Saturday, February 18, 2006

داستان/یک با یک میشود بی نهایت


شب قبلش محمد آقا را برای آخرین بار قبل از آن حادثه شوم دیده بودم . مثل همیشه خندان بود. این هم از آن خصوصیات غریب او بود، میتوانست سنگین ترین غمها را در چشم وعمیقترین زخمها را در قلبش نگه دارد و خم به ابرو نیاورد، میتوانست تمامی درد را در درونش زندانی ولی همچنان خنده را روی لبانش بکارد. از آدم جا افتاده و سرد و گرم چشیده ای چون او انتظاری هم جز این نبود. بقول خودش در آن روزها غم بسیار بود و شادی اکثیری دست نیافتنی ، چه حاجت که درد را فغان و غم را آه کند و تخم مصیبت را بکارد
برای ادامه داستان کلیک کنید>> http://ashaarshams.blogspot.com/2006/02/blog-post.html

0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home