگ رسمی وزارت اطلاعات تا سایتهای ظاهرا غیر رسمی در رنگهای مختلف از چپ بگیر تا راست و میانه که چراگاه مقاله نویسهای وزارتی در پوش اپوزیسیون هستند و حتی رسانه های فارسی زبان متعلق به کشورهای غربی که ظاهرا باید بی طرف باشند و در کل مجاهدین و شورای ملی مقاومت را تحریم خبری کرده اند و زمانی هم که اخبار مربوط به آنها را پوشش می دهند بیشتربه جوسازی منفی تبلیغاتی شبیه است تا خبر رسانی و دهها مقاله نویس مجهول و معلوم از عضو سابق مجاهدین و شورا بگیر تا شاعربریده و تواب اپوزیسیون نما ووووو.
بقول او این تازه در دنیای مجازی و در خارج کشور است و شامل رسانه های داخل و ارتش سایبری و رسانه های خارجی زبان رژیم ووو.. نمی شود و ادامه می دهد، حتما جنگ با مجاهدین باید برای رژیم خیلی حیاتی باشد که این همه نیرو می گذارد.  سپس می گوید؛ آنچه او را گیج کرده این است که مجاهدین که فعلا در لیبرتی محصور هستند و نمی توانند با رژیم و پاسدارها درگیر شوند تازه چند هزار آدم کجا و این همه پاسدار و بسیجی و اطلاعاتی ووووووو کجا؟
 می گویم دوست گرامی به شما حق می دهم که حیرت زده شوی ولی شما گویا اصل موضوع را نگرفته ای. اصل موضوع اصلن ربطی به تعداد نفرات و کمیت مجاهدین و ارتش آزادیبخش در لیبرتی ندارد. کمیت مهم است ولی اصل نیست همچنانکه گفتی از آنجا که مجاهدین فعلا در جنگ نظامی و در جبهه جنگ درگیر نیستند اینکه  هزار نفر، دو هزار نفر یا پنج هزارباشند اهمیت ثانویه دارد. اصل دعوا بر سر یک کیفیت است و آنهم تشکیلات می باشد. تشکیلاتی با یک پیشینه تاریخی مشخص و نمادهای شناخته شده در ایران و جهان. تشکیلاتی که هدف اعلان شده اش سرنگونی رژیم می باشد و برای موجودیت رژیم یک تهدید جدی محسوب می شود. رژیم و متحدانش می خواهند اصل تشکیلات و هر گونه مقاومت سازمان یافته را از بین ببرند. اهمیت استراتژیک چنین تشکیلاتی، آنهم در برابر یک رژیم ورشکسته و ضد تمدن معاصر بشری که بر روی انبار باروتی مثل ایران لمیده، در این است که یک ظرف و کیفیتی است که در هر لحظه و در کوچکترین فضای تنفسی میتواند به لحاظ کمی جهش کند و در شرایط مناسب چند ده برابر ضریب کمی بخورد و سرنوشت یک جامعه را تغییر دهد. اصل دعوا اینجاست آنها می خواهند چنین چیزی وجود نداشته باشد.
رژیم در داخل کشور تیغ سرکوب مستقیم را بالای سر مردم، به خصوص مجاهدین نگه داشته و هرجا با سرکوب نرم ( تبلیغات و شیطان سازی) کارش پیش نرود تیغ سرکوب را بر سر آنها فرود می آورد و زندان است و شلاق است و چوبه دار و حذف فیزیکی. در عراق هم که می کشد ولی در خارج به خصوص اروپا و امریکا پس از محکومیت دردادگاه میکونوس فقط به جنگ نرم متکی است به همین دلیل باید اینجا مایه بیشتری در جنگ تبلیغاتی و نرم بگذارد. ماهیت جنگ تبلیغاتی رژیم هم در خارج کمی با داخل متفاوت است. همانگونه که نمی تواند مثلا نیروی پاسدار و انتظامی را به اور سورواز ببرد و به مجاهدین حمله کند، نمی تواند از مقاله نویسی مثل حسین شریعتمداری استفاده کند. حتی آنهایی که تحت عنوان اصلاح طلب روانه خارج کشور کرده هم زیاد کارایی ندارند. عناصر این جنگ باید ظاهری غیر رژیمی و حتی مخالف آن داشته باشند تا بتوانند مخاطب پیدا کنند.
جنگ نرم باید همان کاری را بکند که اعدام و حذف فیزیکی انجام می دهد و آن نیزاز صحنه خارج کردن نیرو و فرد مبارز و جنگنده می باشد. یک جا (داخل کشور) با حذف فیزیکی و اعدام این کار پیش می رود و جایی دیگر( خارج کشور) که دستش بسته است سعی می کند با جنگ نرم و روانی فرد را از جبهه و صحنه نبرد خارج کند. یعنی جنگ نرم معطوف به همان اهدافی است که با ابزاری مثل اعدام به آن دست می یابد.
 هدف جنگ نرم  به لحاظ تاکتیکی مهار مجاهدین و ارتش آزادیبخش می باشد و بر چند محور استوار است.
 اول- مسئله دار کردن و در نهایت براندن هواداران و اعضاء مجاهدین و شورای ملی مقاومت.
دوم- نا مساعد کردن ملاء اجتماعی خارج کشور برای جلو گیری از جذب شدن افراد و نیروها به مجاهدین با استفاده از تبلیغات منفی و دامن زدن به فضای ضدیت با آنها. 
 در رابطه با هدف استراتژیکی وغایی این جنگ میتوان به دو محور اشاره کرد.     
اول- زدن سر و جدا کردن آن از بدنه تشکیلات با تاکید بر شیطان سازی از مسعود رجوی. کسی که بسا فراتر از یک رهبر سیاسی نماد و رهبر معنوی و چسب کل تشکیلات مجاهدین میباشد.
دوم- در صورت موفقیت در بند اول، فروپاشی نرم شورای ملی مقاومت و تشکیلات مجاهدین با دامن زدن به تضادهای داخلی وبراه انداختن انشعابات.
  میتوان کسانیکه در این جنگ نرم شرکت می کنند را به دو دسته تقسیم کرد.
دسته اول 
- کسانیکه که به نحوی بتوانند بطور خاص هواداران و اعضاء مجاهدین و
 شورا را مسئله دار کرده و پراکنده کنند. چنین افرادی لاجرم باید کسانی باشند که در ملاء هواداری شناخته شده باشند و میتوان آنها را به دوگروه تقسیم کرد.
  گروه یک- کسانیکه در گذشته به نحوی دررابطه یا عضو مجاهدین و شورا بوده . یا با اعضاء رابطه فامیلی و خانوادگی داشته اند. بعد به دلایلی بریده و با تحریک رژیم و به دلیل ضدیت کور با مجاهدین و شورا علنا به صف دشمن پیوسته، مزد  بگیر آن شده و در تشکلاتی مثل انجمن نجات، سحر، آوا و.... توسط رژیم سازماندهی شده اند. آنها وظیفه دارند با تولید انبوهی کتاب و مقاله و خاطرات دروغین به زبانهای مختلف با مجاهدین به مبارزه برخیزند.
گروه دو- کسانیکه  بریده وجدا شده، ادعای اپوزیسیون بودن دارند ولی درعمل تحت عنوان منتقد، تنها اپوزیسیون مجاهدین می باشند نه رژیم. اینها مدعی اند که مزد بگیر نیستند بلکه داوطلبانه!! وظیفه خود می دانند که با مجاهدین مبارزه کنند و آنها را با مسئله دارکردن اعضا و هوادارانشان و دامن زدن به جو پاسیوسیم و بیهوده پنداری مقاومت از عرش به فرش کشانده و تشکیلات آنها را از هم پاشانده و نابود کنند. اینها هر چند از موضعی دلسوزانه ، خیرخواهانه و حتی اخلاق مدارانه برخورد می کنند ولی به سان گروه اول در استفاده از شیوه های غیراخلاقی و کینه توزانه از قبیل جعل و دروغ  هیچ ابایی ندارند. یعنی هم در شکل وهم در محتوا همان کار گروه مزدبگیران را انجام می دهند. اینها جاده صافکنی و بطور همزمان سفید سازی عناصر گروه اول را نیز به عهده دارند.
دسته دوم
- کسانیکه با انگیزه های مختلف و دلایل متفاوت از قبیل وابستگی به رژیم، منافع مادی، رقابت سیاسی و...  دشمن وضد مجاهدین هستند و کار اصلیشان پخش و نشر تولیدات دسته اول در ملاء اجتماعی میباشد و سعی می کنند برای دسته اول بلندگو و مخاطب تهیه کنند. اینها را میتوان در سه گروه دسته بندی کرد.
یک- رسانه های فارسی زبان متعلق به کشورهای غربی که هم بدلیل سیاست مماشات و هم بدلیل رسوخ عوامل رژیم تحت عنوان خبرنگار در آنها، برای دادن مشوق به رژیم در این کارزارعلیه مجاهدین شرکت می کنند. هم چنین برخی افراد فعال یا صاحبان رسانه های خصوصی، اینترنتی و سایت را میتوان در این چارچوب نام برد. گاه چنین رسانه هایی را میتوان با چند صد دلار خریداری کرد.
دو- افراد، گروهها و محافلی تحت عنوان اپوزیسیون، با ادعای چپ، ملی، سکولار، ضد مذهبی و... که خود را رقیب مجاهدین و متحدینشان می دانند و بدشان نمی آید که آنها از هم بپاشند، به دلیل ماهیت فرصت طلبانه و بی پرنسیپی سیاسی تولیدات دسته اول را نشر و بدین طریق تبیغات منفی رژیم را تحت عنوان اپوزیسیون پخش می کنند.
سه- عناصری از محافل سلطنت طلب که به دلیل ماهیت منفعت طلبانه، اپورتونیستی و ضد آزادی خودشان را به رژیم نزدیکتر می دانند تا مجاهدین. این طیف که  ازامکانات رسانه ای بالایی نیز برخودارند چه داوطلبانه و چه با مزد و مواجب رسانه هایشان را با کمترین نرخ به چراگاه دسته اول تبدیل می کنند.
کاراین شبکه بزرگ و جبهه ای که رژیم برای جنگ نرم علیه مجاهدین ومتحدینشان در خارج کشور سازماندهی کرده، تولید و عرضه موادی است که هم از مجاهدین نیرو بکند، هم اعضا و هوادارانشان را مسئله دار کند و هم فضای اجتمایی را برای حضورشان منفی کند. یعنی نیروی رزمنده پیرامون مجاهدین را از صحنه خارج کند. طبیعی است که هر چه بیشتر این تولیدات در پوشش اپوزیسیون و با ظاهری غیر رژیمی عرضه شود میزان تاثیر گذاری وامکان یافتن تقاضا برای آن بیشتر خواهد بود. چرا که میزان تاثیر گذاری این جنگ نرم بستگی به میزان ظاهرغیر رژیمی داشتن عرضه کنندگان آن دارد. بی خود نیست که فعالترین عناصراین کارزار بیشتر از خود اپوزیسیون، خود را مخالف رژیم نشان می دهند تا بدین وسیله بازار کسادشان را داغ کنند.
در عصر اینترنت و آگاهی اما کل این شبکه به جای اینکه مجاهدین را از بین ببرد تبدیل به وسیله ای شده تا سره را از ناسره و جبهه دوست را از دشمن روشن و جدا سازد وعناصر آگاه و مبارز که عمدتا پیرامون مجاهدین جمع شده اند را هر چه بیشتر آبدیده و در نتیجه برای رژیم خطرناکتر کند.
تیر ماه 94                                              رضا شمس





 




Saturday, November 21, 2015

جنایت تروریستی پاریس حاصل داعشیزه کردن انقلاب سوریه


وقتی در اواخر سال 2010 نسیم بهار 
عربی به سوریه رسید رژیم اسد که خود را مصون از تحولات مربوط به بهار عرب می دانست، ابتدا تلاش کرد با وعده و وعید مردم را آرام کند ولی با اوج گیری تظاهراتها، در مارس 2011 قیامهای رشد یابنده مردمی را به توپ و تانک بست و به خاک و خون کشید. شدت سرکوب اما نتوانست مردمی را که برای رسیدن به آزادی و دمکراسی به خیابان آمده بودند به خانه ها بفرستد وچنان که انتظار می رفت تظاهراتهای بزرگ از شهر درعا به شهرهای دیگر گسترش یافت. با گسترده شدن تظاهراتها ارتش اسد به شکل وحشیانه ای در سراسر سوریه حمام خون براه انداخت. تظاهرات مسالمت آمیز به رغم سرکوبهای اسد از دسامبر 2010 تا ژوئیه2011 حدود هفت ماه ادامه داشت تا اینکه تعداد زیادی از افسران ارتش سوریه که از کشتار مردم ناراضی بودند صفوف ارتش اسد را رها کرده برای حفاظت از مردم در 29 جولای 2011 "ارتش آزاد سوریه" را تاسیس کردند. بدین سان جرقه مقاومت مسلحانه در برابر وحشیگریهای اسد زده شد. بزودی با پیوستن افسران وسربازان بیشتر به ارتش آزاد عملیات آن به سراسر سوریه گسترش یافت به طوری که در تابستان 2012 نواحی بزرگی از شهر حلب که بزرگترین شهر سوریه است به دست ارتش آزاد افتاد. با اشغال بخشهایی از دمشق توسط ارتش آزاد جنگ به پایتخت نیز کشیده شد و اسد را به لبه پرتگاه سقوط کشاند. با قطعی شدن خطر سرنگونی اسد، رژیم ایران پرده ها را کنار زده علاوه بر کمکهای لجستیکی هزاران نفر از اعضای حزب الله لبنان و سپاه تروریستی قدس را به جنگ با ارتش آزاد گسیل کرد و بدین ترتیب اسد را از سقوط نجات داد. رژیم ایران مدعی است که در سه سال اول انقلاب سوریه، یعنی از سال 2011-2014، دوبار اسد را از سقوط  نجات داده است.
 
  استراتژی بد و بدتر و داعشیزه کردن سوریه
ارتش آزاد سوریه بدلیل ماهیت ترقی خواهانه اش میتوانست هم مورد پذیرش مردم سوریه باشد و هم از طرف جامعه جهانی مورد حمایت قرار گیرد. به همین دلیل یک بدیل و جایگزین مناسب و خوب برای رژیم اسد به حساب می آمد. رژیم اسد برای از بین بردن جایگاه ویژه ارتش آزاد و نیروهای میانه رو پیرامون آن علاوه بر سرکوب مستقیم ، سعی کرد با نادیده گرفتن و دست باز دادن به نیروهای مرتجع وابسته به القاعده آرایش و تعادل نیروهای سیاسی اپوزیسون را به هم بزند به نحوی که نیروهای بدتر از خودش در اپوزیسیون دست بالا پیدا کنند تا در تقابل نهایی از ترس جایگزینهای بدتر از اسد، مانند القاعده و داعش، افکار عمومی و جهان به ناچار به سر پا ماندن اسد به عنوان نیروی بد رضایت دهد.
  در دسامبر سال 2014 تلویزیون ان.بی.سی در گزارش مفصلی تحت عنوان " داعش و رژیم سوریه، یکدیگر را در صحنه نبرد نادیده می گیرند." این حقیقت را در یک گزارش مستند بر ملا کرد.
 براساس این گزارش ازآغاز سال 2014 تا ماه نوامبر تنها 6% عملیات ارتش اسد بر علیه داعش بوده است.
مجله تایم نیز در فوریه سال 2015 در گزارشی تحت عنوان" چرا بشاراسد با داعش نمیجنگد؟"  استراتژی کثیف و موزیانه اسد را افشا کرد.  
این گزارش به نقل از یک دیپلمات غربی، استراتژی اسد را اینگونه خلاصه می کند: "آنها (رژیم اسد و حامیانش) دست به هر کاری میزنند تا موقعیت اپوزیسون را تنزل دهند، حتی اگر به قدرتمند کردن داعش بیانجامد. آنها میدانند که در انتخاب بین پرچم سیاه داعش و دمشق( اسد)  جامعه جهانی دمشق را انتخاب خواهد کرد."
حاصل این استراتژی داعشیزه کردن انقلاب سوریه می باشد. رژیم ایران و اسد امیدوار بودند که با داعشیزه کردن سوریه در نهایت ماندگاری اسد را به مردم سوریه و جامعه جهانی تحمیل کنند. این استراتژی تا به حال موفق نبوده و کشورهای غربی  هم چنان کنار رفتن اسد از قدرت را شرط ضروری پایان جنگ داخلی سوریه  و شکست دادن داعش می دانند. این سیاست ضد انسانی اما سوریه و عراق را به ویرانی کشانده است.

  بنابراین می توان گفت سپاه قدس، حزب الله و اسد علاوه بر مسئولیت کشتار و ویرانگریی که خودشان انجام می دهند، به شکل غیر مستقیم در تمامی جنایتهایی که داعش انجام میدهد از جمله جنایت اخیر در پاریس هم به نحوی شریک جرم محسوب  می شوند. در این مورد رژیم ایران  بطور خاص شریک جرم اصلی می باشد چرا که اگر حمایت این رژیم  نبود قبل از اینکه اساسا داعشی وجود داشته باشد رژیم اسد سقوط کرده بود.   
رضا شمس   



Friday, October 30, 2015

بازهم کینه کشی بزدلانه خامنه ای از پناهندگان محصور در کمپ لیبرتی


خامنه ای که در مقابل سنبه پر زور تحریمها مجبور به نوشیدن جام زهر شده و در سیاستهای منطقه ای هم با شکستهای استراتژیک مواجه است، اکنون به سان خمینی که عقده ی شکست در جنگ با عراق و نوشیدن زهر آتش بس را با کشتار مجاهدین فرو نشاند، میخواهد با چنین جنایتهایی از مجاهدین که جام زهر اتمی را به حلقومش ریختند انتقام بگیرد.       

حمله رژیم مافیایی خامنه ای به مجاهدین بی سلاح و محصور و به خاک و خون کشیدن پناهندگان بی دفاع در ماه محرم، هم چنین نشان از ماهیت فاشیستی و داعش گونه این رژیم دارد که در انجام جنایت هیچ حد و مرزی را نمی شناسد و نشان از فرهنگی دارد که در آن جنایتکارانش و در رأس آن خامنه ای، افرادی بزدل و پست می باشند که برای لاپوشانی شکستهای پی در پی که رژیم را در لیه پرتگاه سرنگونی قرار داده، عقده های درونی و حقیرانه خود را به شکل کینه کشی از انسانهای بی دفاع و محصور نشان می دهند. البته هم چنانکه زمان نشان داده، چنین جنایاتی تا به حال نتوانسته بقای این رژیم را تضمین کند وآن را از بحران سرنگونی خلاص نماید و این رژیم به رغم همه جنایتهایش دارد به سرنوشت محتوم خود، که همانا سرنگونی می باشد، نزدیک و نزدیکتر می شود.  

Sunday, February 08, 2015

واکنشها پیام تسلیت خانم رجوی به پادشاه عربستان

 طرف چماقش را روی دوش گذاشته از دوره ی پارینه سنگی وارد قرن  بیست و یکم شده و سر گذر بل گرفته که آی هوار برسید که مریم رجوی مرگ پادشاه تازی، نوکر امپریالیست و  مرتجع ضد زن عربستان را تسلیت گفته. یکی مقاله می نویسد. یکی توی دنیای مجازی معرکه میگیرد و غوعا بپا می کنه، آن یکی عکس خانم رجوی با لباس سیاه می گذارد که یعنی ببینید این خانم برای شاه عربستان لباس سیاه پوشیده. و.....  به گمان خودشان محشر به پا کرده اند و طوفانی در استکان چای.
معلوم نیست چرا اینها از یک پیام تسلیت اینقدر گزیده شده اند. انگار کسی محفل شادیشان را به هم زده و قر بابا کرم را در کمرشان خشکانده که اینطور آشفته اند. شاید انتطارشان این بوده که خانم رجوی مرگ پادشاه عربستان را تبریک بگوید. خوب این کار را  که جنتی برایتان کرده بروید و با آن حال کنید. یکی نیست به این جماعت اسکول بگوید آخه اسکول خان که معلوم نیست از کدام غاری آمده ای بشر متمدن قرن بیست و یکم در روابط بین کشورها فرهنگ و حساب و کتاب خاص خودش را دارد. در این فرهنگ احترام متقابل، دوستی و حسن همجواری و عدم دخالت در امور  دیگران ترغیب می شود نه امر و نهی به دیگران، قبیله گرایی و جنگ و دعوای فرقه ای  و فرستادن تروریست به اقصا نقاط جهان.  عصر حجر نیست که برای اشغال غارهای همسایگانت با چماق توی سرشان بزنی و مدام توی غارهایشان آتش به پا کنی بلکه بتوانی، به گفته عظما، مدیریت !!! آنهارا به دست بگیری و دلت خوش باشد که  قدر قدرت  غارنشینی شده ای. خوب این نگاه  احمدی نژادی  به سیاست جهانی را که خامنه ای و جنتی دارند دامن می زنند، لابد غوغا به پا کرده اید که از جنتی عقب نیافتید؟ .
وانگهی، خوب جناب غضنفر خان خارجه نشین، اگر خانم رجوی هم بخواهد مثل شما احمدی نژادی بیندیشد و عمل کند که دیگر آلترناتیو  این رژیم به حساب نمی آید. فوقش می شود مثل یکی از شماها که در حالی که از اداره ی زندگی عادی خودتان عاجزید، توهم رسالت جهانی را دارید و دن
کیشوت وار به همه ی دنیا اعلان جنگ می کنید. در چنان حالتی  مردم ایران و دنیا برای او همانقدر احترام قائل خواهند بود که برای شما ها قائلند. 

نتیجه گیری  سیاسی- فرهنگی: فرقی نمی کند که یک اسکول متوهم دگم و قشری، روی پوسته اش چه بنویسد. سوپرچپ، سکولار، ناسیونالیست آریایی نژاد ضد تازی باشد یا  منتقد پاکدامن!!!!!،سوپر مترقی ضد مذهب باشد یا لیبرال و مدرن، شاعر و اومانیست و رومانتیک و تی تیش مامانی باشد یا تکنوکرات و زمخت و بی احساس. پنجاه سال هم که در خارج و پیش بشر متمدن زیسته باشد، پوسته را که بشکافی یک دوجین جنتی و احمدی نژاد از درونش بیرون می جهد و طبیعی است که حاصل فعالیتهای چنین موجودی در نهایت به جیب خامنه ای و جنتی برود. به قول قدما "از کوزه همان برون تراود که در اوست".

رضا شمس