Monday, November 20, 2006

شعرواره

تو از درد فراری هستی
این حق توست
نه
این بخشی از بودن توست
تو از درد بیزاری
و چون انگشتی نازک بر شمع
ناخودآگاه
پس می کشی روح نازکت را از شعله سوزان
این هم حق توست
نه
این در طبیعت توست
من تو را محکوم نمی کنم
تو باور نمی کنی
در تصور تو جا نمی گیرد
هرچند به پهنای خیالت
بیندیشی
من تو را محکوم نمی کنم
در دریای بیکران خیال تو
جا نمی گیرد
این را هم می دانم
اما بدان
و باور کن
هرچند برایت دشوار باشد
در این جهان سرزمینی است
که در آن
قاتلین برای راحت کشتن تو نرخ تعیین می کنند
میخواهی راحت بمیری؟
پوست و پی ات تحمل بیشتر را ندارد؟
فقط اقرار کن
اقرار کن و بر بت من سجده گذار
نه از برای نجات جانت
یا دمی آرامش
فقط برای اینکه زودتر کشته شوی
التماس کن
و اقرار کن
به آنچه که می گوییم
تا زودتر خلاصت کنیم
این باجی است
که باید به قصابت بپردازی
تو محکوم به مرگی اما برای کشتنت
باید تمنا کنی
می فهمی
برای تو نهایت جنایت کشتن است
آما آنجا
کشتن هدیه ای است آسمانی که قاتل تو
آن را به تو اهدا می کند
و تو باید خواهش کنی برای انجامش
آنجا پس از کشتنت
روحت را هم به بند می کشند
چون در پندار آنان شکنجه
ابدیست
می دانم که باور نمی کنی
در مخیله ات جا نمی گیرد
اما بدان
که این عین حقیقت است
در این جهان جایی هست
که در آن
کشتن تو هم برایت خرج بر میدارد
تو برای انسان بودن مجبوری به مرگ تن در دهی
اما آنان این حق را از تو دریغ میدارند
چرا که انسان مرده بودن هم جرم است
برای تو نهایت شجاعت
از مرگ نهراسیدن است
آزادانه تن به مرگ دادن است
ولی
آنجا چه بسیارند
و می بینی
مردان و زنانی را
که مردن بهر آنان راحتی جان است
ولی از اینچنین مرگی محرومند
تلاش قاتلان اینست
که تو
قبل از مرگ مرده باشی
آنان این را می خواهند

0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home